نيم ساعت بعد مريم كاظمزاده پشت جيپ نشسته بود. اين سؤال كه چطور توانست ما را راضي كند و همراهمان به سنندج بحرانزده بيايد، هنوز برايم حل نشده بود. به هرحال او آن عقب كنار رضا مرادي و شهيد جهانگيري نشسته بود و از فرصت طي كردن مسير براي انجام مصاحبه با آن دو استفاده ميكرد. اغلب سؤالاتش هم سراغ گرفتن از روزگار قبل از انقلاب بچهها بود و اينكه چطور حالا در گروه دستمال سرخها حضور دارند.
رضا مرادي ميگفت: من قبل از انقلاب وارد گارد شده بودم. به همراه آقاي داورزني كه الان در وانت آهوست و پشت سر ما ميآيد...
رضا مرادي جوانترين عضو گروه ما كه شايد 19 سال بيشتر نداشت، از آن دست بچههاي انقلابي بود كه با ورود به جمع انقلابيون به همراه داورزني از گارد فرار كرده و پس از پيروزي انقلاب وارد سپاه شده بود.
بچه مودب، موقر و ماخوذ به حيايي بود كه در عين حال تكتيزاندازي ماهر به شمار ميرفت و توي درگيريها هر دشمني را كه نشانه ميگرفت، بايد فاتحهاش را ميخواندي! براي رضا مشخص شده بود كه مسير و هدف زندگياش اعتلاي اسلام است و حتي از بحثهاي مليگرايانه بيزار بود. هميشه خدا يك كتاب شهيد مطهري همراهش داشت وقايع روزانه را در سررسيدي ثبت ميكرد و اين ثبت لحظه به لحظه وقايع توسط او، غالباً سوژه يكي از شوخيهاي بچهها با رضا بود. مرادي كه كوچكتر از سن و سالش ديده ميشد و به تازگي داشت ريش و سبيل درميآورد، در اولين روزهاي شروع جنگ تحميلي در دشت ذهاب به شهادت رسيد.
صحبتهاي خانم خبرنگار حسابي مشغولمان كرده بود. اما رفتهرفته احساس كردم سكوتي كه در محيط اطراف موج ميزند رويم سنگيني ميكند. خوب كه دقيق شدم ديدم از روبهرو هيچ اتومبيلي نميآيد. پشت سرهم چيزي ديده نميشد. جاده كوهستاني را طي ميكرديم و گردنهها را يك به يك پشت سر ميگذاشتيم اما هيچ تنابندهاي ديده نميشد. به اسماعيل لساني كه رانندگي ميكرد گفتم: اسماعيل دقت كردي توي جاده تنهاييم.
يكهو همه ساكت شدند و به اطراف نگاه كردند. انگار كه همه متوجه اوضاع شده باشند، ديگر از كسي صدا درنيامد. به سطح نسبتاً صافي كه رسيديم نگه داشتيم و در مشورت با مركبين آهو، قرار شد سرعتمان را تنظيم كنيم و حواسمان به يالتپههاي پيش رو باشد.
بعد از آن محمود تيربارچي لوله كاليبر پنجاهش را طوري تنظيم ميكرد كه هميشه پشت به دره و رو به يال تپهها باشد. در چنين شكل و شمالي و با شكافتن سنگيني سكوت مرد توي جاده وارد سنندج شديم.
a