.....در موسم حج سال 1365 بالاخره پس از سه سال که از طرف سپاه پیشنهاد می دادند توفیق سفر حج تمتع نصیبم شد.تصمیم گرفتم از منطقه به حج بروم و از حج هم به منطقه برگردم.با چنین روحیه ای که معنویت بسیاری داشت غیر از حج فقط یک آرزو داشتم آن هم این که حسن صوفی را ببینم.از لحظه ای که حرکت کردم این آرزو در وجودم موج می زد و تا شب آخر هم رهایم نکرد.شب آخر که دیدم به وصالش نرسیدم دلشکسته و غمگین به بام هتل محل اقامتم در مکه مکرمه رفتم و در بسترم افتادم و به تماشای ستاره ها دل بستم و با خداوند متعال نجوا کردم؛همین؟!...این خواسته زیادی بود که من آرزو داشتم حسن صوفی را در این سرزمین ببینم؟!
با ستاره ها قاطی شده بودم که حسن صوفی آمد.با هم خوش و بش کردیم.لباس بسیجی و خاکی همیشگی اش را به تن داشت و پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود.حال و احوال ابتدایی مان که تمام شد گفت:"می خواهم دو تا خبر بهت بدهم." سپس نگاهم را به طرف منطقه ای هدایت کرد که وحشتناک و سیاه بود.خیره آن منطقه بودم که صوفی گفت:" این آینده آمریکا است." سال ها بعد وقتی ماجرای یازده سپتامبر نیویورک رخ داد من فکر کردم رویای صادقه ای که از حسن صوفی دیده بودم عینیت پیدا کرده است. البته صحنه ای که حسن صوفی در عالم رویا نشانم داده بود بسیار وحشتناک تر از مناظر یازده سپتامبر نیویورک بود.
حرف بعدی حسن صوفی هم خیلی عجیب بود؛گفت:" به زودی محمود کاوه هم به شهادت می رسد." وقتی از حج برگشتم طبق قراری که با خودم داشتم از فرودگاه مستقیم به جبهه رفتم و همین که محمود کاوه را دیدم موضوع را برایش گفتم.کاوه لبخندی تقدیمم کرد و دو روز بعد در تاریخ 11/6/1365 در منطقه عملیاتی کربلای 9 به شهادت رسید.روز شهادتش آقای شمخانی هم با ما بود.