متن زير برگي از خاطرات سردار رحيم صفوي از عمليات ثامن الائمه(ع) و فرماندهان و رزمندگان دخيل در آن است.
طرح ما براي حمله از ۳ محور بود؛ «محور دارخوين» به فرماندهي حسين خرازي كه ۵ تا ۷ گردان و يك تيپ ارتش داشت، «محور فياضيه» كه سردار احمدي با ۵ گردان فرمانده آن بود، «محور ايستگاه ۵ و ۷ » كه قرباني و اسدي فرماندهان آن بودند و محور ماهشهر كه عساكره فرمانده آن به اضافه يك يگان از ارتش بودند. حسن باقري به محور دارخوين رفت، من به محور فياضيه و رشيد به ايستگاه ۵ و ۷ و فرماندهي آنها را برعهده گرفتيم.
عكس هوايي كه ارتش از موقعيت نيروهاي عراقي گرفته بود خيلي به ما كمك كرد. جاي تانكهاي عراقي خيلي مشخص بود. اساس كار ما تصرف دو پل «قصبه» و «مارخ» بود كه عراقيها از آنجا رد شده و وارد آبادان شده بودند. بچههاي محور دارخوين پيشروي كردند. ما در فياضيه و ايستگاه ۵ و ۷ با مشكل مواجه شديم. عراقيها كانالي را كه ما كنده بوديم شناسايي كرده و بسته بودند. محور دارخوين ساعت ۱۰ تا ۱۱ صبح پل اول را گرفت.
حسن باقري زنگ زد گفت شما هم پل دوم را بگيريد. گفتم ما به مشكل برخوردهايم، خودت اين كار را بكن. طولي نكشيد پل دوم را هم گرفتند. حسن باقري از نظر فرماندهي، طرحريزي عمليات، جمعآوري اطلاعات و قانع كردن فرماندهان و قدرت بيان و استدلال قوي و تعيينكننده بود. بعد از اين عمليات بود كه با او نشستيم و تيپ و گردان و… براي سپاه تشكيل داديم. طرح و عنوان تيپها را حسن باقري ميداد. مثل تيپ امامحسين، كربلا، عاشورا، تيپ ۱۴ امام حسين، خلاصه باقري در ساماندهي ساختار تيپها و لشكرهاي سپاه كمك بزرگي بود.
شهيد باقري بسيار شجاع بود. همواره نگران شهادت ايشان بودم. در جبهه بود كه ازدواج كرد. يك بار كه ميخواست بهخانه برود گفت ما نان نداريم اجازه دارم دو تا نان از قرارگاه براي خانه ببرم؟ از ما براي بردن دو تا نان اجازه شرعي ميگرفت. بهشدت نسبت به حيف و ميل بيتالمال و تداركات جبهه حساسيت داشت. معتقد بود بهترين امكانات و غذا بايد در خط مقدم توزيع شود و هرچه عقبتر ميآمد امكانات و غذاي كمتري داده ميشد. سن خيلي كمي داشت. بسياري از بسيجيها و سپاهيها كمسن و سال بودند. يكي از آنها آقاي قاليباف بود كه وقتي به جبهه آمد ۱۶ سالش بود. هر چي به او اصرار كرديم كه برود عقب و در تداركات باشد نميرفت. خيلي جسور بود. ۱۹ سالش بود كه فرمانده لشكر شد. استعداد عجيبي داشت.
افراد بالاي ۸۰ سال سن هم داشتيم. پيرمردي بود كه ما اسم او را «حاجآقا و جعلنا» گذاشته بوديم. ميگفت اين عراقيها را خدا احمق آفريده، چشم و گوششان بسته است. آيه«وجعلنا» ميخواند، به ميان عراقيها ميرفت و وضو ميگرفت و برميگشت. بارها اين كار را كرد. . .