سال 1365 بود و من در جبهه مشغول خدمت بودم. يك روز آمبولانسي از هلال احمر تهران به گردان ما اعزام شد. نام راننده گردان ما جعفر بود و به مدت سه ماه مأموريت داشت در جبهه خدمت كند. كمي بعد متوجه شديم كه اين راننده به اصطلاح از گردن كلفتهاي معروف چاله ميدان تهران بوده است.
از نظر قيافه و هيكل تك بود! لباسهايش با آستين كوتاه و بازوان خالكوبي شده و شلوار لي و طرز صحبت كردنش هم لات منشانه بود. ما ايشان را به سنگر امداد و به اصطلاح بيداري گردان فرستاديم و از همان ابتدا او را زير نظر گرفتيم.
جعفر نماز نميخواند و نماز خواندن بچهها را هم مسخره ميكرد. ابتدا تصميم گرفتيم ايشان را به عقب عودت دهيم. ولي نياز به آمبولانس داشتيم از همه مهمتر فرمايش امام خميني (ره) اين بود كه جبهه دانشگاه است و كارخانه آدمسازي.
براي همين به خدا توكل كرديم. پيش خودمان تصميم گرفتيم صحبتي با او نكنيم و فرصت دهيم تا عمل و رفتار بچهها در او اثر بگذارد. شب دوم يا سوم ورود ايشان به جمع ما بود كه همزمان شد با دعاي كميل كه با همان شور و حال وصف ناپذيرش برگزار شد. بسيجيان كم سن و سال و با جثههاي كوچك بين 17 تا 20 سال با ناله و ضجه و سوز گداز دعا ميخواندند.
جعفر با ديدن اين صحنهها نزد من آمد و گفت: «خدا را خوش نميآيد اين بچههاي كوچك را در جبهه نگه داريد، اينها خيلي ناله ميكردند و ضجه ميزدند. دل آدم كباب ميشود، انگار دلشان براي خانواده و مادرشان تنگ شده يا از جبهه ميترسند.» من از حرفهاي او خندهام گرفت. گفت: راست ميگويم چرا ميخندي؟!
به او گفتم: «پسر خوب اينها نه براي مادرشان دلتنگ شدهاند و نه از جنگ ترسي دارند. اگر قبول نداري خودت برو با چند نفر از آنها صحبت كن تا به اصل موضوع پيببري.»
جعفر كه مات مانده بود از من پرسيد: پس چرا اين طوري گريه ميكنند؟!
من گفتم: «من چيزي به شما نميگويم، ولي خودت تحقيق كن.»
چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه ديدم جعفر شيفته روحاني گردان شده، او آموزشهاي لازم را از حاج آقا ميگرفت، طرز صحيح وضو گرفتن، نماز خواندن و. . . حاج آقاي گردان ما هم بيهيچ سؤالي هدايتش ميكرد.
مدتي بعد صف اول نمازهاي جماعت، ادعيهها و زيارتهاي گردان ما جعفر ايستاده بود. ريش تراشيده و سبيل كلفت پر پشت تبديل به يك ريش قشنگ شد. ديگر خبر از لباسهاي آستين كوتاه و شلوار نبود. بعد از اتمام مأموريتش هم به مرخصي نميرفت و ميگفت: «بهشت را در اينجا پيدا كردهام.» بالاخره در نهايت دلدادگي و شيدايي، جعفر به آرزوي خود (شهادت) رسيد. اينگونه بود كه مردان خميني در دانشگاه جبهه رشد يافته و به تكامل ميرسيدند.
خاطره ارسالي از رزمنده بسيجي
برزو غلامي