کد خبر: 636319
تعداد نظرات: ۹ نظر
تاریخ انتشار: ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۵:۴۸
روايت سردار غلامعلي حيدري از فرمانده گرداني كه نيروي تك‌تيراندازش را بابا صدا مي‌زد
محاسن حبيب‌بن مظاهر سفيد بود كه با خونش در صحراي كربلا خضاب شد و سرخي آن تا ابد ماندگار شد.
عليرضا محمدي

ماند تا هر وقت پيرمرد باصفايي رخت رزم پوشيد و محاسنش را به خون سرخ خضاب كرد، ياد حبيب حسين‌(ع) در دل‌ها جان بگيرد و نواي كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا بر زبان‌ها جاري شود. اما امثال حبيب‌ در كربلاي دفاع‌مقدس كم نبودند. مجاهداني در هنگامه جبهه‌ها با لشكر يزيديان زمان مي‌جنگيدند كه از نوجوانان 14، 15 ساله گرفته تا پيرمردهاي 60، 70 ساله در آن ديده مي‌شدند. حاج‌داراب حيدري هم يكي از حبيب‌هاي لشكر خميني بود. او در گردان يازهرا(س) تيپ 44 قمر بني‌هاشم(ع) و تحت فرماندهي سرداري رخت رزمندگي به تن كرده بود كه حاج‌داراب را پدر صدا مي‌زد! نه به رسم تعارف و احترام كه سردار غلامعلي حيدري به واقع فرزند حاج‌داراب حيدري است. اين پدر و پسر هر دو در يك زمان در جبهه‌ها حاضر شده بودند اما پسر به عنوان فرمانده گردان و پدر تك‌تيراندازش به عنوان فرمانده دل‌ها. حاج‌داراب با صداي خوش مداحي و صفا و شور و حالش، حبيب بچه‌هاي گردان يازهرا(س) بود. روايت رزمندگي تا شهادت يك پدر در كنار فرزندش را در گفت‌وگوي ما با سردار غلامعلي حيدري پيش رو داريد.

سر و كار شما چطور به جبهه و جنگ افتاد؟

سال 59 و همان اوايل جنگ بود كه به صورت داوطلبانه به جبهه رفتم. آن موقع 17 سال داشتم و در روستاي سودجان شهركرد ساكن بوديم. چون وضعيت اعزام‌ها شكل و شمايل درستي نگرفته بود، به اتفاق دو نفر ديگر از دوستانم بليت اتوبوس گرفتيم و به اهواز رفتيم. از همان زمان كمابيش در جبهه‌ها بودم و شايد بتوانم بگويم كه در همه عمليات‌هاي بزرگ حضور داشتم و رزمنده ستاد جنگ‌هاي نامنظم شهيد چمران، تيپ 44 قمر بني هاشم و لشكر 8 نجف و لشكر 14 امام حسين(ع) و... بودم.

چه عقبه‌ فكري وجود داشت تا يك نوجوان روستايي در همان اوايل شروع جنگ‌ تصميم بگيرد به جبهه برود؟

اين عقبه را شايد بتوان در خانواده ما و نوع تربيت‌مان يافت. پدرم شهيد حاج‌داراب حيدري در زمان طاغوت مقلد امام خميني(ره) بود و حتي در سال 54 به ديدار ايشان در نجف رفته بود. در يك ديدار خصوصي مرحوم پدرم از حضرت امام خميني درخواست عكس و رساله ايشان را مي‌كند. امام فرموده بود مي‌داني حكم داشتن رساله من چيست؟‌ پدر هم گفته بود بله و هر خطري داشته باشد، رساله شما را مي‌خواهم. بعد با جدا كردن جلد رساله، آن را به همراه تصاوير امام آورده بود. تعدادي از اين عكس‌ها هنوز وجود دارد. با تربيت در مكتب اين شهيد بزرگوار فضاي خانواده ما يك فضاي مذهبي و انقلابي بود و من نيز به تبع آن به جبهه رفتم.

پدرتان در چه سالي به جبهه رفت، ايشان در آن زمان چند ساله بود؟

پدرم متولد 1302 بود و در سال 62 كه براي اولين بار به جبهه رفت، 60 سال داشت. يادم هست اين بنده خدا همان سال 59 كه من به منطقه رفتم و چهار ماه هم به خانه برنگشتم، به دنبالم آمده بود و بعد از كلي گشتن بالاخره در اهواز به هم رسيديم. ايشان هيچ اعتراضي به جبهه آمدنم نداشت و همان طور كه گفتم خودش هم به جبهه آمد. در مجموع شهيد حيدري سه بار به جبهه رفت و در عمليات‌هاي خيبر و بدر شركت داشت. يك بار به شدت مجروح شد و باز به جبهه برگشت تا اينكه در سال 64 و در منطقه شلمچه به شهادت رسيد.

خود شما هم در دوران رزمندگي مجروح شديد؟

بنده شش يا هفت بار مجروح شدم، از مجروحيت شيميايي تا اصابت گلوله و تركش دشمن. يك موردش در عمليات بدر بود كه از فاصله نزديك مورد اصابت مستقيم سه گلوله يك سرباز عراقي قرار گرفتم اما مقدر بود زنده بمانم و يكي از بچه‌ها به نام بختياري كه بعدها به شهادت رسيد، مرا به دوش گرفت و به عقب برگرداند.

حاج‌داراب حيدري را اگر بخواهيم بهتر بشناسيم، چه خصوصياتي داشت؟ وجود فرد سالخورده‌اي چون ايشان چه احساسي را در ميان رزمندگان ايجاد مي‌كرد؟

پدرم با توجه به سبقه انقلابي كه داشت، حتي پيش از حضور فيزيكي در جبهه‌ها با برنامه‌هاي انقلابي و بسيج و پشتيباني از جنگ، همكاري داشت. ايشان مداح بود و يكي از اتاق‌هاي منزلمان در روستا را به خانه عالم تبديل كرده بود تا روحانيون يا علمايي كه به روستا مي‌آيند در اين اتاق ساكن شوند. حضورش در جبهه‌ها با آن اخلاق و رفتار خوب و روحيه مذهبي كه داشت واقعاًَ باعث دلگرمي بچه‌ها مي‌شد. اهل قرآن و دعا بود و با برنامه‌هاي مداحي كه اجرا مي‌كرد، بسيجي‌هاي كم سن و سال و غالباً جوان جذبش مي‌شدند و او را بسيار دوست داشتند.

گويا شما فرمانده گرداني بوديد كه پدرتان در آن به عنوان يك نيرو حضور داشت، در گردان، شما فرمانده بوديد يا ايشان؟ اصلاً شده بود به عنوان يك نيرو حاج‌داراب را هم تنبيه انضباطي كنيد؟

راستش موردي پيش نيامد كه كار به تنبيه و اين طور مسائل بكشد. شهيد حيدري در همه كارها مثل يك نيروي عادي و جوان پيش‌قدم بود و وظايفش را انجام مي‌داد. اگر هم دستوري بود به صورت كلي داده مي‌شد و ايشان هم مثل باقي بچه‌ها انجام مي‌داد. نكته‌اي را بايد بگويم و آن اينكه در فضاي جبهه‌ها خيلي از بچه‌ها به صورت داوطلبانه نه تنها وظايف خود كه حتي كار ديگران را هم انجام مي‌دادند، مثلاً خيلي وقت‌ها پيش مي‌آمد يك نفر اولين ساعت پست شبانه را مي‌گرفت تا ديگران را بيدار نكند و تا صبح نگهباني مي‌داد. مرحوم پدرم هم همين طور وظيفه‌شناس بود و سعي مي‌كرد همه كارهاي محوله را انجام دهد.

ايشان كار رزمي هم انجام مي‌داد؟

بله، پدرم تك‌تيرانداز بود و با اسلحه قناسه‌اش عجيب گلوله‌ها را به هدف مي‌زد. طوري كه وقتي شليك مي‌كرد رد خور نداشت. همان طور كه قبلاً هم اشاره شد در همه كارها مثل پست نگهباني و آموزش و مواردي از اين دست مانند رزمندگان جوان شركت مي‌كرد و هرچقدر ساير بسيجي‌ها سعي مي‌كردند به جاي ايشان پست بدهند، قبول نمي‌كرد و خودش نگهباني مي‌داد. در لحظه شهادت هم به تازگي پست نگهباني‌اش را در ساعت 24 نيمه شب تحويل داده بود كه بعد از گرفتن وضو و رفتن به داخل سنگر، گلوله خمپاره به سنگرشان اصابت مي‌كند و ايشان به همراه چند نفر از دوستانش به شهادت مي‌رسد. من آن موقع در جاي ديگري بودم و يك روز بعد از شهادتش مطلع شدم.

امثال حاج‌داراب‌، آدم را ياد حبيب‌‌بن مظاهر مي‌اندازند، صرف نظر از اينكه ايشان پدرتان بود، احساس شما از شهادت يك رزمنده 62 ساله چيست؟

اين افراد سرشت‌شان با عشق به حضرت اباعبدالله(ع)‌ عجين شده بود. مانند پدرم كه به واقع عاشق امام حسين(ع) بود و هميشه آرزوي شهادت مي‌كرد. اصلاً همين روحيه و نوع نگاه به يك زندگي آزادمنشانه بود كه اين طور افراد را وامي‌داشت تا فراتر از هر كمي و كاستي به جبهه بيايند و مانند جوان‌ها در طلب حضرت دوست جبهه‌ها را بكاوند. من بارها شاهد بودم كه چطور پدرم دعا مي‌كرد شهيد شود و عاقبت نيز به آرزويش رسيد. (حاج‌داراب حيدري به همراه شهيدان سيدعباس كاظمي، سيدمحمد محمدي و سيدجعفر كاظمي، خداور باقري و جان‌محمد قائد‌اميني در تاريخ 11/8/1364 در منطقه شلمچه با خمپاره 120 دشمن به شهادت رسيدند.)

و سخن پاياني؟

بارها در طول دفاع‌مقدس شاهد بوديم كه چند برادر در يك زمان به جبهه‌ها بيايند. يا يك پدر و فرزندش هر دو يك جا باشند و صحنه‌هاي عاشورايي خلق كنند. يك نمونه بارز اين افراد شهيد بهنام علي‌محمدي و پدرش بودند كه هر دو در يك عمليات حضور داشتند و وقتي كه بهنام به شدت زخمي مي‌شود، پدرش بالاي سر او مي‌آيد و بهنام با اصرار از پدر مي‌خواهد كه به عمليات ادامه دهد. اين پدر به ناچار پاره تنش را رها مي‌‌كند و به خط دشمن مي‌زند. بهنام همان جا به شهادت رسيد و كمي بعد پدرش هم به قافله شهدا پيوست. ياد و راه سرافرازاني كه اين چنين عاشقانه در آتش عشق الهي سوختند، گرامي‌باد.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۹
قدرت الله حیدری
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۴۲ - ۱۳۹۳/۰۷/۰۲
0
1
فقط میتوانم بگویم به شهذای زنده افتخار میکنم
عادل حیدری
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۹ - ۱۳۹۶/۱۱/۱۳
1
3
افتخارمیکنم که هم محلیه این شهید بزرگوار حاج داراب حیدری هستم.وبودن شهدای امثال حاج داراب حیدری افتخارمیکنم.وما جوانان به یاری خدا سعی میکنیم که راه شهدارو ادامه بدیم..انشاءالله عاقبت مان شهدایی باشه..
احمدی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۲۶ - ۱۳۹۶/۱۲/۰۲
0
1
انشالله یادش گرامی و راهش پر رهرو.
سودجانی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۳۷ - ۱۳۹۷/۰۵/۰۷
1
0
سردار حیدری افتخار همه سودجانی هاست
یاد حبیب گردان یا زهرا شهید حاج داراب حیدری هم همیشه جاویدان باد
روح الله میرزا مجتبی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۳:۵۹ - ۱۳۹۸/۰۱/۲۷
0
0
خدارحمتش کنه
ک ص
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۳:۵۴ - ۱۳۹۹/۰۳/۱۴
2
0
انشالله به آنها خواهیم پیوست
Roz
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۵:۰۱ - ۱۳۹۹/۱۲/۲۸
0
0
ان شاءالله خداوند به شما و امثال شما عمر باعزت عطا کنه و ما رو هم شرمنده ی شهدا نکنه
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۱:۱۰ - ۱۴۰۰/۰۴/۲۱
0
0
کاش قاتل دامادشان را مجازات می کرد یا حد اقل رفع شبهه میکرد
احمدرضا گلالی جونقانی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۳:۲۶ - ۱۴۰۰/۰۸/۳۰
0
0
افتخار ایران واستان هستند درود بر شهیدان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار