کد خبر: 698750
تاریخ انتشار: ۲۹ دی ۱۳۹۳ - ۱۳:۴۹

موش و امداد غيبي !

يك شب در منطقه عملياتي جنوب همراه با بچه‌ها در سنگري خوابيده بوديم. ساعت دوازده و نيم نيمه شب بود كه با سر و صداي بچه‌ها از خواب بيدار شدم. يك موش از انتهاي سنگر به سمت در خروجي مي‌دويد، بچه‌ها دنبالش كرده بودند و موش هم از روي بچه‌ها در حال فرار بود. خلاصه آن وروجك، همه بچه‌ها را بيدار كرد و ما هم از سنگر بيرون زديم. در همين حين بود كه متوجه حضور دو غواص عراقي بر بالاي سنگر شديم. نارنجك در دست داشتند و مي‌خواستند داخل سنگر بيندازند، بچه‌ها مجالشان ندادند و همانجا هر‌دويشان را به هلاكت رساندند. آنجا هم خدا با امداد غيبي و فرستادن يك موش، جان بچه‌ها را نجات داد. معلوم نبود، اگر آن شب، آن موش ما را بيدار نمي‌كرد، چند نفر از بچه‌ها به شهادت مي‌رسيدند.


حورالعين...

حضور و نقش روحانيون در دوران دفاع مقدس بر هيچ كس پوشيده نبوده و نيست. آنها يكي از اصلي‌ترين قوه محركه ميان نيروها بودند.

روحانيون معمولاً از شهادت، بهشت و وعده الهي، حورالعين و... هم در ميان بچه‌ها صحبت مي‌كردند. در ادامه عمليات بدر در تاريخ 25اسفند 1363 من به شدت مجروح و بيهوش شدم و به كما رفتم و من را از همان جا به آلمان منتقل كردند.

وقتي به هوش آمدم، متوجه صدا‌هايي در اطرافم شدم. با خودم گفتم خدايا اينها چه كساني هستند، چرا با اين زبان صحبت مي‌كنند، يك لحظه به خودم گفتم كه من شهيد شده‌ام و اينها همان حوري‌هايي هستند كه هميشه روحاني گردان درباره‌اش با ما صحبت مي‌كرد. در همين حال و روز بودم كه يك آقاي ريش‌دار به سمت من آمد، از ايشان پرسيدم اينجا كجاست؟ گفت: بيمارستان است، شما در كشور آلمان هستيد. آنجا بود كه تازه متوجه همه چيز شدم.


لباس عراقي و شهادت

شب عمليات بدر قرار بود خيلي مخفيانه گردان ما با قايق‌هاي بدون موتور تا نزديكي‌هاي سيم خار‌دار‌هاي عراقي‌ها برود و از آنجا حمله را آغاز كند. روي قايق‌ها علف ريخته بوديم كه شناسايي نشويم. در همين حالت بوديم كه يكي از بچه‌ها افتاد داخل آب! جهانگير رضايي بود، بنده خدا را بيرون آورديم، خيس خيس شده بود.

لباس‌هايش ديگر قابل استفاده نبود. هر كدام از بچه‌ها كرامت به خرج داده و كمكش كردند تا بي‌لباس نماند، يكي زير پيراهنش را داد و ديگري هم شلوارش را.

من كه وضعيتش را اينگونه ديدم، به او گفتم: جهانگيرجان برگرد عقب، شما با اين وضعيت نمي‌تواني بيايي عمليات.

اما او قبول نكرد و با همان اوضاع همراه ما شد. كمي كه پيشروي كرديم، متوجه شديم يك عراقي آنجا افتاده و مرده است. به او گفتم جهانگير شانس آوردي، لباس اين عراقي را در آورديم و گفتيم بپوش!

اما او مي‌گفت: نه من اين كار را نمي‌كنم. از ما اصرار و از او انكار. جهانگير مي‌گفت: «من اگر اين لباس را بپوشم ايراني‌ها من را اشتباه مي‌زنند» در نهايت از بي‌لباسي، لباس سرباز عراقي را به تن كرد.

جهانگير رضايي در همان عمليات شيميايي شد و به همراه دوست و همرزمش مختار اشكاني به شهادت رسيد.

راوي: رزمنده جانباز رضا رضايي

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار