حسن اولين روز از مهر ماه 1346 در يزد به دنيا آمد. مادرش او را به عشق آقا امامحسنمجتبي(ع) حسن نام نهاد. از همان اوان كودكي شور و اشتياق عجيبي در وجود او موج ميزد. اهل خطر بود. خيلي شجاع بود، در محل معروف بود به حسن شير. پهلون محل بود. اهل كشتي هم بود و عضو تيم منتخب مهريز . در استان هم، در ميان كشتيگيرهاي يزدي شهرتي داشت.
يك بار، يكي از بچه محلها افتاده بود توي چاه فاضلاب رنگرزي كه با يك چاه ديگر به هم خورده و پر از اسيد و مواد شيميايي شده بود. همه هاج و واج لب چاه ايستاده بودند و به هم نگاه ميكردند. زن و بچه آن بيچاره هم داشتند فرياد و بيقراري ميكردند. حسن شير نگاهي به آنها انداخت و كت و شلوارش را درآورد و سر طناب را برداشت. رفت داخل چاه و آن بنده خدا را نجات داد. بسيار مهربان و مردمدوست بود. نسبت به همه مهربان بود.
چطور شد كه وارد عرصه جنگ و جبهه شد؟!
وقتي جنگ شروع شد، يكي دو بار به صورت بسيجي رفت جبهه تا وقتي كه به سن سربازي رسيد. بعد از اينكه آموزشهاي لازم را گذراند با دوتا از برادرهايش يعني حسين و ناصر، هر سه به منطقه اعزام شدند. پدرش فراش مدرسه بود. پدر خودم زماني كه به جبهه ميرفت، پدر بزرگم به ايشان گفت: «حسين و ناصر و حسن الان جبههاند تو هم كه زن و بچه داري. لااقل بمون تا يكيشون برگرده.» اما پدرم قبول نكرد و اعزام شد.
از ويژگيهاي اخلاقي عموي شهيدتان بگوييد؟!
هميشه ميگفت، ائمه به ما سفارش كردهاند كه: شيعيان بايد در غمهاي ما غمگين و در شاديهاي ما شاد باشند. براي همين بود كه گروه هنري را راه اندازي كرد. شخصيت كاريزماتيكي داشت. يعني هم حزب اللهيها، هم داش مشتيها، هم بسيجيها جذبش ميشدند و در كارهاي هنري با او همكاري داشتند. همه به او احترام ميگذاشتند. خود شهيد برايم تعريف كرده بود كه: «وقتي حدود 8 يا 9 سال داشتم، اولين علم هيئتمون فقط يه پارچه مشكي كهنه بود. يه حلب روغن نباتي هم كار سنج و طبل رو برامون انجام ميداد. البته همه به عنوان مزاحم و يه مشت بچه علاف به ما نگاه ميكردند و هيچ جا راهمون نميدادند وتحويلمون نميگرفتند.» اما انگار عمو حاجت قلبي و راه رسيدن به خدا را از همان هيئت كوچك بچهها گرفته بود.
كار هنري را از چه زماني آغاز كرده بود؟
كار هنري را از جشنهاي نيمه شعبان با آذينبندي محله در همان سالهاي نوجواني شروع كرد. اجراهايشان ابتدا در محل برگزار ميشد. بيشتر هم كمدي بود. باعث شادي و خنده مردم محل شده بود. اما كمكم با تأسيس انجمن نمايش شهرستان با مسئوليت حسن كارها رنگ و لعاب كلاسيكتري به خودش گرفت. كارهايي مثل آملا، آتش و خون، كباب غاز و كچل كفترباز تقريباً از همان موقعها بود. عمو از من هم خواست به صورت كلاسيك كار تئاتر را پيگيري كنم و من را وارد عرصه هنري كرد. عمو به اين باور رسيده بود كه به كارهايي كه در نيمه شعبان برگزار ميشودنمي شود تئاتر گفت. البته كارهاي عمو در آن سال هايي كه هنر در بضاعت قرار داشت، شاهكار بودند. فكر ميكنم يك ارتباطي هم با مرحوم نعمتاللهگرجي داشت، چون يادم است يكي از كارهاي مرحوم گرجي را هم اجرا كرد به نام «كريم هنرپيشه.»
شهادتشان چگونه رقم خورد؟!
عمو حسن در سال 1365 در منطقه شلمچه، عمليات كربلاي 5 در اثر اصابت تركش گلوله خمپاره 60 به ناحيه شكمش جانباز شد و در نهايت در تاريخ 24/8/1379 بر اثر عوارض جانبازياش در بيمارستان ساسان تهران به شهادت رسيد.