گروه دستمال سرخها كه به فرماندهي اصغر وصالي وارد كردستان سال 58 ميشوند. پس از فراز و نشيبهايي در غائله پاوه ضربات سختي را متحمل شده تعدادي از آنها به شهادت ميرسند. اين گروه پس از بازسازي نسبي، در شهريور ماه 1358 راهي كردستان ميشوند.
دوباره راهي كرمانشاه شديم. اين شهر ماوايي بود براي ساماندهي و سپس اعزام به مناطقي كه نياز به حضور رزمندگان داشتند. مقصد بعدي مريوان بود. در اين شهر دو هدف عمده پيش رويمان قرار داشت؛ اول آنكه بايد به شناسايي مناطق آلوده به وجود ضد انقلاب ميپرداختيم و متعاقبا عمليات پاكسازي را انجام ميداديم. از كرمانشاه به بعد نيروهاي محلي نيز به ما پيوستند. به علاوه خانم كاظمزاده كه اين بار نيز با سماجت خبرنگارياش اصرار بر همراهي ما داشت و بعد از اينكه حسابي با اصغر وصالي بر سر اين موضوع جر و بحث كردند، عاقبت با پا درمياني و ريش سفيدي شهيد چمران، او نيز همراهمان شد.
عمليات شناسايي از مريوان به چناران، شكل و شمايل يك ستون كشي تمام و عيار را داشت. ضد انقلاب در گوشه و كنار اين منطقه هرازگاهي حملات محدودي را انجام ميدادند و نياز بود كه با تعداد نفرات بيشتري قدم به چناران و روستاهايي چون خوشگلان و دوپلوره بگذاريم. از اين دو روستا دسترسي به دماغه دره معروف شيلر امكانپذير بود؛ درهاي كه مثل يك فرورفتگي در داخل خاك عراق پيشروي كرده بود و همواره محيط امني براي فعاليت ضد انقلاب به شمار ميرفت. منصور اوسطي از پاسداران كرمانشاهي كه گاهي نقش مترجم را نيز برايمان ايفا ميكرد، رابط خوبي بين ما و بيش از 20 نفر از جوانمردان كرد مسلمان گروهمان بود. نظير اين رزمندگان كرد بعدها به شهيد بروجردي اين امكان را دادند كه سازمان پيشمرگان كرد مسلمان را پايهريزي كند.
كمي بعد عمليات شناسايي با پيادهروي طولاني مدت ستونهاي رزمندگان شروع شد. معنويت خاصي در ميان بچهها موج ميزد و سرخي دستمالهايي كه بچهها به گردن ميبستند، اكنون با خون همرزمانمان، پررنگتر شده بود. داغي اين سرخي اما در دلهايي نهفته بود كه گاهي ياد رفقاي شهيد را برلبها جاري ميساخت. اين طور بود كه طي راه بچهها اغلب از شهادت حرف ميزدند و در اين ميان صحبتهايي كه منصور اوسطي ميكرد، در حافظهام ماندگار شد؛ چراكه او در صحبتهايي كه با جهانگير و رضا مرادي ميكرد، پيشبينيشهادت طي روزهاي آينده را داد.
جهانگير از او پرسيد: من هم شهيد ميشوم. منصور پاسخ داد: نه، بعد رضا مرادي وارد بحث شد و از شهادت خودش خبر خواست. اين بار هم پاسخ منصور نه بود. آن روز همگي نماز را پشت سر منصور كه از جوانترين افراد گروه بود خوانديم. روز بعد ستون ما ميرفت تا به كميني بربخورد كه در آن پيشبيني منصور اوسطي محقق شد و به شهادت رسيد. جنگ چهره ديگر خود را نشان داده بود و با زبان بيزباني ميگفت: شهدا هنرمنداني هستند كه از دل زشتيهاي جنگ نيز زيبايي را خارج ميسازند؛ همانند سنگ طلايي كه ميسوزد و از كوره آتشين، زرين و ناب بيرون ميآيد.