کد خبر: 632559
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۹:۳۲
«خاطره ها وناگفته هايي از ديدار ملت با رهبر» در گفت وشنود با فضل‌الله فرخ
شاهد توحيدي

درآمد: راوي خاطراتي كه درپي مي آيد،از اعضاي كميته استقبال از امام،وشاهد ديدارهاي عمومي ايشان بوده واز اين رويداد خاطراتي شنيدني دارد. حاج فضل الله فرخ ازنقل خاطره آن روزها به وجد مي آيد وبادل ،ديده هاي آن ده روز را روايت ميكند.


خبر قطعي ورودحضرت امام(ره) به کشوررا ازچه مقطعي دريافت كرديد وكميته استقبال ازايشان چگونه تشكيل شد؟

بسم الله الرحمن الرحيم.خدمتتان عرض كنم در اوايل بهمن ماه 1357، یک شب برادران مؤتلفه که من نیز با آنها بودم، اعلام کردند جلسه فوق‌العاده‌ای هست بیایید. در منزل یکی از دوستان جمع شدیم. شهید محلاتی تشریف آوردند و فرمودند: «امام می‌خواهند به ایران تشریف بیاورند و قرار است کمیته‌ای برای استقبال ایشان تدارک ببینیم و لذا کار را شروع کنید». در آنجا خیلی‌ها به خاطر احساس خطری که می‌کردند، راضی به آمدن امام نبودند، چون هنوز ارتش و دولت و همه چیز سر جایشان بودند و کشتارها ادامه و امکان خطر برای هواپیمای امام وجود داشت. خیلی‌ها با آمدن امام به ایران مخالف بودند و از جمله خود من بسیار نگران شدم که امام چگونه می‌خواهند وارد ایران شوند. شهید محلاتی گفتند: «این صحبت‌ها را نکنید. امام تصمیمش را گرفته است و دیگر راجع به آمدن یا نیامدن حرف نزنید و راجع به استقبال امام، حفاظت از ایشان و جایگاه امام صحبت کنید. امام فرمودند: همه اقشار را در این کمیته شرکت بدهید و یک قشر خاصی نباشند. امام این دستور را هم دادند و فرمودند اقامتگاهشان بالای شهر هم نباشد وسط شهر یا پایین شهر باشد و فرمودند از میدان توپخانه آن موقع بالاتر نباشد. حتی این دستور را هم دادند لذا بروید دنبال این کار».

اين ستاد عملا دردعوت ازسايرگروهها تاچه ميزان توفيق يافت وچه گروههايي درآن شركت داشتند؟

این تصمیم گرفته شد و کمیته‌ای از روحانیت مبارز، حزب مؤتلفه و احزاب دیگر مثل نهضت آزادی، جبهه ملی، کلیه احزاب و گروه‌هایی که دیرتر از همه وارد جریان انقلاب شده بودند، تشکیل شد، ولی بیشتر کارها تقریباً دست مذهبی‌ها بود. حتی سازمان مجاهدین یعنی همین منافقین که آن زمان هنوز چهره‌شان خیلی خراب نشده بود، اصرار داشتند ما اسلحه و امکانات داریم، اجازه بدهید حفاظت و امنیت این تشکیلات را ما انجام بدهیم، ولی به آنها واگذار نشد. مدرسه رفاه که در اختیار همین برادران مؤتلفه بود، برای اقامتگاه امام و ستاد استقبال از امام انتخاب شد.

نيروهاي انتظامات چگونه انتخاب شدند؟سازماندهي اين گروه قاعدتا بزرگ،چگونه انجام گرفت؟

برای انتظامات هم برنامه‌ریزی کرده بودیم و از انتظاماتی که در عاشورا، تاسوعا و راه‌پیمایی‌های مهمی که داشتیم استفاده کردیم. به اینها کارتی می‌دادیم که به سینه‌شان نصب می‌کردند یا بازوبندی به بازو می‌بستند. البته برای محل اقامت امام از گروه‌های دیگر و مردم هم کمک خواسته شد و کارها تقسیم‌بندی شدند و امور تبلیغات، انتظامات و تدارکات مشخص شد. سرودهایی برای آمدن امام تهیه شد و روزی که امام تشریف آوردند حدود 50 هزار انتظامات دسته‌بندی‌شده از فرودگاه تا بهشت‌زهرا را کنترل می‌کردند.

