کد خبر: 695482
تاریخ انتشار: ۱۳ دی ۱۳۹۳ - ۱۴:۴۳
خاطرات كردستان/17

در شماره‌هاي پيش به همراه گروه دستمال‌سرخ‌ها كه فرمانده‌اي ‌نام‌آشنا به نام اصغر وصالي دارد به كردستان سال 58 رفتيم. در تداوم وقايع گروه دستمال سرخ‌ها براي پاكسازي دره شيلر و شهر بانه به گردنه خطرناك خان مي‌رسند.

از خطرات گردنه خان از قبل شنيده بوديم، اما براي اينكه عمليات شناسايي و پاكسازي را كامل كنيم بايد از آنجا عبور كرده و به همراه گروهي كه از سقز آمده بودند به سمت بانه مي‌رفتيم. در اينجا باز گروه دستمال سرخ‌ها كه در درگيرهاي چريكي و كوهستاني تجربيات خوبي داشتند، پيشقراول شدند و اتفاقاً خود من به همراه رضا مردادي و چند نفر از بچه‌ها در ابتداي ستون حركت مي‌كرديم.

هنوز دو سه كيلومتري از پاسگاه سرخ مگان فاصله نگرفته بوديم كه ناگهان سر يك پيچ با اتومبيلي شاخ به شاخ شديم. آنها بلافاصله بعد از ديدن ما توقف كردند و پشت بندش اتومبيل ديگري ظاهر شد كه آن هم ايستاد. به ثانيه‌اي نرسيده اسماعيل لساني سريع پياده شد و با صداي بلندي كه داشت فرياد «ايست» داد، اما هنوز پايش به زمين نرسيده بود، ناشناسان تيراندازي كردند و درگيري تمام عياري آغاز شد. موقعيت منطقه به گونه‌اي بود كه غير از جاده اصلي دو جاده فرعي در كمر‌كش دره وجود داشتند كه با تلاقي آنها يك حالت مثلثي شكل ايجاد مي‌شد. ما در يك ظلع اين مثلث بوديم و ضد انقلاب در ضلع ديگر، تنها سلاح كاربردي ما نارنجك تفنگي بود كه اسماعيل لساني آن را برداشت و شليك كرد. در اين گير و دار اصغر وصالي يك اسلحه يوزي برداشت و به خانم كاظم زاده داد. اما خانم خبرنگار از گرفتنش امتناع كرد و مي‌گفت كه كار كردن با آن را بلد نيست.

شيوه كار ما در شبيخون‌ها به اين شكل بود كه خودمان را به كمين دشمن مي‌انداختيم. يعني فقط سنگر نمي‌گرفتيم تا منتظر اتفاقات باشيم، بلكه خودمان به دل مواضع دشمن رخنه كرده و آنها را تعقيب مي‌كرديم. همين اتفاق هم افتاد و بچه‌ها مثل تيرهايي كه از چله رها شده باشند، به طرف دشمن يورش بردند و آنها هم با ديدن اين وضعيت فرار كردند. در همين گير و دار بوديم كه ناگهان اسماعيل برگشت و داد زد: جو گنده تير خورده جو گنده تير خورده. جو گنده لقبي بود كه بچه‌ها به منصور اوسطي داده بودند و فريادهاي اسماعيل خبر از تعبير شدن خوابي مي‌داد كه خود منصور در مورد شهادتش ديده بود. كمي بعد كه درگيري فروكش كرد، بالاي سر منصور رفتيم. چند متر پشت جايي كه افتاده بود، ديوار نيم ريخته‌اي وجود داشت كه مشخص بود مهاجم از آنجا او را مورد اصابت قرار داده‌است. گلوله از شانه چپش وارد و از گردنش خارج شده بود، به گونه‌اي كه نفسش را به شماره انداخته بود. همان طور كه بچه‌هاي دستمال سرخ وصيت مي‌كردند موقع مجروحيت يا شهادت دستمال‌ها را از پيشاني‌شان باز كنند و به گردنشان ببندند تا با همان دفن شوند، اصغر وصالي دستمال سرخ منصور را باز كرد و به گردنش بست.

منصور را سوار اتومبيلي كرديم و كمي بعد خبر شهادتش به گوشمان رسيد. او را به كرمانشاه فرستاده و در زادگاهش دفن كرده بودند، ‌اما پدرش كه از ماجراي وصيت دستمال سرخ‌ها خبر نداشت، دستمال منصور را از گردنش باز كرده و روي شاخه درختي مي‌گذارد. دستمال سرخ شهيد منصور اوسطي سوار بر باد، از ديده‌ها ناپديد شده بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار