دعوت دوستانه، نورانيت بهشتي
«كلاهي» (عامل انفجار) در آن شب به همه دعوتنامه فرستاده و به يكايك اعضا نيز زنگ زده و خواسته بود ضمن شركت در جلسه به علت حساسيت موضوع افرادي را كه ميشناسند و ذيصلاح هستند به جلسه دعوت كنند. كلاهي به محمد منتظري نيز زنگ زده و از قول شهيد بهشتي خواسته بود حتماً در جلسه شركت كند. بنابراين ميبينيم برخي افراد مانند محمد منتظري كه اصلاً در جلسات شركت نميكردند آن شب حضور داشتند. منافقين با نقشهاي كه كشيده بودند گمان ميكردند آن شب كار نظام يكسره خواهد شد.
(راوي دكتر مرتضي محمودي)
«روال جلسه به گونهاي بود كه هر كس وارد ميشد صندليهاي عقب را پر ميكرد. پس از ورود به سالن ابتدا با دكتر بهشتي مشغول صحبت شدم. بعد از كنار ايشان بلند شدم و در رديف چهارم نشستم. كنار من آقاي محمدحسن اصغرنيا نشسته بود. شهيد پاكنژاد و اخوي شهيدش نيز كه براي نخستين بار در جلسات حزب حاضر ميشد آن طرف من نشسته بودند. قبل از آغاز جلسه برادر شهيد پاكنژاد در داخل سالن مشغول مطالعه كتاب روانشناسي بود.
در همين هنگام مرحوم شهيد بهشتي از انتهاي سالن آمد. به آقاي اصغرنيا گفتم: آقاي بهشتي امشب نورانيت خاصي دارد. او هم تصديق كرد. بعد گفتم حتي نحوه عمامه بستن آقاي دكتر تغيير كرده و مانند حضرت امامخميني عمامهاش را بسته است كه آقاي اصغرنيا گفت همين طور است. مشغول صحبت بوديم كه صداي آقاي استكي دبير جلسه ما را به خود آورد.»
(راوي دكتر مرتضي محمودي از جانبازان واقعه)
شهيد رحمان استكي دبير جلسات حزب پس از قرائت قرآن كريم توسط شهيد حجتالاسلام حسن سعادتي، كاظم پور اردبيلي وزير بازرگاني و شهيد بهشتي را به جايگاه دعوت كرد تا بحث خود را درباره تورم آغاز كنند. موضوع جلسه با پيشنهاد دوستان به مسئله انتخابات رياست جمهوري تغيير كرد.
(راوي ايرج صفاتيدزفولي)
با تغيير مسئله سخنراني، شهيد بهشتي گفت: برادران انتخابات رياست جمهوري خيلي مهم است و شما بايد دقت كنيد دوباره يك شخص در آب و نمك خيسانده (اشاره به بنيصدر) را بر ما غالب نكنند. خوب همگي ميدانيم كه بنيصدر در فرانسه به تحصيل پرداخته و در پرواز انقلاب به همراه امام به تهران آمده بود. از آنجا كه بنيصدر ساليان متمادي در فرانسه زندگي كرده بود و مردم نيز چندان با ديدگاههاي او آشنايي نداشتند خيلي زود توانست براي خودش جا باز كند و رئيسجمهور شود.
(راوي حجتالاسلام اصغر باغاني)
رايحه دل انگيز
بهشتي مشغول صحبت درباره مسئله رياست جمهوري و شرايط رئيسجمهور بود كه ناگهان سكوت معناداري كرد و گفت: برادران رايحه دلانگيزي به مشام ميرسد. آيا شما هم احساس ميكنيد؟ هنوز لب به سخن نگشوده بود كه همه چيز تمام شد.
(راوي مرتضي فضل علي)
يك مرتبه نور زرد رنگ عجيبي در داخل سالن پيچيد و من ديگر متوجه هيچ چيز نشدم. به هوش كه آمدم ديدم در ميان آوارها گير كردهام. از شدت انفجار به حالت سجده افتاده بودم و فقط دست چپ من كمي تكان ميخورد. آنجا فضاي عجيبي بود كه نميتوان توصيف كرد. هيچكس از خود نميپرسيد همه در زير آوار سراغ شهيد بهشتي را ميگرفتند. من دوباره بيهوش شدم و وقتي به خودم آمدم ديدم كه در بيمارستان هستم. بعد شنيدم كه بهشتي و چند ده نفر ديگر به شهادت رسيدهاند.