کد خبر: 636659
تاریخ انتشار: ۱۳ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۵:۱۷
6 اپيزود از نمايش اتومبيل شهداي هسته‌اي در باغ موزه دفاع‌مقدس
هنوز چند روزي از به نمايش درآمدن اتومبيل‌‌هاي شهداي هسته‌اي كشورمان در باغ موزه دفاع مقدس نگذشته كه به ديدنشان مي‌رويم.
احمد محمدتبريزي

 

شروع: ديدار در باغ موزه

هنوز چند روزي از به نمايش درآمدن اتومبيل‌‌هاي شهداي هسته‌اي كشورمان در باغ موزه دفاع مقدس نگذشته كه به ديدنشان مي‌رويم. اتومبيل‌هايي كه حالا جزئي از سند مظلوميت كشورمان شده‌اند و نشان از ظلمي دارند كه دشمنان بر ما روا داشته‌اند. پنج وسيله ‌نقليه از پنج شهيدي كه براي ارتقاي جايگاه علمي كشورمان در جهان تلاش مي‌كردند و جان خودشان را هم در اين راه از دست دادند در كنار تانك‌ها و ادوات نظامي دوران دفاع‌مقدس آرام گرفته‌اند. ماشين‌هايي تكه تكه شده و پر از سوراخ گلوله و تركش بمب‌‌ تروريست‌هايي كه به سمتشان شليك كرده‌اند و آنها را به شهادت رسانده‌اند.

در اين هواي نسبتاً سرد اسفندماه بدن زخمي اتومبيل‌هاي به نمايش گذاشته شده خود گوياي همه چيز هستند. به خوبي با تو حرف مي‌زنند كه آن لحظه چه بر سر سرنشينانش رفته است. سيم‌كشي‌ها و اجزاي داخلي ماشين‌ها بيرون زده و آهن‌ به كار رفته در درها مثل كاغذي نرم مچاله شده‌اند. گلوله تروريست‌ها پشت سر هم شليك مي‌شده تا در آخر كار خودش را بكند. هدف آنها از حمله‌ به دانشمندان هسته‌اي از بين بردن اين افراد بوده و به هيچ عنوان نمي‌خواستند اشتباهي در كارشان رخ دهد. پس براي همين تا جايي كه گلوله در خشاب داشتند وحشيانه به سمت دانشمندان هسته‌اي كشورمان شليك كردند. در سايت فارسي وزارت خارجه رژيم صهيونيستي به نقل از رئيس ستاد كل ارتش اين رژيم نوشته بود با ترور دانشمندان ايران مي‌توان از تبديل شدن اين كشور به يك قدرت منطقه‌اي جلوگيري كرد. خبري كه عمر چنداني نداشت و خيلي سريع از روي سايت حذف شد.

اپيزود اول: آرميتا

بچه‌ها با چشم و ذهن كودكانه‌شان اتفاقات زندگي را با دقت و كنجكاوي ثبت مي‌كنند. وقايع و حوادث روزگار به خوبي در ذهن كودكان مي‌مانند، ماندگار مي‌شوند و با آنها بزرگ مي‌شوند. سخت است خاطرات خوب و بد كودكي را از ذهن و روح زدود و به فراموشي سپرد. آرميتا هم خيلي كوچك بود كه پدرش را جلوي ديدگانش به شهادت رساندند. تصوير غرق به خون پدر در ماشين دردناك‌ترين و تلخ‌ترين صحنه‌اي است كه يك دختر چهار، پنج ساله مي‌تواند در طول دوران زندگي‌اش ببيند.

آرميتا هم براي هضم چنين اتفاق بزرگي خيلي كوچك و شكننده بود. هنوز نه الفبا را ياد گرفته بود كه بتواند پدر را هجي كند، نه مي‌توانست اعداد را مرتب پشت هم بشمارد و علاقه‌اش به بابا را اندازه بگيرد. تنها چيزي كه مي‌دانست اين بود كه بر روي شانه‌هاي بلند پدرش پرواز را ياد بگيرد.

پدر در دنياي دختران چيزي فراتر از يك واژه است. آرميتا اين را وقتي فهميد كه دستان پدرش مونس و همراهش شد تا او راه رفتن را بياموزد. شايد هنوز آرميتا نمي‌تواند تصور كند كه پدرش وقتي صبح صورتش را بوسيد، خداحافظي كرد و از در خانه خارج شد، ديگر بازنگردد. دل كوچكش نگران پدر است و هر روز مي‌پرسد مگر كار بابا چقدر طول مي‌كشد كه هنوز به خانه برنگشته است؟ مگر دلش براي دخترش تنگ نمي‌شود كه بيايد دوباره او را در آغوش بگيرد؟ شايد هر روز غروب كه مي‌شود چشمانش خيره به در مي‌ماند تا «بابا» بيايد و يك بار ديگر چراغ خانه را روشن كند.

اپيزود دوم: شهادت جلوي چشمان دختر

اتومبيل جانباز فريدون عباسي‌دواني به همراه اتومبيل‌هايي كه شهيدان مصطفي احمدي‌روشن، مسعود علي‌محمدي، مجيد شهرياري و داريوش رضايي‌نژاد با آن به محل كار مي‌رفته‌اند و در آن به شهادت رسيده‌اند در محوطه بيروني باغ موزه و در شيشه‌هايي محافظت شده نگه داشته مي‌شوند.

اولين اتومبيل براي شهيد داريوش رضايي‌نژاد است. براي ترور او حداقل پنج گلوله به سمتش شليك مي‌كنند كه يك گلوله به گردن اين دانشمند و گلوله ديگر به دست وي اصابت مي‌كند. همچنين يك گلوله نيز با اصابت به در خانه همسايه روبه‌رويي به خطا مي‌رود. تروريست‌ها دو موتورسوار بودند كه كلاه كاسكتي بر سر گذاشته بودند تا شناخته نشوند. رضايي نژاد پدر آرميتاي كوچولوست كه جلوي چشمان او غرق در خون به شهادت مي‌رسد.

اپيزود سوم: دلنوشته‌اي براي بابا

آرميتا چند وقت پيش مي‌گفت خواب بابا را ديدم ما در پمپ بنزين بوديم يك تانك پشت سر ما بود و يك كاميون جلوي ما ايستاده بود. آن تانك به كاميون شليك كرد و راننده كاميون از داخل آن به بيرون پرت شد. سپس بابا آمد و هرقدر تلاش كردم تا بغلش كنم نتوانستم.

امسال دو سال از شهادت داريوش رضايي‌نژاد گذشت و آرميتا كلاس اولي شد. حالا الفبا را ياد گرفته و مي‌تواند از پدر بنويسد. او حالا از پدرش مي‌نويسد تا شايد غم دوري برايش قابل تحمل‌تر شود. آرميتا قلم به دست گرفته و اولين دلنوشته را براي پدرش نوشته است: «بابا رويايي داشتي، آرزوهاي روشني براي مردم سرزمينت داشتي، بابا رؤيايي داشتي، دنيايي سراسر آرامش، صلح و مهرباني مي‌خواستي، بابا رؤيايي داشتي، مي‌خواستي باشي تا باشم، بابا رؤيايي دارم، آرزوهاي روشني براي مردم سرزمينم دارم، بابا رؤيايي دارم، دنيايي سراسر آرامش، صلح و مهرباني مي‌خواهم، بابا رؤيايي دارم، مي‌خواهم باشم، چون هستي، چون گاهي براي ماندن و جاودانه شدن بايد رفت.»

اپيزود چهارم: هشتم آذر

آسمان در گرگ و ميش ابرها فرورفته و ما هنوز در محوطه بيروني باغ موزه مشغول تماشاي اتومبيل زخمي هستيم. اتومبيل بعدي كه درون شيشه‌ قرار گرفته متعلق به فريدون عباسي‌دواني است. او از رزمندگان هشت سال جنگ تحميلي است كه در هشتم آبان سال 89 مورد سوء قصد تروريست‌ها قرار گرفت ولي با درايت و حركتي سريع مانع از انجام نقشه شوم آنها شد. عباسي صبح آن روز پاييزي در حالي‌كه در حال رانندگي با اتومبيل شخصي‌اش بود متوجه نصب يك بمب به در ماشينش توسط يك موتورسوار مي‌شود كه همان لحظه با اقدامي سريع از ماشين به بيرون مي‌پرد. او از اين حادثه جان سالم به در مي‌برد و بدن زخمي‌اش را همان لحظه با آمبولانس به بيمارستان انتقال مي‌دهند.

اما هشتم آذر سال 89 روز تلخي براي ايران بود. دشمنان برنامه هسته‌اي ايران علاوه بر ترور نافرجام عباسي، موفق شدند مجيد شهرياري يكي ديگر از دانشمندان هسته‌اي را در اين روز ترور كنند و به شهادت برسانند.

اپيزود پنجم: شهيد شهرياري

شهيد شهرياري به همراه راننده اتومبيل در صندلي جلو نشسته بودند و همسر دكتر شهرياري هم در صندلي عقب نشسته بود. در حين حركت در بزرگراه ارتش موتورسيكلتي نزديك ماشين مي‌شود. راننده كه با ديدن حركات موتور شك كرده با صداي بلند از سرنشينان ماشين مي‌خواهد كه خودشان را به بيرون پرت كنند. اما انفجار بمب اجازه پياده شدن از ماشين را به دكتر شهرياري نمي‌دهد و او جلوي چشمان همسرش به شهادت مي‌رسد.

حالا اتومبيل شهيد شهرياري كه اينجا و اين طور خاموش درون محفظه شيشه‌اي قرار گرفته، شاهد ماجرايي بوده كه خلاصه‌اش را همه از زبان همسر شهيد شهرياري شنيده‌ايم.

اپيزود پاياني: شهيد احمدي روشن و عليمحمدي

دو اتومبيل آخري كه كنار هم قرار گرفته‌اند متعلق به شهيدان مصطفي احمدي‌روشن و مسعود علي‌محمدي است. هنوز عقربه‌هاي ساعت روز 21 دي ماه سال 90 به 9 نرسيده بود كه تروريست‌ها با چسباندن بمبي مغناطيسي به ماشين احمدي‌روشن او را به شهادت رساندند.

آخرين اتومبيل براي اولين شهيد هسته‌اي كشور، مسعود علي‌محمدي است. اين استاد فيزيك دانشگاه تهران در تاريخ 22 دي ماه سال 88 هنگام بيرون آمدن از منزلش بر اثر انفجار بمبي در يك موتورسيكلت كه به فاصله يك متري از در ورودي منزل علي‌‌محمدي به يك درخت بسته و جاسازي شده بود ترور شد و به شهادت رسيد.

باد تندي در حياط باغ موزه شروع به وزيدن كرده و پرچم‌هاي سه رنگ كشورمان را با صلابت به حركت در مي‌آورد. ايستادگي پرچم در باد تصوير غرورآميزي را پيش رويت قرار مي‌دهد. صداي برخورد پرچم با ميله‌ها سمفوني دل‌انگيزي را ساخته است. ابرها بيرون رفته‌اند و خورشيد با قدرت به زمين مي‌تابد. روزهاي پاياني زمستان در حال رفتن است و بهار با تمام سرسبزي‌اش از راه خواهد رسيد و نويد روزهاي پراميد و خوبي را خواهد داد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار