شهید جواد فقیه در سال 1332 در شهرستان استهبان چشم به جهان گشود. تحصیلات خود را تا سطح ابتدائی ادامه داد و سپس به شغل رانندگی روی آورد .
وی در اوج جوانی با دختری اصیل و نجیب پیمان ازدواج بست .آن گاه جهت امرار معاش و آسایش بیشتر خانواده به شیراز سفر کرده و دربیمارستان چمران به عنوان راننده آمبولانس به خدمت سازمان علوم پزشکی در آمد.
با اوج گیری انقلاب برای دفاع از استقلال میهن اسلامی ،با دیگر مجاهدان همگام شد. او که جام هستی اش لبریز از مهر و ایثار بود، در تمام عرصه های نبرد ، آماده و حاضر بود .با شروع جنگ تحمیلی نیز در پشت جبهه در کمک به مجروحین تلاشی شبانه روزی داشت و دائما درحال فعالیت در بیمارستان ها و جابجائی نیروها بودند و از هیچ کوششی فروگذار نبود ؛ از جابجایی مجروحین گرفته تا تهیه خون و دارو برای آنان و اهدای خون به نیازمندان ...
ایشان همواره به هدف والای خود می اندیشید و با علاقه وافری که به حضور در جبهه های حق علیه باطل داشت با وجود داشتن فرزندان کوچک ، دفاع از میهن و پیروزی و شهادت را بر لذت زندگی آسوده ترجیح داده و در این راه قدم گذاشت. ایشان حدود 12 سال در بیمارستان چمران شیراز سابقه کار داشتند، با آغاز جنگ ، در دوران خدمت خود، مجروحان بسیاری را جابجا نمود که دچار معلولیت ها و قطع عضوهای مختلف بودند و همین امر روح بی قرار وی را بی تاب تر می نمود تا خود را نیز به جرگه کاروان مجاهدین و شهدا برساند.ایشان بسیار بر حضور در جبهه تاکید داشت و می گفت: اگر رزمندگان به جبهه نروند پس چه کسی از مرزهای این مملکت دفاع کند؟
شهادتی بی درد
در سال 1365 که دولت بعثی عراق در مقابل رزمندگان همیشه پیروز اسلام در جبهه ها شکست خورده بود ، برای جبران این ناتوانی و ایجاد رعب و وحشت در بین مردم به بمباران شهر ها متوسل شد و بسیاری از افراد بی دفاع را به خاک و خون کشید . در این هنگام شهید فقیه که در بیمارستان مسلمین شیراز مشغول کمک به مجروحین بود در زیر ویرانه ها و خرابی ها ،مظلومانه جان سپرد و سفاکی دشمنان اسلام را در در تاریخ سبز شهادت ثبت نمود.
خصوصیات اخلاقی
شهیدفقیه ، فردی متدین و دیندار بود و آنچنان به صداقت و راستگویی معتقد بود که بارها به همسرش گفته بود : « اگر انسان سرش هم بالای دار برود باید حقیقت را بگوید و راستگو باشد» ، وی مرد بسیار مهربان وخوش خلقی بود. به طوری که اهالی شهرستان ایشان را به اخلاق و رفتار نمونه و مهر و عطوفتش می شناسند. به بزرگترها بسیار احترام می گذاشت و از دستگیری و رسیدگی به نیازمندان غافل نبود و چون یاری دلسوز در اکثر گرفتاری ها و مشکلات ، خانواده را یاری می داد .
خاطره همسر شهید
اوایل شهادت ایشان بسیار خوابشان را می دیدم، وقتی بچه ها کوچک بودند همیشه احساس می کردم شهید در کنارم هستند و در خانه مرا همراهی کرده و در کارهای خانه و بزرگ کردن فرزندان یاری ام می کنند.
ایشان در خواب به من دلداری می دادند و می گفتند: نگران نباش و گریه مکن، خدا با شماست. ومن نیز همواره این جمله مد نظرم بود که امیرالمومنین (ع)، پدر بچه یتیمان است. و همین امر مرا دلگرم می نمود و پیمودن راه پر پیچ و خم زندگی را برایم هموار می کرد.من می دانستم که او در کنار من است .