در شمارههاي پيش به همراه گروه دستمال سرخها به كردستان آشوبزده سال 58 رفتيم. در تعقيب وقايع، مأموريت جديد دستمال سرخها مشايعت يك ستون زرهي از سنندج به مريوان تعيين ميشود كه اين كاروان در سروآباد به كمين ضد انقلاب برميخورد.
مدتي از شروع درگيري گذشته بود كه تصميم گرفتم خودم را به بچهها برسانم. آتش دشمن از روبهرو امكان حركت به سمت بلنديها را گرفته بود، پس از پشت سر و از سمت دره به روي بام خانه روستائيان پريدم. زمين كاهگلي بام زير پايم چنان مينمود كه يك آن فكركردم سقف در حال فروريختن است. در همين حين چشمم به بلنديهاي ابتداي ستون افتاد و ديدم كه چند نفر با لباسهاي محلي اكراد در حال پايين آمدن هستند.
مجيد جهانبين و محمود بيزبان جلوي ستون بودند و آهواستيشن بدون اينكه كسي پشت كاليبر50 آن باشد جلوتر از ستون نگه داشته بود. هرچه در توان داشتم جمع كردم و با فرياد از بچهها خواستم مسلسل را راه بيندازند و نفراتي كه از كوه پايين ميآمدند را هدف قرار بدهند اما صدايم را نشنيدند. سريع به طرفشان دويدم و در همان حال دوباره آنها را متوجه مهاجمان كردم. اينبار مجيد متوجه حرفم شد و با ديدن اكراد، چنان از كوره دررفت كه غريد و از راننده خواست آهو را به عقب بياورد. بعد سريع پشت كاليبر50 قرار گرفت و بدون انقطاع به دامنه كوه آتش گشود. ميغريد و شليك ميكرد...
چشمانش طوري سرخ شده بود كه حتي ما هم از ديدن هيبتش ترس توي دلمان افتاده بود. اين رزمنده جنوب شهري، غيرتي مثالزدني داشت. يادم آمد يك بار ديگر هم چنين خشمي را از او ديده بودم. وقتي كه كمي قبل از اعزاممان به كردستان، قطبزاده به عنوان وزير خارجه دولت موقت از بچههاي سپاه خواسته بود حفاظت از سفارت امريكا را برعهده بگيرند، هنگامي كه اين مأموريت به من محول شد و من هم به بچهها انتقال دادم، آن روز ديدم چطور خون مجيد به جوش آمده بود و ميگفت: چرا پاسدار بايد از لانه جاسوسي امريكاييها دفاع كند. آن هم در برابر دانشجويان انقلابي؟
ماجراي سفارت و حفاظتش توسط پاسدارها از آن دست ماجراهاي عجيبي است كه به نظرم هيچ جا به آن پرداخته نشده است. خوب است در ادامه اين خاطرات گذري هم به آن قضيه داشته باشيم. ماجرايي كه طي آن مجيد جان من را از دست يكي از تفنگداران داخل سفارت نجات داد و با غيرت مثالزدنياش اسلحه آن نظامي را با خود به غنيمت آورد.
به خودم كه آمدم ديدم مجيد جهانبين سراسر دامنه تپههاي روبهرو را به گلوله بسته و ماحصل آن فرار ضد انقلاب و البته كشته شدن چند تن از آنها بود. از سوي ديگر هم بچههايي كه از نقطه ثقل كمين، خود را به بلنديها رسانده بودند، توانستند چند نفر ديگر از ضدانقلابيون را هلاك كنند. جسد اين بيچارهها از آن بالا به سمت كوهپايه غلت ميخورد و پايين ميآمد. اين صحنه پاياني ظفرمند به كمين ناجوانمردانه ضد انقلاب به شمار ميرفت. با سپردن اجساد دشمنان براي دفن به روستائيان، به راهمان ادامه داديم.