شما در مسير استقبال ازامام،متولي كدام بخش از مسير بوديد؟

آن زمان اتوبان بهشت‌زهرا که از شهید رجایی جدا می‌شود، هنوز خاکی بود و مردم از دو طرف به سمت بهشت‌زهرا می‌رفتند؛ یا از جاده اصلی قم و یا از همین مسیر که الان اتوبان است. انتظامات هر دو طرف را پوشش دادند. مسئولیت این قسمت را یعنی این اتوبان را که خاکی بود، از شهید رجایی تا بهشت‌زهرا به بنده و یکی از رفقا به نام آقای فرهمند دادند که ما حدود 100ـ150 نفر از همان 50 هزار نفر را در این بخش مستقر کردیم. وقتی هوا هنوز تاریک بود و صبح نشده بود به آنجا رفتیم. هنوز معلوم نبود امام از پاریس حرکت کرده‌اند یا نه؟ البته چون امام شب در راه بودند وقتی رفتیم خیلی دیر رسیدیم و مردم همه جا را پر کرده بودند. بهشت‌زهرا مملو از جمعیت بود. با بلندگوی دستی ماشین‌ها را به بیرون از جاده هدایت می‌کردیم. صبح شد و همین طور انتظار می‌کشیدیم. نزدیک ظهر بود که چند ماشین خبرنگار با دوربین به‌سرعت به آنجا آمدند. همه منتظر بودند امام بیاید. تا ظهر منتظر بودیم، ولی خبری نشد. بعد از ظهر که شد دیدیم یک عده برمی‌گردند، به ما گفتند: «چرا ایستاده‌اید؟ الان امام در بهشت‌زهرا صحبت می‌کند». ما فهمیدیم امام از آن طرف رفته‌اند. نیروهایی که از نصف شب برده بودیم و همه عشقشان این بود که امام از جلوی اینها بیاید رد شود و امام را ببینند به ما گفتند: «چه شد؟ پس ما را برای چه به اینجا آورده‌اید؟» گفتیم «مسیر دو تاست، امام از آن طرف رفته است و حتماً از این طرف برمی‌گردد».

پس درآن روز شما ودوستانتان موفق به ديدار با امام نشديد؟

بله، نزدیک‌های غروب شد که گفتند امام رفته است، یعنی امام نه از این جاده آمد و نه از جاده رفت. با هلیکوپتر ایشان را برگردانده بودند که خیلی از انتظامات آمدند و به ما اعتراض کردند که شما از نصف شب بیخودی ما را اینجا آورده‌اید، ما امام را ندیدیم. گفتم: «آقا! ما وظیفه داشتیم و برای خدا آمده‌ایم و امام هم دیگر تشریف آوردند. ان‌شاءالله از فردا و پس‌فردا امام را می‌بینید و در عین حال الان جمعیت برمی‌گردد. بایستید و مأموریتتان را انجام بدهید». اینها تا پاسی از شب ماندند که جاده بسته نشود و ترافیک ایجاد نشود. همه اینها مشغول کار بودند و در تاریکی رفتیم و در تاریکی برگشتیم و امام را هم ندیدیم. امام را شب از بهشت‌زهرا با هلیکوپتر برده بودند، اما نمی‌دانستند هلیکوپتر کجا بنشیند. خلاصه تشخیص داده بودند در بیمارستان امام خمینی یک محوطه‌ای بود ـ‌که آن موقع اسم دیگری داشت‌ـ به آنجا برده بودند. هلیکوپتر فرود آمده بود. بعد امام را با ماشین به خانه یکی از آشنایانش برده بودند و کسی هم خبر نداتش. یکمرتبه کمیته استقبال و همه نگران امام شدند که امام از بهشت‌زهرا برگشت، ولی هیچ‌کس نمی‌داند کجاست. آن شب نگرانی عجیبی به وجود آمده بود که شاید امام را گروگان گرفتند. هیچ‌کس نمی‌داند، چون فقط چهار پنج نفر با هلیکوپتر آمدند و رفتند.

امام چگونه درمدرسه رفاه مستقر شدند؟ظاهرا شب هنگام وپس از استراحت درمنزل يكي از بستگان،به آنجا آمده بودند؟

خلاصه نیمه‌های شب خسته برگشتیم، ولی برادرانی که آنجا ماندند اواخر شب دیده بودند یک ماشین نگاه داشت و امام تشریف آوردند که آنها نیز امام را داخل برده بودند. بعد آنها تصمیم گرفتند امام را از مدرسه رفاه به جای دیگری منتقل کنند، گرچه مدرسه رفاه سالن و اتاق‌های زیادی داشت، ولی چون امام اجازه ملاقات عمومی داده بود، آنجا گنجایش آن همه جمعیت را نداشت. به همین دلیل ایشان را به مدرسه علوی واقع در خیابان ایران منتقل کرده بودند. مدرسه علوی دو در داشت: یکی در شرقی و یکی در غربی که در غربی به کوچه‌ای باز می‌شد. در آنجا پله‌های در خروجی را با ورق‌های آهن شیب‌دار درست کردیم که کسی نیفتد.

