کد خبر: 669813
تاریخ انتشار: ۱۰ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۲:۱۳
به بهانه درگذشت ابوالشهيدين سيد‌مصطفي صادقي
ساليان زيادي از روزهاي مبارزه و انقلاب و همچنين دفاع مقدس مي‌گذرد.
پويان شريعت
حضرت امام روح‌الله همواره براي امروز ما مي‌گفتند نگذاريد خانواده‌ها و پيشكسوتان جهاد و شهادت در پيچ و خم زندگي روزمره‌مان فراموش شوند. به بهانه در‌گذشت سيد‌مصطفي صادقي پدر شهيدان عليرضا و حسين صادقي كه چند روزي بيش از در‌گذشتش نمي‌گذرد گفت‌و‌گويي را با سيد‌مهدي صادقي فرزند آن مرحوم انجام داديم كه خودش نيز از جانبازان دفاع مقدس است. مرحوم سيد‌مصطفي صادقي از انقلابيون و مجاهدان فعال انقلاب اسلامي بود كه تمامي فرزندانش را در مسير حفظ و حراست از نظام اسلامي بسيج كرد و همواره اين خانواده در صف اول جهاد و رزمندگي قرار داشتند. متن زير حاصل گفت‌و‌شنود «جوان» با عضو جانباز خانواده انقلابي صادقي است كه پيش‌رو داريد.
 
براي شروع يك معرفي اجمالي از پدرتان مرحوم سيد‌مصطفي صادقي برايمان بگوييد.

حاج‌آقا متولد تهران بودند. ايشان در كودكي پدر خود را از دست دادند. دوران نوجواني و بلوغشان در امامزاده يحيي در خدمت آيت‌الله سرخه‌اي بودند. بعد از سال 32 از روحانيت يك مقداري به خاطر كودتاي 28 مرداد دل‌چركين بودند و اعتقاد داشت اگر روحانيت به ميدان مي‌آمد اينگونه نمي‌شد. بالاخره بعد از سال 32 يكي از دوستان پدر به نام حاج‌احمد فراهاني به پدر مي‌گويد يك روحاني در مسجد هدايت سخنراني مي‌كند و منبر مي‌رود، شما بيا اگر خوشت نيامد، ديگر نياييد. مي‌روند مسجد هدايت. در آن مقطع آيت‌الله طالقاني در مسجد هدايت سخنراني مي‌كردند. ايشان پاي درس و منبر آقاي طالقاني مي‌رفتند كه شيفته ايشان مي‌شوند. شيفتگي پدر به آقاي طالقاني به خاطر موضع‌گيري و سخنراني‌هاي شفاف ايشان نسبت به رژيم بود. بعد از فوت آيت‌الله بروجردي بحث انجمن‌هاي ايالتي پيش مي‌آيد. هيئت‌هاي مؤتلفه تشكيل مي‌شود و در آن زمان پدر در مسجد جليلي خدمت آيت‌الله مهدوي‌كني بودند. جلسات حزب مؤتلفه خانه به خانه برگزار مي‌شد و بحث ترور حسنعلي منصور را برنامه‌ريزي مي‌كردند. پدر يكي از كساني بود كه جلسه حزب در منزلشان برگزار مي‌شد. بعد از حادثه ترور حسنعلي منصور پدر هم دستگير مي‌شود. در بازجويي‌ها گفته بود من آقاي طالقاني را مجتهد مسلم مي‌دانم و نوشته بود و امضا كرده بود. به هر حال با وساطت يكي از آشنايان، پدر را آزاد كرده بودند. تا آن زمان هيچ‌كس از همكاران پدر باور نمي‌كردند ايشان فعال انقلابي- مذهبي باشد. ايشان در كار دولتي نمي‌رفتند و اعتقاد داشتند نبايد براي دستگاهي كه منسوب به رژيم است كار كرد.

پس ايشان به طور جدي در مبارزات رژيم شركت داشتند؟

بله، بعد از آزادي پدرم، با معرفي آقاي طالقاني پدر مي‌رود شركت ايدفو مشغول مي‌شود اما همان جا هم در جريان جشن‌‌هاي 2500 ساله به همراه حاج رضا تقدسي در كارگاه ريخته‌گري مشغول ساخت قالب‌هاي نارنجك بودند كه ساواك مي‌ريزد و حاج آقا تقدسي را دستگير مي‌كند. بعد از آن پدر مجبور مي‌شود شركت را رها كند. در سال 54 با صحبت آقاي طالقاني و مهدوي‌كني وارد بانك رفاه مي‌شود. سال 1357 راننده آقاي آيت‌الله مهدوي‌كني مي‌شود و ايشان را همراهي مي‌كند. بعد از انقلاب هم مرحوم پدرم مأمور شد رفت بنياد مستضعفان. پارك ارم را به او تحويل دادند. مدتي بعد از آنجا خارج شد و رفت دادستاني خدمت شهيد قدوسي. خانه اسدالله علم را به او دادند تا به يتيمان و جنگزده‌ها در آنجا رسيدگي كنند.

پدرتان به جبهه هم رفته بودند؟

بله، خدا بيامرز مدتي بعد از شروع جنگ تحميلي وارد مركز پشتيباني سپاه پاسداران شد كه در پايگاه شهيد بهشتي بود. والفجر مقدماتي و يك به همراه برادرانم و بنده در جبهه بوديم. وقتي من برگشتم از جبهه حاجي دوباره به جبهه رفت.

گويا دو تن از برادران شما به شهادت رسيدند، كمي از آنها بگوييد.

برادرانم سيد‌عليرضا و سيد‌حسين در سال 62 به فاصله شش ماه از هم به شهادت رسيدند. شهيد سيد‌عليرضا صادقي در سال 1342 به دنيا آمد. با تشكيل سپاه پاسداران ايشان به گردان دو سپاه وارد شد. ورودي سال 58 بود. مدت چهار سال در جنگ بود كه روي هم يك ماه هم در منزل نبود. در حدود 18‌بار مجروحيت رسمي و به ثبت رسيده داشت. وقتي گردان‌هاي سپاه به هم ريخت. قبل از عمليات مسلم به همراه حاج‌حسين‌الله كرم به گيلانغرب رفتند و در آنجا ماند. اما براي عمليات‌ها مي‌آمد. حتي با حاج‌احمد به لبنان هم رفت. به من مي‌گفت اگر جنگ تمام شود مي‌رود به سمت لبنان. در تيپ سيدالشهدا (ع) در واحد اطلاعات و عمليات خدمت مي‌كرد و در زمان شهادت فرمانده عمليات و قائم مقام قرارگاه شهيد دستغيب بود. 27/6/62 درست شب عيد قربان رفت تا نيروهاي قم را در يك محور با نيروهاي اراك جا‌به‌جا كند كه به شهادت رسيد. برادر ديگرم شهيد سيدحسين صادقي متولد سال 1344 بود. او در سال 60 به سپاه پاسداران پيوست. سيد حسين معاون اطلاعات لشكر 10 سيدالشهدا (ع) شده بود. آن هم زماني كه برادر ميثمي مسئول اطلاعات لشكر 10 بود. البته پيش از آن، سيد حسين جزو نيروهاي پادگان وليعصر‌(عج) تهران بود اما زماني كه قالب و گردان حاضر در آنجا به هم ريخت، برادرم به تيپ 10 سيدالشهدا (ع) به فرماندهي شهيد فدوايي ‌آمدند. ايشان در بدو تشكيل وارد تيپ شدند و در آنجا بودند تا شهادت. حسين در عمليات خيبر به شهادت رسيد. درست شش ماه بعد از شهادت عليرضا، او هم در 11/12/62 در منطقه خيبر به عليرضا پيوست.

شنيديم خودتان هم جانباز هستيد؟ جانبازي و مجروحيت شما در كجا بود؟

جانبازي من برمي‌گردد به تاريخ 17 شهريور 57. پايين‌تر از ميدان شهدا بوديم كه نيروهاي گاردي با تير مرا زدند. من را به بيمارستان منتقل ‌كردند و يادگاري ماند.

از برادران شهيدتان خاطره خاصي به ياد داريد؟

حسين مي‌گفت در والفجر يك چيزي نمانده بود با عراقي‌ها ‌ دست به يقه بشويم. اينقدر نزديك مي‌جنگيديم. گفت وقتي رسيديم به يك عراقي داد زدم و گفتم لامذهب بزن راحتم كن. عراقي هم من را زد! وقتي اطلاع دادند به بيمارستان چمران شيراز رفتيم. دكتر گلوله كلاش را در آورد و گذاشت لاي يك گاز استريل و به مادرم داد. گفت اين گلوله‌اي بود كه در تن پسرتان بود.

گويا در خانواده صادقي‌ها همگي به نوعي طعم مبارزه را چشيده‌اند؛ مادرتان هم در اين امر شركت داشتند؟

مادرم با يك فرد انقلابي و مجاهد ازدواج كرده و زندگي تشكيل داده بود. مادرم كسي بود كه اعلاميه‌هاي امام(ره) را در كف ظرف شله‌‌زرد مي‌گذاشت و براي آيت‌الله طالقاني به زندان قصر مي‌برد. كسي بود كه روز دادگاهي آقاي طالقاني به همراه دختر آقاي طالقاني جلوي دادسرا كتك خورد و از پله‌هاي دادسرا به پايين پرت شده بود. به هر حال از دامن چنين زن مجاهدي بايد مرد و فرزندانش به معراج بروند. او تكليف را همواره مي‌شناخت و مي‌دانست به همين خاطر در راه تكليف همه زندگي‌اش را براي خدا گذاشته است.

مادرتان مخالفتي و واكنشي نسبت به رفتنتان به جنگ نداشت؟

چه مخالفتي؟ ايشان همسر يك فرد انقلابي و مجاهد بود كه سراسر زندگي‌شان در قبل از انقلاب معطوف به مبارزه و فرار از دست عاملان رژيم پهلوي و ساواك بود. بعد از اينكه به آرزوي خود رسيدند، يعني انقلاب به پيروزي رسيد، مسائل و مشكلاتي پيش‌ آمد. گفتم برادرمان سيد‌عليرضا در بدو تشكيل سپاه پاسداران وارد سپاه شد و با شروع غائله كردستان به همراه شهيد علي موحد‌دانش،‌ اصغر وصالي و بقيه بچه قديمي‌ها وارد كردستان شد. بعدها با تشكيل تيپ 27 به جنوب آمد. برادر ديگرم هم وارد جنگ و تيپ سيدالشهدا (ع) شد. ديگر مگر حرفي هم باقي مي‌ماند. اگر نمي‌خواست يا ناراحت بود كه همه فرزندان به همراه پدرشان در جنگ و جبهه نبودند. كار ما به جايي رسيد كه در والفجر مقدماتي جاي خودم را با پدر تعويض كردم! به هر حال خوشحالم كه اين عاقبت بخيري ماند براي حاج خانم (مادرمان) و پدرمان. هيچ گاه نديدم حاج‌آقا يا حاج‌خانم براي رفتن به جنگ و جبهه ما را منصرف كنند. به نظرم هركس در مسير امام و انقلاب رفت و قرار گرفت عاقبت بخير شد و هركس نيامد از قافله جا ماند.

از عليرضا خاطره گفتيد. از شهيد سيد‌حسين صادقي هم خاطره‌اي بگوييد.

من اين مطالب را از قول حسن روستايي از بچه‌هاي گردان 6 سپاه پاسداران نقل مي‌كنم. مي‌گويد در والفجر‌1 بر سر ميدان مين ايستاده بوديم. حسين مي‌گفت اين ميدان‌ها بسيار حساس هستند ما اگر همينطوري نيروها را وارد ميدان مين كنيم ، در ميدان‌هايي كه هنوز معبر زده نشده است، نيروها كشته مي‌شوند و تلفاتمان بالا مي‌رود. باور نداريد نگاه كنيد، چند سنگ برداشت، شروع كرد به سنگ انداختن در ميدان مين. چند انفجار ايجاد شد. در حين انجام كار بوديم كه حاج‌همت آمد. حسين گفت برويم كه حاجي الان عصباني مي‌شود. منظور اينكه با مين‌ها به صورت نقل و نبات برخورد مي‌كرد. چرا؟ چون عاشق بودند.

چون آنقدر به كار خبره بودند كه بلد بودند. چون نمي‌خواست با اينكه شهادت آرزوست كسي بدون دليل موجه كشته و حتي زخمي شود. با اينكه مرگ براي اينها حل شده بود. عليرضا مي‌گفت در شناسايي، بدون اسلحه رسيديم به كمين عراقي‌ها. رفتم چند تا سنگ برداشتم تا اگر برگشتند حداقل با سنگ بزنمشان كه ناگهان توپخانه آتش ريخت. مي‌خواهم بگويم آنقدر قدرت توكل و ايمان در اين بچه‌ها بالا بود كه قبل از شهادت،‌ شهيد شده بودند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار