کد خبر: 638151
تاریخ انتشار: ۲۴ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۵
گفتني‌هاي آزاده جانباز «غلامرضا شانه‌سازان» از لحظه اسارت در عمليات بدر
من در مسير همراه بيسيم‌چي ديگري به نام شهيد قربانعلي رئيسي بودم. او هم به شكمش تير خورده بود و خون زيادي از بدنش مي‌رفت...
آرمان شريف

 

دو روز بيشتر از شروع عمليات بدرنگذشته بود كه غلامرضا شانه‌سازان در جريان اين عمليات به اسارت نيروهاي بعثي درمي‌آيد. او آن زمان جواني 19 ساله بود و مسئوليت بيسيم‌چي گردان لشكر7 وليعصر(عج) استان خوزستان را برعهده داشت. لحظه اسارت شانه‌سازان از سخت‌ترين لحظاتي بوده كه مي‌توانسته براي آزادگان اتفاق بيفتد. او حتي تا يك قدمي شهادت هم مي‌رود ولي توصيه يك ‌ ‌ارتشي مسن بعثي باعث مي‌شود تا ديگر سربازان به سر او تير مستقيم شليك نكنند. بعد از آن شانه‌سازان را با پاهايي زخمي و شكسته چندين هفته مورد شكنجه و آزار ‌ قرار مي‌دهند. شانه‌سازان كه امروز از راويان دفاع‌مقدس است هنوز آثار جانبازي بر بدنش خودنمايي مي‌كند. در سالروز عمليات بدر، روايت او از لحظه جانبازي و پنج سال و نيم اسارت را مي‌خوانيم.

سابقه رزمندگي‌ شما از چه تاريخ و عملياتي شروع مي‌شود؟

من از اوايل سال 1361 به عنوان بسيجي عازم جبهه شدم. 38 ماه سابقه رزمندگي در جبهه را دارم و بعد از آن ديگر اسير شدم. در عمليات بدر در تاريخ 22/12/63 در شرق دجله مجروح شدم كه منجر به اسارتم شد.

مجروحيت در عمليات والفجر اولين جانبازي شما بود؟

من دوبار قبل از آن هم مجروح شده بودم. اولين جانبازي من در 8/1/62 در منطقه شرحاني قبل از عمليات والفجر يك بود. فاصله ما در كانال با دشمن به 50 متر هم نمي‌رسيد كه به زير چشم و پايم تركش خورد. دومين مرحله جانبازي‌ام هم در اربعين سال 62 و در اوايل مرداد ماه اتفاق افتاد. تركش به آرنج و زانويم خورد كه هنوز هم در بدنم مانده است.

اين دو بار جانبازي مانع دوباره رفتنتان به جبهه نمي‌شد؟

تركش‌ها به مفصل خورده بود و در دويدن و برداشتن اجسام سنگين اذيت ‌ مي‌كرد اما طوري نبود كه بخواهد مانع رفتنم شود. وقتي تركش وسط مفصل زانو باشد درد خودش را دارد ولي اصلاً آن زمان به جبهه نرفتن فكر نمي‌كردم. بسياري از رزمندگان وضعيتي بدتر از من داشتند و از بيمارستان فرار مي‌كردند تا خودشان را به جبهه برسانند. اگر در اين قضايا ديد مادي داشته باشيم درك بعضي مسائل برايمان سخت مي‌شود.

اگر مي‌خواهيم با دفاع‌مقدس ارتباط برقرار كنيم بايد نگاه و ديدمان را عوض كنيم. اگر نگاهي دنيوي داشته باشيم حركات رزمندگان ديوانه‌بازي حساب مي‌شود ولي اگر نگاهمان معنوي باشد حركت رزمندگان عاشقانه مي‌شود.

آخرين جانبازيتان هم كه منجر به اسارتتان شد؟

روز دوم عمليات بدر در لشكر7 وليعصر(عج) استان خوزستان بوديم. صبح روز دوم كه عمليات را انجام داده بوديم قرار بود يك گردان جايگزين ما شود و ما به عقب برگرديم. در اولين مرحله برگشت مجروح شدم و تير به پايم خورد. استخوان دو پايم خرد شده بود و پاهايم به هر جهتي مي‌چرخيد. در سه مرحله مجروح شدم. يك بار تير به گوشت پايم خورده بود 100 متر ديگر كه به عقب آمديم تيرهاي ديگري خوردم كه احساس كردم پايم ديگر قطع شده است. با همان حالت كه روي زمين افتاده بودم دوباره تير به پايم خورد.

36 ساعت بود نخوابيده بودم و بي‌خوابي و كم‌خوني باعث شده بود حالت اغما پيدا كنم. تا هنگام غروب به همان حالت ماندم و عراقي‌هايي كه در حال عقب‌نشيني بودند در كنار جاده متوجه‌ام شدند و به سراغم آمدند. وقتي حضور عراقي‌ها را حس كردم خودم را به مردن زدم تا بروند. به بالاي سرم آمده بودند و به عراقي مي‌گفتند بلند شو. من هم هيچ اعتنايي نمي‌كردم. يكي‌شان گوشش را روي سينه من گذاشت تا مطمئن شود زنده‌ام يا مرده. وقتي فهميد زنده‌ام يكي از سربازان كلاشينكف را روي پيشاني‌ام گذاشت و گلنگدن را براي شليك كشيد. كسي آن طرف‌تر كه به صدايش مي‌خورد آدم مسني باشد گفت نزن گناه دارد. وقتي لجاجتم را ديدند گفتند با تانك از رويش رد شويم. من هم عربي بلد بودم و زبانشان را متوجه مي‌شدم. آخرين نفر از آنها با پايش به پاي زخمي‌ام ضربه‌اي زد و من ناخواسته با صداي بلند فرياد زدم. آمدند بالاي سرم و گفتند بلند شو. من هم دست و پا شكسته بهشان گفتم پايم شكسته و نمي‌توانم تكان بخورم. بدترين حالت اسارت من همين جابه‌جايي بود. دو نفر پايم را گرفته بودند و دو نفر دست‌هايم را. زماني هم بود كه عراقي‌ها دنبال اسير گرفتن بودند. اسراي عمليات بدر حدود 280 نفر بودند كه 240 نفر از كمر به پايين مجروح بودند.

من در مسير همراه بيسيم‌چي ديگري به نام شهيد قربانعلي رئيسي بودم. او هم به شكمش تير خورده بود و خون زيادي از بدنش مي‌رفت. من و او را روي برجك تانك گذاشتند و به سمت مقرشان حركت كردند. سخت‌ترين حالت جابه‌جايي ما بود. چون هنگام جابه‌جايي استخوان از محل شكستگي استخوان‌ها نسبت به هم زاويه 90 درجه پيدا مي‌كردند و بسيار دردناك بود.

بعد از آنجا به جاده العماره- بصره رفتيم كه توپخانه عراق آنجا مستقر بود. مردم در حال فرار از شهر العماره بودند. آنجا ما را به يگان لشكر براي بازجويي بردند. اول ما را وسط بيابان و در فضاي سنگرها انداختند. هوا سرد بود و از شدت بي‌حالي به خواب مي‌رفتيم.

بعد از آن شما را به بيمارستان بردند يا اردوگاه؟

ابتدا از ما بازجويي كردند. فرد فارسي‌‌زباني آمده بود و مي‌گفت هر اطلاعاتي داريد بگوييد تا سريع به بيمارستان برويد. ما هم اطلاعات را با اغراق بسيار مي‌گفتيم. آنها هم متوجه شدند كه حقايق را نمي‌گوييم. شهيد رئيسي لباس سپاه تنش بود و برخورد بدي با او كردند. دست‌ها و چشم‌هايم را بستند و داخل آيفا انداختند و در بيابان گاز مي‌دادند. به شدت بالا و پايين مي‌شدم و هنگام پايين آمدن استخوان پايم به كف ماشين مي‌خورد و از درد بيهوش مي‌شدم.

وقتي دوباره به مقر رسيدم ديدم در حال كتك زدن شهيد رئيسي هستند. بعداً از او قضيه كتك خوردنش را پرسيدم كه گفت آنها به امام توهين كرده ‌بودند و من هم در جواب به صدام توهين كرده‌ام. براي عراقي‌ها توهين به صدام حكم اعدام داشت. در نهايت آمبولانس با چهار برانكارد پر از زخمي آمد و ديگر جايي براي ما نداشت. ما را در ميان آنها گذاشتند كه خيلي لحظه سختي بود. پاهايم بر اثر شدت جراحات 30، 40 سانتي ورم كرده بود. پاهايم 180 درجه چرخيده بود و وسط دو برانكارد گذاشته شده بودم.

به قدري پاهايم ورم كرده بود كه داخل آمبولانس نمي‌رفت و تا بيمارستان العماره داد و فرياد مي‌كردم. در بيمارستان كمي رسيدگي كردند و بعد از آن به بيمارستان الانبار بردند. استخوان پايم به دليل خرد شدن چند سانت كوتاه شده بود و نياز به پلاتين داشت. كسي كه استخوان پايش كامل مي‌شكند پزشك به پاهايش وزنه مي‌بندد تا براي عمل آماده شود. اما اين نامردها بلوك به پايم آويزان مي‌كردند كه خيلي اذيتم مي‌كرد. يك ماهي كه در بيمارستان بودم يك هفته به آن بلوك مي‌بستند و بعد از معاينه دكتر آن را به حالت خوابيده درمي‌آوردند كه دوباره حالت شكستن پيدا كند.

نحوه شهادت قربانعلي رئيسي چگونه بود؟

اين بنده خدا را خيلي اذيت كردند. شهيد رئيسي چون لباس سپاه تنش بود هر جا مي‌رفت سرباز خميني معرفي مي‌شد. اول اسارت پيش خودمان بود و براي جراحت شكم، عملش كه كردند پنس عمل جراحي را در شكمش جا گذاشته بودند.

اين‌پنس عفونت مي‌كند و در اردوگاه حالش خيلي بد مي‌‌شود. دكتر گفته بود براي عفونت بدنش به او شير بدهند، آنها هم شير را مي‌آوردند و جلويش دور مي‌ريختند.

بعد مدت كوتاهي او را به بيمارستان نيروي هوايي عراق به نام الانبار مي‌برند و هنگامي كه از بچه‌ها سراغش را گرفتم گفتند كه در بيمارستان شهيد و در كشور عراق به خاك سپرده شده است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار