گروه دستمال سرخها كه به فرماندهي شهيد اصغر وصالي وارد كردستان آشوبزده سال 58 ميشوند پس از فراز و نشيبهايي به آوردگاه محاصره شهر پاوه ميرسند و طي آن بسياري از رزمندگان اين گروه شهيد يا زخمي ميشوند. عبدالله نوريپور كه راوي اين ستون است با بچههاي مجروح و زخمي دستمال سرخ در كرمانشاه روبهرو ميشود.
جاي خالي خيلي از بچهها مشهود بود. مخصوصاً اينكه چهار نفر از شهدا از دوستان صميميام بودند و خاطرات خوشي با هم داشتيم. شهيد نعيمي يكي از آنها بود كه به همراه شهيد جهانگير جعفرزاده و شجاع داوودي با هم به گردان سوم سپاه آمده و از آن زمان رفاقتمان آغاز شده بود. نعيمي از آن دست بچههاي انقلابي تحصيلكرده بود كه با چهره معصوم و دلنشينش تأثير خاصي روي آدم ميگذاشت. وقتي كه از ساير بچهها شنيدم او جزو نيروهاي مجروح بوده و ضد انقلاب ناجوانمردانه سرشان را در بيمارستان پاوه بريدهاند، جگرم آتش ميگرفت. هنوز هم بعد از گذشت چندين سال چهره نعيمي، تر و تازه توي قاب ذهنم جا خوش كرده است.
چون چارهاي جز دل كندن و رفتن نبود، براي اينكه بتوانيم نيرويي تازه كنيم به تهران برگشتيم. سري به خانه زدم و در همين حين تعدادي از بچهها به ديدار حضرت امام(ره) رفته و ايشان هم پس از اطلاع از روحيه زخمي ما، سفر مشهد را پيشنهاد داده بودند. قرار شد اكيپي تشكيل بدهيم و به پابوس امام رضا(ع) برويم. چند ماشين شخصي تهيه كرديم و دل به جاده زديم. در حالي كه اصغر وصالي همچنان لباسهاي پاره و خونين خود را به تن داشت و راضي به كندن آنها نبود. اين لباسها قطراتي از خون همرزمان شهيدمان را روي خود به عاريه داشتند و براي فرماندهاي چون اصغر دل كندن از اين امانت سخت بود.
شايد رفت و برگشتمان دو روز هم طول نكشيد. اما موقع برگشت روحيه اغلب بچهها عالي شده بود. بين راه به يك آبادي رسيديم و كمي اتراق كرديم. پيرمرد باصفايي آنجا بود كه ما را در اتاقي به شكل موقت جا داد. خوب كه دقت كرديم ديديم انگار اين مكان سابقاً مردهشويخانه بوده، بچهها خندهشان گرفته بود و تصميم گرفتيم همان جا ناهار و نماز را به جاي آوريم. اصغر قنوت بست و خواند: اللهم انا نرغب اليك في دوله كريمه، تعزّ بها الاسلام و اهله، و تذلّ بها النفاق و اهله و تجعلنا من الدعاه الي طاعتك، والقاده الي سبيلك، و ترزقنا بها كرامه الدنيا و الآخره... يا كريم... به اينجاي دعايش كه رسيد، دل و دستهاي قنوت بستهمان شروع به لرزيدن كرد. او چنان اين فريضه دعاي افتتاح را قرائت ميكرد كه هنوز هم طنينش توي گوشم ميپيچد و تنم را ميلرزاند.
بعد از كمي رانندگي به تهران رسيديم. وقت زيادي نداشتيم و بايد دوباره به كردستان برميگشتيم. اصغر وصالي دوست نداشت خواب راحت را به چشمان ضد انقلاب ببيند و ما هم به عنوان ياران و همرزمانش، پاي ركاب فرمانده دوباره عزم مناطق غربي كشور كرديم.