ابتدا او را براي گذراندن يك دوره 20 روزه آموزشي به كازرون فرستادند. چند روز بعد برگشت. وقتي مادرش وارد خانه شد و پوتينهايش را جلوي در ورودي ديد بسيار خوشحال، پسرش را در آغوش گرفت وجوياي اين شد كه چرا به اين زودي برگشته است؟ اما علي اكبر زود آمده بود كه زود هم برود... آنچه در پي ميآيد روايتي است از زندگي تا شهادت شهيد علي اكبر ارسنجاني از زبان مادرش بيبي حسن شاهي كه خواندنش خالي از لطف نيست.
مادر شهيد ارسنجاني پس از سكوتي سرد ادامه داد: علي اكبر خودش ميدانست شهيد ميشود. به خدا منم فهميدم، آخرين باري كه رفتم پادگان شهيد عبدالله مسگر ببينمش فهميدم اين آخرين بار است كه ميبينمش، صورتش نوراني شده بود. مدام از امام حسين (ع) و شهادت ميگفت.
يادم است شبي كه فردايش ميخواست به جبهه برود در اتاق با خداي خودش خلوت كرده بود و اين دعا را زمزمه ميكرد: بارالها من فردا دارم ميرم جبهه ازت ميخوام كه مرا عاقبت به خير كني، خدايا آرزويم اين است كه بهم فرصت بدي تنها يك دعاي كميل در سنگرهاي جبهه بخوانم و ...
همين طور هم شد و تنها يك دعاي كميل در منطقه بود و هفته بعد ديگر شهيد شده بود. ماه رمضان رفت و در همين ماه عزيز شهيد شد و به آرزويش رسيد...
مادر در ادامه گفت: «بعد از شهادتش يك روز يكي از همسنگرانش آمد پيش من و از علي اكبربرايم گفت. او ميگفت: يك شب گفتند در بيمارستان اهواز، خانمي حين زايمان خون زيادي از او رفته است و در معرض خطر مرگ قرار دارد، وقتي گروه خونياش را اعلام كردند، علي اكبر داوطلب شد براي اهداي خون به آن خانم و هر چه فرمانده گفت امشب عمليات است و ضعف ميكني، علي اكبر گفت خيالت راحت مشكلي پيش نميآيد. دوستش در بيمارستان ميگفت وقتي از علي اكبر خون ميگرفتند، لبخند ميزد و ميگفت اگر مادرم اينجا بود نميگذاشت خون من مرا بگيرند.
بيبيحسن با اشك ادامه داد: علي اكبر هيچ وقت به من نگفت در خط مقدم به امدادگري مشغول است و در تماسهايش ميگفت من اصلا در خط نيستم، در يك مدرسه در اهوازم.
علي اكبرم در مدتي كه در جبهه بود تنها يك نامه برايم فرستاد كه در آن نوشته بود: «مادر جان الان دارم سنگر ميسازم، امشب عمليات است. براي سلامتي رزمندگان و پيروزي در عمليات دعا كنيد». او در همان عمليات كه نامش رمضان بود به شهادت رسيد.
شهيدمحمد دبيري همرزم شهيدعلي اكبر ارسنجاني از نحوه به شهادت رسيدن علي اكبر ميگويد: در اوج عمليات بوديم كه علي اكبر تير خورد. رفتم كمكش كردم و پايش را با چفيهاي كه داشتم بستم.
خواستم بلندش كنم و به عقب بفرستم كه گفت مرا رها كن و برو جلو، من ديدم ميتواند رو پايش بايستد، رفتم جلو و برگشتم و عقب را نگاه كردم. ديدم علي اكبر با اينكه زخمي شده بود و حال خودش خوب نبود و خون زيادي از او رفته بود داشت به يك رزمنده ديگر امدادرساني ميكرد، برگشتم تا من را ديد باز فرياد زد برو جلو به ديگران كمك كن، گفتم بگذار كمكت كنم گفت من ميتوانم فقط تو برو و من رفتم.
چند ساعت بعد كه برگشتم و دنبالش گشتم بچهها گفتند: علي اكبر داشت آن مجروح را سوار آمبولانس ميكرد كه با آرپيجي آمبولانس را ميزنند و علياكبر به شهادت ميرسد.
بهيار علي اكبر ارسنجاني درشب 21 رمضان سال 1361 حين امدادرساني به ديگر رزمندگان به آرزوي ديرينهاش شهادت رسيد.