کد خبر: 694658
تاریخ انتشار: ۰۹ دی ۱۳۹۳ - ۰۹:۴۳

روز 31 شهريورماه حدود ساعت 12:30 در گردان پروازي پايگاه چهارم شكاري با بچه‌ها نشسته بوديم. يك مرتبه صداهاي مهيب و رعد آساي بمباران به گوشمان خورد. سراسيمه با بچه‌ها بيرون آمديم و ديديم كه خلبان‌هاي عراقي به صورت خيلي ناشيانه بمب‌هايشان را حدود 3 الي 4كيلومتري خارج از پايگاه رها كرده‌اند. دقيقاً به فاصله 5دقيقه بعد يعني ساعت 12:35 بود كه هواپيماهاي شكاري عراق دوباره به قصد بمباران گردان‌هاي پروازي و پايگاه به ما حمله‌ور شدند. خلبان‌ها خيلي ناراحت شده بودند، چون اصلاً تصور نمي‌كردند كه اينطور مورد حمله قرار بگيريم. همگي سوار يك دستگاه ميني‌بوس شديم و به سمت پست فرماندهي حركت كرديم. بي‌صبرانه از فرماندهي وقت پايگاه كه سرهنگ تابش‌فر بود تقاضا مي‌كرديم به ما اجازه پرواز بدهد تا جواب دندان‌‌شكني به حمله عراق بدهيم. بعضي از بچه‌ها وقتي اين تقاضا را مي‌كردند از شدت ناراحتي و عصبانيت گريه مي‌كردند. ايشان با تدبير خاصي ما را آرام كرده و گفتند: فردا روز نبرد است، اجازه بدهيد نقشه‌ها و دستورات لازم را بگيريم، فردا قول مي‌دهم انتقام اين روز را بگيريد. همان روز بود كه حضرت امام(ره) در پيامي به مردم فرمودند كه: ديوانه‌اي آمده است و سنگي پرتاب كرده ما آنچنان سيلي به صدام بزنيم كه هرگز از جاي خود بلند نشود. اين جمله يك آرامش و اطمينان خاطري به مردم و به ما داد. آن شب نتوانستيم بخوابيم. نه به خاطر ترس و هيجان بلكه فقط به اين فكر بوديم كه زودتر صبح فرا برسد و ما انتقاممان را از دشمن بعثي بگيريم. فرداي آن روز يعني ساعت 3بامداد روز يكم مهرماه هماهنگ با ساير پايگاه‌ها جواب دندان‌شكني را به دشمن داديم و عمليات كمان 99 در تاريخ ايران اسلامي به عنوان يك سند غيرت و مردانگي براي هميشه باقي ماند.

خاطره امير بازنشسته جلال آرام


خواب ديروز، حكايت امروز

12 مهر 1359 پس از انجام چندين مأموريت برون مرزي، محمد سبز آبادي به همراه كابين عقب خود شهيد شيريني در خاك عراق مورد هدف قرار گرفت. بعد از آن پيكر شهيد شيريني شناسايي شد اما به گفته شاهدان خلبان سبزآبادي به اسارت دشمن در آمده و هيچ اثري از او پيدا نشد. اواسط جنگ بود. خيلي دلتنگ محمد سبزآبادي بودم. همه خاطرات تلخ و شيريني كه با او داشتم از مقابل چشمانم عبور مي‌كرد. نبود محمد و ديگر همرزمانم كه هركدام به نوعي به شهادت رسيده بودند حسابي آزارم مي‌داد. يك روز محمد را در خواب ديدم كه همراه اتوبوس‌هايي كه حامل اسرا بود به كشور بازگشته است. آن روزها هنوز خبري از آزادي اسرا نبود و جنگ همچنان با همان شرايط سخت ادامه داشت. به هرحال در عالم رويا از محمد پرسيدم: «خوش اومدي، پس اين مدت كجا بودي؟» ناگهان با خنده جواب داد «‌من كاروان اسرا رو آوردم تا ايران، اما خودم بايد برگردم» وقتي سال 69 كاروان اسرا به ايران آمدند از محمد خبري نبود و من از آن به بعد به دلم برات شد كه محمد شهيد شده و آن خواب ديروز حكايت از قصه امروز داشت.

يكي از همرزمان شهيد

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار