
نبرد حق و باطل، مخصوص به يك مكان و زمان خاص نيست بلكه همانگونه كه امامخميني(ره) ميفرمايند: نبرد حق و باطل از آدم تا ظهور حضرت وليعصر ادامه دارد. در شكلهاي گوناگون و در قالبها و زمينها، مكانها و زمانهاي مختلف بروز ميكند. روزي در كربلا، روزي در شلمچه و فكه، روزي در جنوب بيروت و امروز در سوريه و عراق. در اين نبرد شهدا و مجروحان زيادي تقديم شدهاند و ميشوند. در سفري كه به عراق داشتيم به دنبال يكي از مجروحان نبرد حق و باطل عراق ميگشتيم كه جوان خوش سيمايي، 28 ساله به نام كريم عبدالرحيم، به طور تصادفي مهمان ما شد. از آنجايي كه ايشان برادر شهيد عبدالرحيم است كه در سوريه به شهادت رسيده و خود و ديگر برادرش در جهاد واجب مشغول سربازي ولايت ميباشد، فرصت را غنيمت شمرديم تا گفتوگويي را با وي ترتيب دهيم. متن زير حاصل گفتوگوي خبرنگار اعزامي جوان با كريم عبدالرحيم، جانباز نبرد عراق و برادر شهيد عبدالرحيم در حال انجام واجب جهادي است كه از نظرتان ميگذرد.
آنطور كه ما متوجه شديم اين ظاهر مجروح برميگردد به حضور شما در نبرد با داعش. ابتدا يك معرفي از خودتان و خانوادهتان بفرماييد و سپس نحوه مجروحيت و مدت حضورتان در جبهههاي جهاد را برايمان بگوييد.
حقير كريم عبدالرحيم 29 ساله متولد 1985 در بصره هستم. البته ما در حاشيه بصره در منطقه ابوالخصيب قرار داريم، به هر حال متولد بصره محسوب ميشويم. پنج برادر هستيم كه سه برادر وارد مسئله جهاد شدهايم و دو برادر ديگر از لحاظ سني، چون سن و سال كمي دارند، هنوز وارد جهاد نشدهاند، در منزل ماندهاند و در ايامي كه ما در جهاد هستيم به خانواده و كارهاي منزل رسيدگي ميكنند. قبل از حادثه عراق آماده شديم و بنا به دستور و فتواي وليفقيه امام خامنهاي عزم خود را جزم كرديم و آموزشهاي لازم را گذرانديم تا براي نبرد با تروريستها به سوريه برويم و براي دفاع از حرم حضرت زينب، در آنجا به واجب جهادي مشغول شويم. برادر بزرگم به سوريه اعزام شد و در اولين اعزام در نبرد با تروريستهاي جنايتكار به شهادت رسيد.
بعد از آن هم اتفاق عراق به يك بحران جدي تبديل شد و ديگر فرصت حضور در سوريه نبود بلكه بايد در عراق براي دفاع از اسلام ناب محمدي و عتبات و جلوگيري از پيشروي تروريستهاي داعش به جبهههاي عراق ميشتافتيم، بنابراين حقير به اتفاق ديگر برادرم در جبهههاي نبرد حق و باطل در عراق شروع به انجام واجب جهادي كرديم و چند روز پيش در سامرا در خط درگيري به علت انفجار يك تله بمبگذاري شده اين مجروحيت براي من رخ داد. اكنون بهترم و منتظرم تا دوباره اعزام بگيرم و به جبههها برگردم. در زماني هم كه من در حال استراحت هستم برادر ديگرم به جاي من در جبههها مشغول است.
توضيحي مختصر در خصوص برادر شهيدتان و چگونگي شهادت وي برايمان بفرماييد و اينكه آيا اين شهيد بزرگوار در خصوص شهادتش حرفي، صحبتي يا مطلبي را قبل از شهادت به شما عنوان كرده است؟ ما در دوران دفاع مقدس از اينگونه مسائل در خصوص شهدايمان بسيار داريم كه قبل از شهادت نويد شهادتشان را دادهاند.
برادرم شهيد عبدالرحيم در سال 1978 در استان بصره در همين منطقه ابوالخصيب به دنيا آمد. از كودكي اشتياق فراواني به مسائل مذهبي و ديني داشت و بعد از بلوغ و سن تكليف نه تنها به مسائل شرعي به خوبي آشنا بود بلكه خودش را تابع بيچون و چراي ولي فقيه ميدانست و طبق همين ارادت و تابعيتي كه داشت روانه سوريه شد تا به دفاع از حرم حضرت زينب بپردازد. در خصوص اينكه آيا قبل از شهادت، مطلبي را از شهادتش به ما گفته باشد، به اين صورت كه شما از شهداي ايران ميگوييد، خير چيزي نگفت. اما زماني كه به سوريه اعزام ميشد و همانطور كه گفتم در اولين اعزام شهادت را به عنوان مزد تكليف خود و اداي تكليف از خدا گرفت، من در همان زمان پياده به سمت كربلا راهي بودم كه به من گفت كريم تو در راه كربلا كه پياده ميروي از امام حسين(ع) طلب كن تا شهادت را روزي من كند. من در جواب او گفتم اگر شهادت بايد روزي رزمنده شود و اگر مزد تكليف است، شما تكليف خود را به نحو احسن انجام بده، خدا شهادت را روزي شما ميكند و در اولين اعزام وي شهادت در سوريه نصيب او شد. نحوه شهادت را نپرسيدم اما آمدند گفتند شهيد شد و ما هم قبول كرديم و هم ناراحت و هم خوشحال شديم. ناراحتي ما از اين باب بود كه برادرم را از دست دادم و شاديمان براي شهادت وي بود. او به آرزوي خود رسيد و من براي اين خوشحال ميباشم. ما ميدانيم در مسيري كه ميرويم احتمال شهادت هست، نه تنها نميترسيم بلكه آرزوي شهادت را در سر خود ميپرورانيم و با اين آرزو شبها ميخوابيم و نيمههاي شب مناجات ميكنيم و روزها در ميدان جهاد به نبرد با دشمن مشغوليم. اين بهترين مزدي است كه خداوند به مجاهدان خود ميدهد.
از ارتباط مجاهدان و خودتان با ولايت فقيه برايمان بگوييد و اينكه ولايتفقيه در ميان شما چه جايگاهي دارد؟
همه مجاهدان بدر نسبت به اين موضوع يك اعتقاد و نظر كلي دارند؛ چه مجاهداني كه در زمان امامخميني مجاهدت ميكردند و چه جواناني كه اكنون به خيل مجاهدان پيوستهاند. آيتالله محمدباقر صدر فرمودهاند كه ولايتفقيه همان ولايت عليبنابيطالب (ع) است و به هيچ مكان و زمين و مردم و جغرافياي خاصي تعلق ندارد. ولايتفقيه به همه مسلمين، مستضعفان و شيعيان جهان تعلق دارد. به همين علت همه مجاهدان عراقي كه بعدها بدر نام گرفتند با اين تفكر به مجاهدت پرداختند و به امامخميني و اكنون به امامخامنهاي اقتدا كردهاند. ما ايشان را نايب بر حق حضرت صاحبالزمان ميدانيم و از آنجايي كه راه درست متعلق به ايشان است و راه ايشان تنها راه مرتبط ميان ما و ائمه و خداوند ميباشد، خودمان را سرباز ايشان مي دانيم. در اين راه از هيچ چيز دريغ نميكنيم. ايشان هرچه بخواهد ما در اختيارشان قرار ميدهيم. از جان و مال و ناموس و... خود براي خدا در راه ايشان ميگذريم و همه را فداي ايشان ميكنيم.
هنگامي كه براي جهاد اقدام كرديد، ميدانستيد دشمن روبهروي شما چقدر وحشي و خونخوار است؟ آيا ترسي در دل براي رويارويي با آنها نداشتيد؟
دشمن ما قبل از نبرد با ما با توسل به رسانهها جنايتهاي خود را به تصوير كشيد و با اين كار خواست تا دل مجاهدان را خالي كند. اين مطالب دو نتيجه عمده دارد؛ اول اينكه دشمن در مواردي موفق بود و توانست از لحاظ رواني روي مردم اثر بگذارد و اما مطلب بعدي، عدم شناخت دشمن از مجاهدان است. ما اولاد حسين هستيم. ما فرزندان زهراي اطهر هستيم و ما بازماندگان خون تشيع ميباشيم. به نظرشما آيا كسي كه در دل اين زمزمه را دارد كه «علي مع الحق و الحق مع العلي» نميداند راه درست چيست و به نظر شما كسي كه همواره براي حادثه يك روز در كربلا عزادار و گريهكن است و خود را عاشق حسين، سرباز حسين و عزادار حسين ميداند، از نبرد و جنگ ترس دارد. كسي كه خود را اولاد حسين ميداند، ديگر چه ترس از سر بريده دارد؟ مگر ارباب عالم حسينبنعلي سر خود را در راه حق نداد؟ امروز ولي فقيه در كدام جبهه است. جبهه ما حق است و كساني كه روبهروي ما ايستاده و به زن و بچه و ناموس و مال ملت تجاوز ميكنند، اولاد ابوسفيان، معاويه، يزيد ميباشند. همانطور كه اولاد حسين فاطمه زندهاند و هنوز هستند اولاد حرامزاده آنان نيز هنوز هستند و تمام نشدهاند. كساني كه در كربلا بودند و با سيدالشهدا جنگيدند، نماز نميخواندند؟ خود را مهمان و صاحب اسلام نميدانستند؟ سر پسر پيامبر و تمام اسلام را بريدند و براي خود حسنه مينوشتند. ما نمازي از اين كفار داعشي نديديم اما اگر خودشان را به اسلام معرفي كنند بالاتر از معاويه، يزيد، شمر و عمربن سعد كه نيستند.
ما ايستادهايم تا تاريخ بنويسد اگر روزي در كربلا نبودند حسين را ياري كنند، اما در چنين روزهايي آمدند و ايستادند و از همه چيز خود براي آل الله و از آن مهمتر ولي زمانه خود گذشتند. جان دادند، سر دادند و از هيچ چيزي نترسيدند. داعش اين را خوب نفهميده بود، به همين خاطر فكر كرد اگر سر اين ملت و مجاهدان را ببرند، ديگر كسي جلوي آنها نميرود. ما از آمدن آنها استقبال ميكنيم، چون از جهاد اليالله و شهادت و فرهنگ عاشورا استقبال ميكنيم.