يا كدام عاشقي بسان مادري كه سالهاست چشم انتظار تكهاي استخوان از فرزندش ثانيهها را ميكاود، باز هم ميتواند دم از هجران عشق بزند و همنشين صبر شود.
اين چه نيرويي است كه چهره اين زن را از هر تابلويي رمزآلودتر كرده، يا چه رازي در اين چهره تكيده وجود دارد كه بيننده را به كرنش واميدارد. اگر پاي حرفش بنشيني جز انتظار و سراغ گرفتن از سرنوشت فرزند مفقودالاثرش چيزي ندارد كه بگويد. پس منشأ اين راز در كجاست.
چطور ميتوان عمق رنجي كه او ميكشد را فهميد، تعريف كرد و به توصيف كشيد. گيريم توان سنجيدن آن را داشتيم، چطور ميتوان ارزشي برايش تعيين كرد، قيمتش را محاسبه كرد و بهايش را پرداخت. همه اينها به كنار! چطور ميتوان حسي كه از ديدن اين تصوير در دل جوانه ميزند را پرورش داد و به مدد كلمات و جملات به توصيف كشيد. اصلاً آيا ميتوان حرفي زد، قلم را برداشت و چيزي نوشت؟
صفاي اين تابلو حاصل سالها عشق مادري است كه ابراهيموار فرزندش را به قربانگاه فرستاده. ما كه چند ثانيه ميهمان اين ضيافت عشق و اخلاص شدهايم، چه داريم در وصف اين همه عظمت و شكوه بگوييم و چه در چنتهمان است جز نگاه و لابد سكوت؟
ماحصل سالها صبر و استقامت اين مادر است كه به تصوير اعتبار ميبخشد. معدني از احساس نهفته در اينجاست كه بايد دل داد و گوهرش را استخراج كرد. گوشهاي از گنجينهاي كه رهبري دفاع مقدس را به آن توصيف كردند در همين انرژي و احساساتي نهفته كه با ديدن چنين تصاويري به دست ميآيد.
اما يادمان باشد همانند هنرمند حكاكي كه با مرارتهاي بسياري تنديسي را ميتراشد و زيبايي خلق ميكند، شكوه و زيبايي اين تصوير هم ماحصل سالها درد و رنجي است كه امثال اين مادرهاي ايثارگر كشيدهاند.
من ندانم به نگاهت چه رازيست نهان
كه من اين راز توان ديدن و گفتن نتوان