
*چه پروسهای طی شد تا به ساخت ابرهای ارغوانی رسیدید؟
این را در جاهای دیگر نیز توضیح دادهام، ابرهای ارغوانی نطفه فکرش از آنجا آغاز شد که به یک فیلم شهری فکر کردم که کم لوکشین باشد و تعداد شخصیتهایش نیز کم باشد. قصهای ساده جمع و جور،پس به فکر قصه دختر فراری افتادم که از خانوادهاش از شهرستان فرار کرده تا به بخش دیگری از خانواده و آشنایان در تهران پناه بیاورد. اما بعد فکر کردم قصه دختر فراری کمی تکراری است، پس سعی کردم روایت جدیدتری از دختر فراری داشته باشم وساختار جدیدی برای داستان طراحی کردم. در ابتدای فیلم، یعنی فیلم با پسری هستیم که دوست برادر دختر است و به او این مسئولیت واگذار میشود تا دنبال دختر بگردد و او را پیدا کند و به شهرستان پیش خانوادهاش برگرداند. در نتیجه شخصیت پسر که احمد نام دارد، به سراغ آدرسهای مختلفی که دارد، میرود، در دوم فیلم همراه دختر که پروانه نام دارد به سراغ احمد رفته و به دنبال او میگردیم. پروانه فکر میکند شاید احمد به او کمک کند تا مشکلش را حل کند و در پایانی با هردو نفرشان هستیم. آنهاناچاراً باید از هم جدا شوند چون باید پسر، دختر را به شهرستان برگرداند.
*در اول همراه با احمد، از طریق خانواده پروانه و معلمش با پروانه و شخصیت او آشنا میشویم، اما در دوم متأسفانه داستان طوری طراحی نشده تا بتوانیم با شخصیت احمد نیز آشنا شویم. شخصیت خاصی برای معرفی احمد به جز زن صاحبخانه وجود ندارد و این باعث شده تا جذابیت اول بیشتر از دوم است.
در این حد قبول دارم که که جذابیت ابتدایی خیلی بیشتر از دوم است، البته نهایی جاذبههای خودش را دارد. وقتی من به این ساختار فکر میکردم، کم و بیش میدانستم که با چنین مشکلی روبرو خواهم شد. به هر حال بابت هر انتخابی باید قیمتی پرداخته شود. من میتوانستم برای معرفی شخصیت احمد، داستانکهایی چون داستانکهای پروانه بیاورم و طراحی کنم، اما این کار باعث میشد به کلیت فیلم لطمه بخورد، ضمن اینکه به نظر خودم قصه به بیراهه میرفت. چون اگر میخواستیم وارد جزئیات زندگی احمد شویم این احتمال وجود داشت که تمرکز قصه از بین میرفت، به هر حال قصه ما قصه پروانه و ماجراهای او بود. نکته دوم و شاید نکته مهمتر این بود که احمد و پروانه تنها شخصیتهای اصلی نبودند، ما در واقع سه شخصیت اصلی داشتیم، احمد، پروانه و شهر تهران.
*شهر تهران؟
بله، چون پروانه برای حل مشکلاتش به تهران آمده است به امید آنکه مشکلش حل شود. بنابراین ما باید برای پروانه و تماشاگر، توهم زدایی میکردیم و به او میگفتیم تصوری که تو از تهران داری اشتباه است، تهران مشکلات خودش را دارد، شاید امکاناتش از شهرستان بیشتر باشد، ولی به همان اندازه مشکلاتش نیز بیشتر است. به همین دلیل در دوم مشکلات و ویژگیهای شهر تهران را که در آغاز داستان نیز کمی از آن را دیده بودیم، بیشتر به چشم میخورد.
*یعنی هنگامیکه با پروانه همراه میشویم، از دید او مشکلات تهران را میبینیم و اینبار مشکلات بیشتری را نسبت به زمانی که با احمد همراه هستیم، متوجه میشویم، شاید به این دلیل که احمد کم کم به این مشکلات خو گرفته است. به همین دلیل است وقتی پروانه سوار اتوبوس است، وقتی پیرمرد مسافر سوار میشود، پروانه با خودش کلنجار میرود، او نمیتواند بنشیند و ببیند که پیرمرد ایستاده است، این ویژگی و لطافت شهرستانی بودن است، از جایش بلند میشودبه احترام پیرمرد ایستاده، اما زن دیگر فوری جای او را می گیرد.
بله، درست گفتید، ما وقتی با پروانه همراه میشویم، صحنههای بیشتری از خشونت میبینیم، کیف قاپی، چاقوکشی و با این داستانکها میخواهیم به پروانه بگوییم، اینجا امن نیست، و برای یک دختر تنها، بدون کار، بدون خانواده زندگی در شهر تهران سخت است. تمرکز من در دوم بر روی این داستانکها بود و امیدوار بودم به کشش داستانی کمک کند تا به صحنههای پایانی برسیم.
*شروع فیلم از شهر تهران شروع میشود و بعد میرسیم به احمد یکی از آدمهای همین شهر بزرگ که در یک پشت شیشه باجه تلفن با تلفن همراهش در حال صحبت است، و فیلم با احمد پشت شیشه در حالیکه با موبایلش صحبت میکند، و دوباره با بازگشت به فضای شهریفیلمتمام میشود. منظور خاصی از این صحنهها داشتید؟ آیا میخواستید بگویید که تکنولوژی باعث از هم دور شدن آدمهاست، که به جای اینکه صحبتهایمان را رو درو بزنیم، به تکنولوژی پناه میآوریم.
همانطور که اشاره کردید، مقوله ارتباط بین آدمها خیلی سخت شده است، و تکنولوژی جای این رابطهها را گرفته است. در ابرهای ارغوانی، ما از شهر و نماهای شهر به یک باجه تلفن و سپس به یکی از آدمهای همین شهر میرسیم و قصه یکی از این آدمها را میبینیم و دوباره در پایان این آدم را رها میکنیم و دوباره به شهر باز میگردیم. این دایرهای است که قرینه سازی آغاز و پایانی دارد و به طور مشخص که در صحنه آغازین با آن است اگر توجه کنید، فقط یک باجه تلفن بدون تلفن است، و احمد در حال صحبت کردن با تلفن همراهش است، وقتی هم همراه پروانهمیشویم، در حال حمل همان باجه تلفن خالی هستند و آن را از آنجا میبرند. شاید یک جور نوستالژیهای گذشته باشد، کیوسکی که دارند جمع می کنند، یک جور وصل کردن این دو آدم به هم است، و یک جور اینکه این دو آدم امکان ارتباطشان به این سادگی وجود ندارد و باید تلاششان را بیشتر کنند تا به یکدیگر برسند و وصل شوند. البته عناصر مشترک دیگری نیز وجود دارد، مانند جملات تکرار شوندهای که در فیلم وجود دارد. احمد هنگامی که از پانسیون عمه پروانه فرار میکند، میگوید: «من چرا باید دربرم.» و این جمله شبیه جملهای است که پروانه هنگامیکه پلیس را میبیند و دختر عابر به او میگوید «کتاب فایده نداره، خانم پاشو در رو.» پس از تشکر با تعجب به خود میگوید که «چرا من باید در برم.» اینها چیزهایی است که وجوه اشتراک بین احمد و پروانه بوجود میآورد و البته کم کم متوجه میشویم که هر دو مشکلات مشابه به هم دارند. البته تفاوتهای جنس مشکلاتشان مشخص است، احمد و پروانه آدمهای خاصی هستند که دچار مشکلات زندگی و خانوادگیشان هستند. احمد باید به خواهرش برسد که مشکلات روانی دارد و خرج بیمارستان او را میدهد، و پروانه هم از یک ازدواج اجباری فرار کرده است. این مشکلات این دو نفر را به هم نزدیک میکند، و البته همین باعث میشود که از هم جدا شوند و یا حداقل تا آنجایی که ما میبینیم این اتفاق می افتد.
*چرا در صحنه آخر فیلم تصمیم گرفتید که از شخصیت مادر را به داستان اضافه کنید. با اضافه کردن این شخصیت چه چیزی را میخواستید نشان دهید؟ چرا از شخصیت خواهر پروانه که قبلاً نیز او را نشان داده بودید، برای پایان داستان استفاده نکردید؟
در ورسیون ابتدایی فیلمنامه اصلاً مادری وجود نداشت و پایان داستان به جر و بحث این دو نفر در ترمینال به پایان میرسید. ما هر دو شخصیت را رها میکردیم و به نمای عمومی شهر بازمیگشتیم. اما دوستان ما در ممیزی ارشاد گفتند، این خوب نیست که همه خانواده را زیر سئوال ببریم و بگوییم همه خانواده مشکل دارند و منفعت طلب هستند، بقیه خانواده میتوانند عناصر خوبی باشند، پس نباید کل خانواده را زیر سوال برد.
*البته پروانه خودش در قسمتی از فیلم به این موضوع اشاره دارد که تنها کسانی از خانواده که به آنها اعتماد دارد و دوستشان دارد مادر و برادر کوچکترش است.
بله، اما میخواستیم این را به بیننده ملموستر نشان بدهیم. مادر پروانه زنی مهربان و نازنین است. او با تمام مشکلات برای پیدا کردن دخترش از شهرستان به تهران آمده و نگران اوست، او میخواهد تا وظیفه مادریاش را به نحو احسن انجام دهد. میدانستم که شاید آمدن مادر پروانه در لحظه آخر لطمههایی به فیلم بزند، چون در ساختار اصلی فیلم طراحی نشده بود، اما با خود گفتم شاید ورود مادر راه حل جدیدی جلوی پای پروانه بگذارد. پروانه قبل از ورود مادر دو راه بیشتر ندارد، یا باید به شهرستان برود و زندگی تحمیلی که پدر و برادرش برایش در نظر گرفتهاند را ادامه دهد و یا در تهران بماند و با مشکلات دیگری دست و پنجه نرم کند. اما با ورود مادرراهحل دیگری هم اضافه میشود. مادر میانجیگری میکند. او میگوید حالا که من آمدم و میگویم برگرد، با یک شرایطی میگویم برگرد، آن مسائل قدیم مطرح نخواهد شد و آن ازدواج دیگر منتفی است و یک راه حل بهتری وجود دارد. این فکر خوبی بود و در نتیجه بدون اینکه مقدمات دیگری را در نظر بگیرم، مادر به داستان اضافه شد.
*ساختن فیلمهای درون شهری، بسیار سخت است، با این وجود «ابرهای ارغوانی» با تمام مشکلات بوجود آمده فیلم زیبا و خوش ساختی بود. شاید بتوان گفت یکی از بهترین فیلمهای نوع خودش در چند سال اخیر بوده است، البته باید قبول کنیم، مثل هر فیلم دیگری نقدهایی بر این فیلم وارد است.
همیشه فیلمهای درون شهری، فیلمهای سختی بودند، و کار کردن در تهران نیز بسیار سخت بود. تغییر آب و هوا، درآمدن ترافیکها و صحنههای خیابانی به خصوص که نیروی انتظامی کمترین همکاری با ما داشت، باعث شد که کار بسیار سخت و پر مشقت باشد، به طور مثال یکی از سختترین لوکیشنهایی که در آن کار کردیم، لوکشین مترو تهران بود. آن موقع شهرداری هنوز به عنوان یکی از سرمایهگذاران کار مشارکت نداشت و برای اجاره یک واگن خالی باید چند میلیون پرداخت میشد که برای تولید میسر نبود، به همین دلیل باید در واگنهای پر از مسافر کار میکردیم و با مسافران عادی که می خواستند سوار و پیاده شوند سر و کله میزدیم.
*اتفاقاً یکی از صحنههای زیبای ابرهای ارغوانی صحنههای مترو بود و بسیار واقعی به نظر می رسید.
بله، صحنههای بسیار سخت و در عین حال زیبایی بود.
*برای انتخاب بازیگران چه مسیری طی شد، به طور مثال چگونه به این نتیجه رسیدید که خانم توسلی برای نقش پروانه20ساله مناسب است. آیا اگر از بازیگرانی که چهره نبودند استفاده میشد، بهتر نبود. البته این سوال درباره نقش احمد که آقای یاری آن را بازی کردند نیز مطرح است.
خب باید بگویم که خانم توسلی جزو انتخابهای اول من نبودند، و یا حتی آقای یاری. زیاد جالب نیست که درباره این مسئله صحبت کنم، ابتدای فیلمبرداری مصادف شد با کمبود بازیگر، چون اکثر بازیگران سر کار بودند برای رسیدن فیلمها به جشنواره فجر. درضمن ما میخواستیم که از چهرههایی استفاده کنیم که اسم و رسمی داشته باشند و حالا که داستان فیلم ما، داستان پر سوز و گداز عاشقانه نبود که برای تماشاگر جذاب باشد، بنابراین باید باید یک سری جاذبههای جنبی میداشتیم. کسان دیگری هم مد نظرمان بود، و کاندیدهای دیگری هم داشتیم، ولی انتخاب خانم توسلی یک نظر جمعی بود و صرفنظر من نبود. انتخاب خانم توسلی از آن مصالحههای بین کارگردان و تهیه کننده بود. اما خب نهایتاً وقتی انتخاب شدند، این فکر در ذهنم بود که خانم توسلی به هر حال بازیگر توانایی هستند و فکر کردم از طریق بازی و گریم بتوانیم سن و سال را جبران کنیم، هر چند که من به گریمهایی از این نوع که بخواهد تغییرات جدی به وجود بیاورد، زیاد اعتقاد ندارم چون فکر میکنم به تصنع میرسم. ولی چیزی که من میخواهم بگویم و حالا که فیلم اکران شده میتوانم بگویم، شاید دلیل اینکه تماشاگر خانم توسلی را نمیتواند به عنوان یک دختر رنجدیده شهرستانی بپذیرد، کوتاهی من بابت هدایت خانم توسلی باشد. مشکل در اختلاف سنی خانم توسلی و پروانه نیست. مشکل در تفاوت شخصیت خانم توسلی با نقش است. شخصیتی که چهره خانم توسلی به بیننده القا میکند، یک دختر شیک است، پس من باید تلاش میکردم تا این چهره را کمی افتادهتر و شکستهتر و کمی مهربانتر و کمی نیازمندتر و مستأصلتر نشان بدهم که اگر اینها به خوبی نشان داده میشد، شاید قضیه سن و سال اصلاً به چشم نمی آمد.
*با این وجود بازی خانم رویا تیموریان، خانم شبنم مقدمی و یا آقای روحانی با اینکه دیالوگهای کمی داشتند، بسیار عالی بود و به دل مینشست.
گاهی این اتفاق میافتد و یک چیزهایی از دست آدم در میرود چه در انتخاب بازیگر و چه در هدایت دوستان. از نظر من همه بازیگران فیلم عالی کار کردند، آنها محبت کردند و در این فیلم مشارکت کردند. من هم به سهم خود خیلی تلاش کردم تا بازیها یکدست و نزدیک به نقش باشد. ولی خوب بعضی اوقات یک چیزهایی از دست میرود.
*درباره شخصیت احمد، شما نکات ریزی را دیده بودید که باعث میشد من بیننده او را بهتر بشناسم، مثلاً پایش را روی گلگیر ماشین میگذارد، پس از برداشتن آن را پاک میکند، و یا اینکه بند کفشش مدام باز است. شاید حتی اگر زن صاحبخانه درباره احمد چیزی نمیگفت، میشد شخصیت احمد را با این نکات حدس زد، این نکات به ما یادآور میشد که به او میتوان اطمینان کرد. ای کاش از این ریزه کاریها در شخصیت پروانه نیز وجود داشت.
شخصیت احمد چون قصهاش را کمتر میبینیم، و همانطور که گفتید به غیر از زن صاحبخانه و البته همکارش کس دیگری وجود ندارد تا درباره او حرف بزند، در نتیجه این جزئیات خیلی میتوانست به شناخت شخصیت او کمک کند، مثلاً همان بند کفشش که همیشه شل است، و او وقت ندارد آن را ببندد، به نوعی شتابزدگی احمد را نشان میدهد. البته در شخصیت پروانه نیز به چیزهایی فکر کرده بودم که یکی زیپ کیفش است که مدام با آن مشغول است و بسته نمیشود، تا اینکه بالاخره احمد آن را درست میکند، و دیگری قسمتی بود پروانه همیشه در حال تکیه دادن به جایی بود و بنابراین پشتش همیشه خاکی بود و مدام در حال تمیز کردن آن بود که متأسفانه نتوانستم از آنها به خوبی بهره ببرم.
*زمانی که فیلم را در اکران دیدم، احساس کردم که نسبت به ابرهای ارغوانی در جشنواره فجر سال 1391 بیانصافی شد، زیرا این فیلم در بخش مسابقه نبود. درحالیکه بازیهای عالی و تدوین و فیلمبرداری خوب فیلم چیزی نبود که بتوان از آن گذشت. از نظر شما چطور میشود که فیلمهایی مانند ابرهای ارغوانی مورد بیمهری واقع میشوند، اما فیلمهایی که از نظر سطحی کیفی و کمی بسیار پایینتر از این فیلم هستند به بخش مسابقه راه پیدا می کنند.
الان خیلی راحتتر میشود درباره این قضیه صحبت کرد، زیرا فیلمهایی که در بخش مسابقه جشنواره فجر بود کم و بیش اکران شدهاند و اکنون ارزیابی بهتری میتوان انجام داد. من قصد انگ زدن به همکاران خود را ندارم، ولی به هر حال جشنواره فجر یک عرصه رقابتی است و طبعاً آدم انتظار دارد که فیلمش در این عرصه مهم نشان داده شود. من اصلاً کاری به کارگردانی ندارم، اما همانطور که شما گفتید بازیها، فیلمبرداری و تدوین چیزهایی بود که میشد به راحتی دیده شود و حیف بود. البته من خیلی به جایزه آن هم در این سن و سال اهمیت نمیدهم، بلکه بیشتر به جشنواره به عنوان یک مکان تبلیغ نگاه میکنم. خب من باید نگران گیشه و فروش هم باشم. همچنین همکارهایی که زحمت کشیدند اجرشان ضایع نشود. درباره جشنواره پارسال باید گفت جشنواره لب مرزی بود، به نظر میرسید که فیلمها سهمیه بندی شده بودند، به طور مثال این تعداد فیلم، فیلمهای دولتی باشد، این تعداد شهرداری، این تعداد مال حوزه هنری و این تعداد هم مال صدا و سیما و بعد اگر از بخش خصوصی وجود دارد، کارگردانهایی باشد که بیشتر به خودمان نزدیکترند.
*ابرهای ارغوانی در اکران هم بااین مشکل مواجه شد، در بدترین زمان ممکن اکران شد، در فصل سرد و با تبلیغات کم. باید گفت فروش کم ابرهای ارغوانی به خاطر اینکه فیلم بدی است، نیست، بلکه چون اصلاً تبلیغات ندارد، این فروش کم است. چرا تبلیغ خاصی برای ابرهای ارغوانی نشد؟
خیلی ساده، تبلیغات گران است.
*چرا شهرداری به عنوان یکی از سرمایهگذاران اصلی هیچ کمک خاصی در این رابطه انجام نداد؟
نمیدانم در رابطه با شهرداری چه اتفاقی افتاد، البته 30درصد مشارکت در این کار را داشت، حداقل بابت سهم خودش، هم میتوانست تلاش کند تا این اتفاق بیفتد، اما به نظر میرسد که در بخشهای دولتی اعم از حوزه هنری، صدا و سیما و شهرداری نسبت به شناخت عمومی که من دارم این است که ارگانهای دولتی خیلی بابت سرمایهگذاریهایشان دل نمیسوزانند، مگر بر اساس یک رابطه خاص و یک فیلم خاص. البته ابرهای ارغوانی که شهرداری در مشارکت کرده اصلا یک فیلم سفارشی نیست، شهرداری بعد از اتمام فیلمبرداری و مراحل فنی فیلم را دید، آن را دوست داشتند و پسندیدند.
*چگونه نام «ابرهای ارغوانی» را برای فیلم برگزیدید.
در ابرهای ارغوانی ما با یک پدیده متناقض و چند وجهی روبرو هستیم، از یک طرف با آدمهای دوست داشتنی مواجه هستیم و از طرف دیگر با موقعیتی خاص. شهر تهران با وجود ناهنجاریهایی که در آن وجود دارد، نکات مثبت و خوبی نیز دارد. من واقعاً سعی کردم تا یک نگاه متعادل را در هر موضوعی حفظ کنم. در نتیجه نگاهی شاعرانی و لطیف به وجود آمد، ابرهای ارغوانی موقعیت حسی و عاطفی آدمهایی بود که در فیلم نشان داده می شد در عین حال یک جور تناقض به چشم میآید، چون موقعیتی که با آن مواجهیم موقعیت سخت، دردناک و ناهنجاری است. بنابراین همین دیالوگ را در فیلم گذاشتم «چه آسمونیه! از اون ابرهای ارغوانی که مثل پتک میکوبونه تو سر آدم.» بر این اساس که از طرفی وجه لطیف و شاعرانه و احساسی دارد و از آن طرف با پدیدهای خشن و زمخت و نابسامان روبرو هستیم. وضعیتی که پروانه را به تردید می اندازد که آیا در تهران بماند و یا از آن برود.
*شما فیلمسازی هستید که در اکثر ژانرها فیلم ساختهاید، از طنز گرفته تا جنایی و پلیسی، آیا همین ژانر را ادامه میدهید و یا اینبار دوباره به سراغ ژانر دیگری میروید؟
من با جهیزیهای برای رباب کارم را شروع کردم و بعد ستاره و الماس که در ادامه همان روند جهیزیهای برای رباب بود و بعد تصمیم گرفتم ژانرهای دیگر را نیز تجربه کنم که فیلم رنو را کارگردانی کردم و بعد راه و بیراه که البته این آخری قصهاش را خیلی دوست دارم و امیدوارم بتوانم روزی دوباره فیلمی با همین مضمون بسازم و بعد در کمال خونسردی که در فضای دیگری بود.حالا بعد از این تجارب اولیه، بعد از باغ فردوس، بعد از خواب زمستانی و البته ابرهای ارغوانی، فکر میکنم اگر عمری باشد و بخواهم فیلمی کارگردانی کنم، در ادامه همین مسیر است.
*یعنی دیگر کاری چون در کمال خونسردی و یا بهتر بگویم ژانر معمایی پلیسی از شما خواهیم ندید.
بهتر است بگویم اگر بخواهم فیلم معمایی پلیسی بسازم مطمئناً مسائل اجتماعی در آن پر رنگتر خواهد بود.
*یعنی پس زمینه اجتماعی از این پس در تمام کارهای آقای شایقی خواهیم دید.
مطمئناً همین طور است.
*چرا مسائل اجتماعی، چرا به دنبال مسائل سیاسی نمیروید.
به دلیل اینکه مسائل اجتماعی روز به روز برای همه ما بغرنجتر و جدیتر میشود. مشکلات اقتصادی، سیاسی و تحریمها همگی روی زندگی تک تک ما سایه افکنده و همگی با آن درگیر هستیم و تماشاگر هم دوست دارد که فیلمی که میبیند بازتاب زندگی خودش باشد.
*آیا فکر نمیکنید که تماشاگر باید از زندگی روزمره خودش بیرون بیاید، و فضای دیگری را تجربه کند. فضایی که در آن از مشکلات روزمره زندگی کمتر گفته شود و از این فضای افسردهای که بر زندگی همه ما سایه افکنده فاصله بگیرد.
شما درست میگویید، و من مخالف نیستم، اما قطعاً فیلمسازان دیگری هستند که آن فضاها را کار میکنند، من هم مخالفتی ندارم، و ممکن است روزی فیلم طنز کار کنم، اما قطعاً فیلم طنزی که کار میکنم، طنزم دوباره طنز اجتماعی خواهد بود. من اعتقاد دارم که لازمه فیلمهای این عصر نگاه به اجتماع و مسائل آن است. البته باید شرایطی فراهم شودتا همه بتوانند راحتتر فیلم بسازند. خط قرمزها باید شکسته شود. نباید خط قرمزها اینقدر بسته و محدود نباشد. من به عنوان یک فیلمساز باید بتوانم فیلمم را بسازم.
*این احساس بوجود میآید، که سینمای ما تنها با تحریم خارجی مواجه نیست، انگار در بدنه داخلی سینما نیز بعضی از کارگردانها و تهیه کنندهها نیز با تحریم مواجه هستند. به طور مثال اکران فیلمهایشان در بدترین زمان و امکانات موجود است.
البته هستند فیلمسازان سوگلی که میتوانند این خط قرمزها را بشکنند. حتی در بحث اکران هم باید برای همه فیلمسازان یک شرایط عادلانه برای اکران فیلمهایشان وجود داشته باشد. که البته امیدوارم این مشکل زودتر حل شود.
*سوالی که این روزها برای من خیلی مطرح شده این است که چرا اکثر کارگردانها وقتی میخواهند درباره مسائل اجتماعی صحبت کنند، تنها تهران مد نظرشان است، آیا در شهرهای بزرگ دیگر این مشکلات اجتماعی دیده نمیشوند. آیا مشکلات قومی جزو مشکلات اجتماعی نیستند. دلیل عشق و علاقه خاص کارگردانها برای کار در تهران چیست؟
نه، اینطور که شما می گویید نیست، هستند فیلمسازانی که مشکلات اجتماعی و قومی شهرهای دیگر هم فیلم ساخته اند، مانند آقای سینایی.
*اما این فیلمها انگشت شمارند.
اتفاقاً من نیز به این مسئله فکر کردم و حتی فیلمنامهای هم نوشتهام که در یک شهرهای شمال کشور اتفاق میافتد و تمام فیلم هم در باران اتفاق میافتد و اسم فیلم هم است، «یک هفته بارانی».
*انگار شما عاشق ساختن فیلم در شرایط سخت هستید. فیلمبرداری این کار خیلی سخت است.
(میخندد) بله سخت است اما در عین حال جذاب است و نظر بصری بسیار زیباست و حس زیبایی نیز منتقل می کند.
*میتوانید بهترین خاطره خود را از ابرهای ارغوانی را بگویید.
یکی از لحظههای درخشان که تا مدتها در ذهن من باقی ماند و من چند روز پس از فیلمبرداری نیز با آن احساس خوبی داشتم و به قولی حال می کردم، لحظهای بود که یک نمای دو نفره از خانم توسلی و آقای یاری داشتیم که در مترو شخصیت پروانه درباره خودش و مشکلاتش صحبت میکند، و بعد متوجه میشود احمد خواب است و بعد بدون اینکه توجه کند، میگوید برای خودم ادامه میدهم و بعد ادامه میدهد و درست همزمان با پایان جملهاش، در برداشتی که داشتیم قطار وارد تونل میشود، یعنی ما در لحظه قبلش پروانه و احمد را در نور میبینیم، و هوا روشن است و درست با تلخی پایان جمله، مصادف میشود با رفتن قطار داخل تونل. این لحظهای بود که من را به وجد آورد چون این هم زمانی اتفاقات را به فال نیک گرفتم و با حس و حال من نزدیکتر بودم.
*به عنوان حسن ختام؟
من در آخر باید بگویم که این لطف و محبت مجموعه دوستانی بودند که در ابرهای ارغوانی با من همکاری کردند و سختیها را تحمل کردند و واقعاً محبت کردند. چون در شرایط مطلوب و ایدهآل فیلم ساختن خیلی هنر نیست، در شرایط سخت است که آدم قدر این محبتها را بیشتر می فهمد.
*از اینکه وقتتان را در اختیار روزنامه جوان قرار دادید بسیار ممنون.