ملاقاتهای امام پس از بازگشت به ایران چگونه آغاز شد وچه شكلي داشت؟

از فردای آن روز ملاقات‌ عمومی امام شروع شد و از صبح تا ظهر مخصوص برادرها بود که مثل سیل می‌آمدند. واقعاً فقط خداوند از امام محافظت می‌کرد، چون بازرسی نبود و جمعیت مثل سیل از داخل خیابان ایران می‌آمد و وارد این مدرسه می‌شد. امام می‌آمدند و کنار پنجره می‌ایستادند و ملت ما مثل دریایی خروشان از در دیگر خارج می‌شدند. از صبح تا ظهر همین طور ادامه داشت و جز خدا کسی نمی‌توانست امنیت آنجا را برقرار سازد، چون هر حادثه‌ای خیلی راحت ممکن بود اتفاق بیفتد. آنجا دو مسئله بود: یکی این که سربازها، درجه‌دارها و افسرها با لباس شخصی می‌آمدند و عشق دیدن امام را داشتند، ولی عده‌ای بودند که این فرصت را پیدا نمی‌کردند و با لباس می‌آمدند...

اين مسئله براي آنها مشكل ساز نمي شد؟

چرا، اینها متوجه شده بودند دم در خروجی سر کوچه دژبان گذاشته بودند و هر کس با لباس فرم خارج می‌شد، دستگیرش می‌کردند. به‌محض این که می‌دیدیم کسی با لباس فرم آمده است، می‌گفتیم لباس را عوض کنید. یکی کتش را می‌داد، یکی بلوزش و یکی هم شلوارش را و لباس طرف را عوض می‌کردیم تا پس از خروج از در دستگیر نشود.

ازديدارهاي آن روزهاي امام چه خاطراتي داريد؟خاطره وي‍ژه اي كه خود شاهد آن بوده باشيد؟

بله يك مورد ِ خيلي چالب را شاهد بودم.یک روز دیدم کنار پنجره‌ای که امام به احساسات مردم پاسخ می‌دادند دو افسر شهربانی با لباس فرم ایستاده‌اند، ولی رویشان نمی‌شود نزدیک امام بروند. آنها خجالت می‌کشیدند، چون همه با مردم طرف بودند. رفتم و گفتم: «بفرمایید» و یک مقدار راه را تا دم پنجره برای اینها باز کردم. به‌محض این که دم پنجره رسیدند امام خم شد و با اینها دست داد و دست به سر و صورتشان کشید و اینها شروع به گریه کردند. مرحوم ربانی شیرازی از داخل اتاق امام آقایان روحانیون را لب پنجره می‌آورد تا به آنها نشان بدهد آنها آن گوشه داشتند گریه می‌کردند.

ظاهرا ديدارهاي حضرت امام با بانوان هم براي بعضي ها ترديدهايي ايجاد كرده بود؟رويكرد امام به اين ترديد ها چه بود؟با آن چطور برخورد كردند؟

بعدازظهرها، نوبت دیدار خانم‌ها بود و ما تا ظهر اوضاع را کنترل می‌کردیم. جمعیت بدون حادثه می‌آمدند و از آن در هم خارجشان می‌کردیم و می‌رفتند، ولی بعدازظهر مشکل داشتیم. خانم‌ها می‌آمدند پشت در جمع می‌شدند و وقتی در باز می‌شد هجوم می‌آوردند و عده‌ای زیر دست و پا می‌ماندند و داخل جوی آب می‌افتادند. عده‌ای هم که به دیدار امام می‌رفتند غش می‌کردند و نمی‌توانستیم کاری بکنیم. البته خانم‌های انتظامات هم بودند، ولی حریف این جمعیت نمی‌شدند. وقتی خانم‌ها زیر دست و پا می‌آمدند مجبور بودیم برویم و آنها را نجات دهیم. اتاقی را به عنوان درمانگاه برای رسیدگی به وضع خانم‌ها درست کرده بودند. خدا رحمت کند دکتر عالی در آنجا مستقر بود. دکتر حسین عالی برای خانم‌هایی که مصدوم شده و یا غش کرده بودند و حالشان به هم خورده بود خدمات ارائه می‌داد.

ما با بعضی دوستانمان صحبت کرده بودیم که این ملاقات امام که واجب نیست، چون بعضی زیر دست و پا می‌مانند، بنابراین مجبوریم برویم و اینها را از زیر دست و پا بیرون بکشیم. روسری و چادرشان می‌افتد. کاری کنیم که ملاقات خانم‌ها نباشد. از طرفی کسی هم جرئت نمی‌کرد این را به امام بگوید. یکی دو نفری که خیلی به امام نزدیک بودند رفتند و به ایشان گفتند ملاقات خانم‌های این جوری است.
 
 امام فرموده بود: «خیال کردید اعلامیه من و شما شاه را بیرون کرده است؟ اینها شاه را بیرون کردند حالا بگوییم نیایند؟» آنها گفته بودند این جوری می‌شود، این مسائل پیش می‌آید. امام گفته بودند اشکالی ندارد. آن موقع نمی‌توانستیم هضم کنیم چرا امام می‌گوید اشکال ندارد. به نظر ما کل قضیه اشکال داشت، اما چرا امام می‌گوید اشکال ندارد؟ این معما زمانی برایم حل شد که جنگ تحمیلی شروع شد. این خانم‌ها فرزندان و همسرانشان را به جبهه‌ها می‌فرستادند و جبهه و پشت جبهه را نگه می‌داشتند.
 
 فهمیدم امام فکر آن روز را هم می‌کند. اینها باید در صحنه باشند که در موقع خودش وظیفه‌شان را انجام بدهند و انجام هم دادند. واقعاً در زمان جنگ و جبهه به‌خوبی خانم‌های نقششان را ایفا کردند. اگر خانم‌ها می‌خواستند با رفتن فرزندان و شوهرانشان موافق نباشند و غر بزنند خیلی کار مشکل بود، اما می‌بینیم فرزند اول می‌رفت و شهید می‌شد، خانم فرزند دومش را هم می‌فرستاد. خیلی‌ها هم می‌آمدند به امام توصیه می‌کردند که این ارتشی‌ها چنین و چنان هستند، طاغوتی و طرفدار شاه هستند، مردم را کشتند، باید اینها را حذف کرد و یک ارتش انقلابی تشکیل داد، امام به‌شدت مخالفت می‌کردند و می‌گفتند: «ارتش ما مسلمان است، توهین به ارتش نکنید» و این سبب جذب ارتش شد. یادم هست امام اجازه نمی‌دادند در مدرسه را ببندیم. ظهر که می‌شد تا فاصله‌ای که قرار بود خانم‌های بیایند در را می‌بستیم.
 
تا در را می‌بستیم نوه امام می‌دوید و در را باز می‌کرد. می‌پرسیدیم: «آقا! چرا در را باز می‌کنید؟» جواب می‌داد: «امام گفته است در بسته نباشد». یک روز امام در را بست و کسی را راه نداد. روزی که توده‌ای‌ها و کمونیست‌ها به‌طور دسته‌جمعی آمده بودند و شعارشان انحلال ارتش و تشکیل ارتش انقلابی بود. آن روز امام در را بست و اینها را راه نداد و شهید محلاتی با بلندگو آمد و گفت: «آقایان بیخود ننشینند». آنها یکی دو ساعت در خیابان ایران نشستند و شعارهایشان هم دستشان بود که انحلال ارتش و تشکیل ارتش خلقی ارتش انقلابی.
 
امام فرمودند: «اگر حرفی پیامی چیزی دارید یکی دو نماینده تعیین کنید بیایند نامه‌ها و پیامتان را بیاورند». امام بسیار به ارتش اهمیت می‌دادند و احترام می‌کردند و توهین به ارتش را اصلاً قبول نداشتند. می‌گفتند ارتش مسلمان است و اینها هم واقعاً آمدند و در خدمت امام بودند و دیدیم در جنگ و جبهه هم چه جانفشانی‌ها می‌کردند. مسئله دیگری که در این اقامتگاه داشتیم این بود که امام از روی 19 بهمن که همافرها به‌طور دسته‌جمعی خدمت امام آمدند و این ملاقات برای رژیم شاه خیلی شکننده و برای انقلاب سبب پیشرفت و پیروزی بود، آنها آمدند و مقابل امام سرود خواندند و شعار دادند و امام هم برای اینها صحبت کردند و آنها را خیلی تحویل گرفتند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار