کد خبر: 681150
تاریخ انتشار: ۲۶ مهر ۱۳۹۳ - ۱۲:۰۴
مروري بر زندگي شهيد محمد جهان‌آرا در گفت‌وگو با برادر شهيد
هنگامي كه خرمشهر از دست دشمن بعثي آزاد شد، در كنار آواي «الله اكبر» رزمندگان، نواي «ممد نبودي» زودتر از هر آواي ديگري به گوش مردم رسيد.
احمد محمد‌تبريزي
محمد جهان‌آرا كه اين نوحه براي او خوانده شده، در زمان آزادسازي، فرمانده سپاه خرمشهر بود و نقش مهمي در شكست حصرآبادان داشت. محمدحسين جهان‌آرا برادر محمد تنها يك سال از شهيد بزرگتر است و به دليل كم بودن اختلاف سني‌اش ارتباط نزديكي با او داشته است. با وي درباره روزهايي كه با برادرش گذرانده و فعاليت‌هايي كه با هم داشته‌اند گفت‌وگويي انجام داديم كه در ادامه مي‌خوانيد.
 
شما يك سال از شهيد جهان‌آرا بزرگتر بوديد و طبيعتاً به لحاظ سني ارتباط نزديكي با هم داشتيد. كمي از دوران كودكي‌تان و فضاي خانواده بگوييد.

ما در خانواده پرجمعيتي بزرگ شديم. پدرم فردي مذهبي بود و انجام اعمال مذهبي فرزندان برايش مهم بود. پدرم سواد آنچناني نداشت ولي طلبه‌هايي كه در حوزه علميه خرمشهر درس مي‌خواندند را به خانه دعوت مي‌كرد، از لحاظ مالي كمكشان مي‌كرد و مي‌گفت به بچه‌هايم قرآن ياد بدهيد. ما هم به رديف مي‌نشستيم و قرآن و احكام يادمان مي‌دادند. آن زمان آيت‌الله مطهري و آيت‌الله ناصر مكارم شيرازي براي سخنراني مي‌آمدند و ما به سخنراني‌هايشان مي‌رفتيم. پدرم پارچه‌فروشي داشت، هر سال پارچه‌ها را متر مي‌كرد، قيمت مي‌گذاشت و خمس‌شان را به قم مي‌فرستاد.

فعاليت‌هاي سياسي را از چه زماني شروع كرديد؟

وقتي وارد دبيرستان شديم، ديديم دبيران و افراد چپي هستند كه مخالف دين و خدا صحبت مي‌كنند. چند نفر مثل آقاي بصيرزاده، فواد كريمي و يونس محمدي بودند كه در مدرسه با هم آشنا شديم. جمع شديم و يك انجمن اسلامي در مدرسه تشكيل داديم. در انجمن اسلامي دبيران متدين را شناسايي ‌ و از حضورشان استفاده مي‌كرديم. مي‌خواستيم افراد با اطلاعات به ما اطلاعات بدهند. كتاب‌هاي شهيد مطهري، صدر و بازرگان را برايمان مي‌آوردند و ما هم مطالعه مي‌كرديم. كم كم از آن حالت سنتي و تقليدي به حالت تفكري رسيديم. ديگر فلسفه و سير حكمت در اروپا مي‌خوانديم. حتي پيش مجتهدان مي‌رفتيم و با كساني كه اطلاعات فلسفي داشتند صحبت مي‌كرديم. با مطالعاتمان فهميديم اسلام چه دين كاملي است و مي‌توانستيم در مقابل مخالفان پاسخگو باشيم.

وقتي در مدرسه با محدوديت مواجه شديم جلساتمان را به مسجد برديم. مسجد ديگر محدوديت‌هاي مدرسه را نداشت. پيشنماز به ما اطمينان مي‌كرد و كليد كتابخانه را مي‌داد و ما كتاب‌هاي زيادي را مطالعه مي‌كرديم. هر چقدر مطالعه مي‌كرديم بيشتر مي‌فهميديم اسلام با ظلم مخالف است و كارهاي رژيم را مغاير شريعت مي‌ديديم. كم كم سياسي شديم و حزبي به نام «حزب الله» را در سال 48 تشكيل داديم. اين گروه مرامنامه‌اي داشت كه با خون امضايش كرده بوديم و اعضاي گروه مي‌خواستند تا برقراري حكومت اسلامي مبارزه كنند. در مراسمي اين مرامنامه دست ساواك مي‌افتد و آنها ما را شناسايي مي‌كنند. به محمد حكم يك سال زندان دادند ولي چون سنش كم بود به دارالتأديب رفت. در گروه از رشته‌هاي مختلف تحصيلي حضور داشتند و رشته تحصيلي محمد هم بازرگاني بود. بعد از زندان در سال 54 ديپلم گرفت و وارد دانشگاه تبريز شد. سال 55 گروه «منصورون» را تشكيل دادند.

در گروه فقط از لحاظ تئوري كار مي‌كرديد يا فعاليت عملي هم داشتيد؟

چون با افراد مختلفي بحث مي‌كرديم در جلسات شبهاتي كه به دين وارد مي‌شد را جواب مي‌داديم. در مساجد تبليغ مي‌كرديم و جوانان را از مدرسه به مسجد مي‌آورديم تا نمازخوان شوند، اسلام را بشناسند و مطابق قرآن عمل كنند.

گروه منصورون چگونه تشكيل شد؟

محمد در زندان با گروه سبحاني كه يك روحاني دزفولي بود آشنا شد. علي رشيد هم عضو اين گروه بود و آنجا با هم قرار مي‌گذارند وقتي از زندان آزاد شوند با هم كار كنند. وقتي هم آزاد شدند گروه «منصورون» را تشكيل دادند تا مبارزه مسلحانه كنند. بعد از آن محمد وقتي ديد ساواك دنبالش است مجبور شد مخفيانه زندگي و مبارزه كند.

شما و خانواده از زندگي مخفيانه‌اش خبر داشتيد؟

من سال 56 كه ليسانسم را گرفتم به دزفول رفتم. هنوز دزفول شناسايي نشده بود و محمد هم به دزفول مي‌آمد و آنجا همديگر مي‌ديديم. پدر و مادرم هم به خانه ما در دزفول مي‌آمدند و همديگر را مي‌ديديم. گاهي هم اعضاي گروه به خانه من مي‌آمدند و جلساتشان را برگزار مي‌كردند.

شهيد جهان‌آرا در زمان پيروزي انقلاب چه فعاليت‌هايي را دنبال مي‌كرد؟

در خرمشهر فعاليت فرهنگي و نظامي داشت. محمد در طول اين مدت اهل بحث، حرف و مذاكره بود. خانواده خيلي برايش مهم بود و خيلي در خانواده هم اثرگذار بود. بستگان وقتي مي‌ديدند در كارش صداقت دارد و به حرف‌هايش عمل مي‌كند به مذهب گرايش پيدا مي‌كردند. بعد از انقلاب كار جهاد سازندگي انجام مي‌داد. كانون فرهنگي اسلامي تشكيل داد كه زمان جنگ ماجراي خلق عرب پيش آمد.

در خرمشهر چپي‌ها و عرب‌ها مي‌گفتند اينجا عربستان است و مي‌خواهيم عرب‌ها حكومت كنند. خيلي با حوصله با آنها صحبت مي‌كرد. صدام مي‌خواست از اين طريق خرمشهر را جدا كند و تصميم داشت اتفاقاتي كه در كردستان پيش آمد را براي اهواز پياده كند. وقتي سياست‌هايشان نتيجه نداد جنگ را شروع كردند. محمد شش ماه قبل از جنگ گزارش داده بود كه نيروهاي عراق آماده هستند ولي آن زمان دولت مركزي تصور حمله را نمي‌كرد. با شروع جنگ من در دزفول بودم و محمد مرتب به دزفول مي‌آمد و پيگير وضعيت شهر از طريق او بودم. درخواست اسلحه كرده بود و حتي با بني‌صدر جر و بحثي هم داشت.

براي شهيد جهان‌آرا در آزادسازي خرمشهر و شكست حصر آبادان چقدر نقش قائل هستيد؟

شهيد جهان‌آرا در خرمشهر هم يك فرمانده نظامي هم يك روحيه‌دهنده بود. در خرمشهر مهمات يك جايي بود و رزمندگان يك جاي ديگر. يك روز محمد پيش بچه‌هاي توپخانه مي‌رود و وقتي آنها مي‌گويند كه ما هم مي‌خواهيم مبارزه كنيم و نقشي در جنگ داشته باشيم، او هم مي‌گويد اصل كار جنگ اينجاست كه مهمات را نگهداري كنيد، فكر نكنيد كه چون در خيابان‌ها نيستيد كاري نمي‌كنيد. حضور محمد در همه جا مثبت و سازنده بود. حتي شب‌ها نگهباني مي‌داد و اولين نفر بود كه مهمات را حمل و پخش مي‌كرد. وقتي از او دليل خستگي‌ناپذيري‌اش در جبهه‌ها را مي‌پرسيدند مي‌گفت قبل از انقلاب من در كوره‌پزخانه‌ها روزي هشت ساعت با زبان روزه كار مي‌‌كردم به همين دليل بدنم قوي است و خستگي سرم نمي‌شود. به هيچ عنوان آدم متكبري نبود، اهل حرف و مذاكره بود.

وقتي خبر شهادتش را شنيديد عكس‌العمل شما و خانواده چه بود؟

محمد قبلاً آمادگي ذهني براي شهادت را به همه داده بود. به پدرم مي‌گفت ما 13 برادر و خواهريم و بايد خمس بچه‌هايت را در راه خدا بدهي. وصيتنامه‌اش را هم نوشته بود. خانمش مي‌گويد قرار نبود به تهران بيايند. منتها امام دستور داده بود فرماندهان بيايند و در مورد حصر آبادان توضيح بدهند. محمد جزو آخرين نفراتي بوده كه 7 مهرماه 60 سوار هواپيما مي‌شود. حتي سرلشكر فلاحي پياده از اهواز تا فرودگاه مي‌آيد و سوار مي‌شود. سمت كهريزك چهار موتور هواپيما خراب مي‌شود. شهيد فكوري كه فرمانده نيروي هوايي بود هدايت هواپيما را به عهده مي‌گيرد و هواپيما را در بيابان‌هاي كهريزك به روي زمين مي‌نشاند اما چون تپه‌اي در مسيرشان بوده به آن برخورد مي‌كنند و هواپيما منفجر مي‌شود. زمان شهادتش من و مادر و همسرم مشهد بوديم. مادرم صبحش تعريف كرد خواب ديدم محمد با لباس احرام مي‌خواهد پيش علي ـ برادر ديگرم كه قبل از انقلاب در گروه منصورون به شهادت رسيد ـ برود. مادرم مي‌گويد من علي را نديده‌ام، برو او را بياور. او هم مي‌گويد مي‌روم، اگر آمد كه مي‌آورم. كه مي‌رود و ديگر برنمي‌گردد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار