محمدرضا كائيني
ظهور حزب ملل اسلامي با ايدئولوژي مبارزات مسلحانه در ساليان پس از 15 خرداد42، شاهدي بود براين ادعا كه دوران مبارزات قانوني به سر آمده است. اعضاي اين حزب عدهاي از جوانان مومن و مجرب بودند كه با انسجامي قابل توجه، به عرصه مبارزه با شاه گام نهاده و پس از دستگيري، از خود مقاومت و پايمردي قابل تحسيني نشان دادند. رهبريت اين تشكل در آن روزگار، برعهده آقاي سيدمحمد كاظم موسوي بجنوردي فرزند آيتاللهالعظمي حاج ميرزا حسن بجنوردي ازمراجع تقليد نجف بود كه آن روزگار 23 سالگي خود را تجربه ميكرد. او در اين گفتوگو و پس از سپري شدن قريب به نيم قرن از آن روزگاران، خاطرات شيرين آن دوره را واگويه ميكند.
در بررسي تاريخچه حزب ملل اسلامي، درمييابيم كه تشكيلات آن به گونهاي پيريزي شده بود كه عليالقاعده با دستگيري يكي دو نفر، كل مجموعه افشا نميشد و لو نميرفت. چگونه است كه اين شبكه در مدت كوتاهي از هم فروپاشيد؟چه عواملي در اين امر مؤثر بود؟
بسماللهالرحمنالرحيم. تشكيلات حزب، داراي نوعي ارتباط زنجيرهاي بود و فقط يكي دو نفر از اعضاي كادر مركزي، از جمله سيد محمودي و مولوي عربشاهي با بدنه حزب ارتباط داشتند. وضعيت به اين شكل بود كه در ارتباطي تشكيلاتي، فرمانده شاخه با فرمانده مدرسه و او هم با كلاسها كه هر يك شامل دو تا چهار نفر بود، در ارتباط بودند. اگر فردي در يكي از شاخهها دستگير ميشد، به فرض اينكه بقيه را لو ميداد و به كادر مركزي ميرسيدند، ساير شاخهها لطمه نميديدند. طي دستگيريها هنگامي كه به سيد محمودي رسيدند، مقاومت عجيبي كرد. اتفاقي كه باعث شد كادر مركزي لو برود، اتفاق ظاهراً سادهاي بود. در جيب سيد محمودي كليدي را پيدا ميكنند كه متعلق به خانه تيمي بود. از آن ميخواهند او را به خانهاي ببرد كه در آن با آن كليد باز ميشد. او ميگويد كليد متعلق به خانه پسر عمهاش، حسن عزيزي است كه عضو كادر مركزي نبود. سيد محمودي تصّور ميكرد كه ما نقل و انتقالات لازمه را انجام دادهايم. البته ما اثاثيه را جمع و بستهبندي كرده بوديم و ميخواستيم خانه جديدي بگيريم كه اين كار، كمي طول كشيد. ما براي رعايت احتياط به خانه تيمي نرفتيم و به درهاي در كوه پناه برديم. مأمورها، سيد محمودي را به خانه تيمي ميبرند و او كه ميبيند ما اثاثيه را نبردهايم، غش ميكند! قبلاً هم كه از وجود عزيزي با خبر شدهبودند به سراغ او كه معلم بود، ميروند.
قرار بود مهندس ميرصادقي كه با ما به كوه آمده بود، برود و خانهاي پيدا كند. او و مولوي با هم قرار داشتند كه مولوي وقتي ميبيند عزيزي را دستگير كردهاند، سر قرار ميرصادقي نميرود و به كوه ميآيد و به ما خبر ميدهند كه خانه لو رفته است. به اين ترتيب كل موجوديت حزب در خطر قرار ميگيرد. ميرصادقي زير شكنجه اعتراف ميكند كه ما در كوه هستيم و ميآيند و در آنجا چوپاني مأموران را راهنمايي كرده و ما را پيدا ميكنند. از شب تا صبح تيراندازي ادامه داشت. عباس مظاهري، ناصر عراقي و مولوي عربشاهي فرار كردند و من، سرحديزاده و اورامي دستگير شديم.
ميزان مقاومت اعضاي حزب ملل اسلامي تا چه حد بود؟
بيشترين مقاومت را سيد محمودي كرد. حسن عزيزي و مهندس ميرصادقي، چندان مقاومت نكردند. آنها نقش كليدي در لو رفتن سازمان داشتند. البته ذكر اين نكته را ضروري ميدانم كه مذمت افراد زير شكنجه، كار منصفانهاي نيست. شكنجه پديدهاي است كه انسان در آن، نسبت به خودش آگاهي ندارد. هيچ كس پيشاپيش نميتواند بگويد كه زير شكنجه چقدر تاب ميآورد. ممكن است كسي خودش را قهرمان بداند و تاب نياورد. شكنجه هنوز هم از نظر روانشناسي، راز سر به مهري است. مثلاً پوركاشاني (از گروه مرمر) كمادعاترين عضو تشكيلات بود و بيشترين مقاومت را هم كرد. يوسف رشيدي كارگر ساده تشكيلات ما بود، اما بسيار مقاومت كرد.
قبل از آن پيشبيني كرده بوديد كساني را در رأس امور و به اصطلاح كادرهاي بالاي سازماني قرار دهيد كه بتوانند در مقابل شكنجه مقاومت كنند؟
بله، در واقع اساسيترين دغدغه و مشغله فكري ما همين بود، به همين دليل قرارهاي اضطراري را در تشكيلات باب كرديم، به اين شكل كه اگر فردي از ردههاي بالاتر لو ميرفت، كل رابطهها قطع ميشد. حتي كشته شدن و مرگ يك رابط حزبي هم ممكن بود امكان برقراري مجدد رابطه را از بين ببرد، بنابراين براي هر فرد شمارهاي را در نظر گرفته بوديم. اگر ارتباط او با رابطش قطع ميشد، از طرف سازمان، كسي با او تماس ميگرفت و اگر ميتوانست عدد رمز را بگويد، مجدداً رابطي براي او تعيين ميشد. اين مسئله را هم در نظر گرفته بوديم كه ممكن است فردي چند نفر را بشناسد. شمارههاي اين افراد را زير شماره او مينوشتيم و اگر فردي لو ميرفت، صاحبان آن شمارهها را مخفي ميكرديم. ما از نظر تئوريك، نظريههاي مبارزاتي دنيا را در اختيار داشتيم، فقط تجربه عملي ما كم بود.
تشكيلاتي با اين انسجام، دقيقاً از روي كدام الگو ساخته شد؟ آيا گروه خاصي بود يا برآيندي از همه گروههاي دنيا بود؟
بعد از جنگ جهاني دوم و تقسيم دنيا به جهان شرق و غرب، تمام گروههايي كه عليه استعمار ميجنگيدند يا چپ بودند يا گرايشات چپ داشتند. در آسيا و آفريقا، گروههاي چريكي به شيوه قهرآميز فعاليت ميكردند. مبارزات تمام احزاب چپ دنيا، دستمايه خوبي براي ما شد تا با تكيه بر فرهنگ اسلامي خود، شيوههاي مناسب آنها را به كار بگيريم، اما مواردي چون قرار اضطراري از ابداعات خودمان بود. تمام سازمانهاي مخفي به اين شكل عمل ميكردند، كما اينكه بيژن جزني و احمدزادهها كه پس از ائتلاف سازمان چريكهاي فدايي خلق را تشكيل دادند، به گفته شخص جزني از تجربيات ما استفاده فراوان كردند.
آيا آغاز نبرد مسلحانه را از حزب ملل اسلامي ميدانيد؟ با عنايت به اينكه برخي گروههاي ديگر هم قبل از شما، دست به اسلحه برده بودند؟
بسياري معتقدند كه اين كار توسط فداييان اسلام آغاز شد. لازم به ذكر است كه اعدام افراد، بر اساس تعاريف جاري از نبرد مسلحانه، در اين زمره نميگنجد. عملياتي چون اقدامات فداييان اسلام و از بين بردن افراد، قبلاً هم در تاريخ ما سابقه داشته است، ولي مبارزه مسلحانه كه به صورت جنگ چريكي و مقابله نظامي با رژيم و به قصد براندازي آن صورت ميگيرد، به نظر من با حزب ملل اسلامي آغاز شد.
در اين فرآيند، از كداميك از جريانهاي خارج از كشور الهام ميگرفتيد؟
حزب الوعده و حزب شباب المسلم عراق، اخوان المسلمين و امثالهم.
با توجه به سازماندهي و تشكيلات اين احزاب و مقايسه آن با حزب ملل اسلامي، چنين به نظر ميرسد كه اين حزب، تشكيلاتي دقيقتر و عالمانهتر دارد. در واقع احزابي كه برشمرديد، از لحاظ تشكيلاتي در مقام مقايسه با حزب ملل اسلامي، مبتدي به نظر ميرسند.
بله، تشكيلات مخفي ما، بسيار دقيق و ملهم از نظام سازماني احزاب چپ كشورهاي ديگر بود. روابط تشكيلاتي، تجربه بشري هستند و مثل هر علم ديگري ميتوان آنها را آموخت و به كار گرفت. البته احزاب چپ، غالباً اين روحيه را نداشتند، مثلاً يادم است كه بيژن جزني، بسيار در مورد شيوههاي خودشان تعصب داشت.
آيا پس از دستگيري شما، بازهم مواردي از ارتباطات تشكيلاتيتان لو رفت؟ مثلاً درزندان يا مواجه كردن افراد با يكديگر؟
بله، يك مورد از آن درباره جناب آقاي حجتي كرماني رخ داد. خاطرم است يك ماهي ميشد كه اجازه نداده بودند حمام بروم! وقتي گفتند نوبت حمام من است، با خوشحالي راه افتادم. از پلهها پايين ميآمدم كه ديدم بازجوها و از جمله ختائي، سربازجو در اتاقي نشستهاند و آقاي حجتي هم آنجا هستند. من سرم را پايين انداختم كه آشنايي ندهم، اما آقاي حجتي به محض اينكه چشمشان به من افتاد، بياختيار از جا بلند شدند و سلام و عليك كردند و ماجرا لو رفت!
تصور رژيم از سازمان شما در مجموع چه بود؟آيا درباره هويت واهداف گروه شما تصور دقيقي داشتند؟
حتي خود ما هم تصور دقيقي نداشتيم! ما گمان ميكرديم 60، 70 نفر بيشتر نيستيم، در حاليكه طبق گزارشهاي نهايي، اعضا حدود 120 نفر بودند. دفتر رمز سازمان تازه درست شده بود و مسئول آن حسن عزيزي بود. ما انواع رمزها را به او پيشنهاد كرديم و از او خواستيم رمز خاصي را انتخاب كند. يادم است كه اواخر كار، تعداد افرادي كه به تشكيلات پيوستند به شكلي تصاعدي بالا رفت.
ساواك در مورد افراد دستگير شده حزب ملل و مخصوصاً با شما كه رهبر آن بوديد، چقدر خشونت به خرج داد؟
ابتداي دستگيري، شكنجه زياد بود. يادم است در كوه، هنگامي كه مرا گرفتند دست و پايم را با دستبند و پابند بستند، سروان اميري، رئيس اين گروه بود كه با بيسيم خبر دستگيري مرا داد. نميدانم پشت بيسيم به او چه گفتند كه بلافاصله رفتارش تغيير كرد و با من مهربان شد! حتي يادم است دفترچه خاطراتش را درآورد و از من خواست برايش خاطرهاي بگويم كه برايش يك خط شعر خواندم!
آيا قبل از دستگيري، از زندان و شكنجه تصور خاصي داشتيد؟ از طريق دستگيرشدگان اطلاعاتي به شما رسيده بود؟
من فكر ميكردم كه خيلي جاني باشند، براي همين موقع دستگيري در كوه، تصميم گرفتم با گلولهاي به زندگي خودم خاتمه بدهم كه ناگهان احساس كردم كسي در ذهنم فرياد ميزد «خسرالدنيا و الاخره» و پشيمان شدم. بازجوهاي من تيمسار مبصّر رئيس كل شهرباني و صمديانپور، رئيس اطلاعات شهرباني بودند. پس از دستگيري، مرا نزد تيمسار مبصّر بردند كه از شدت خستگي و خشم، به او جواب سر بالا دادم و بازجويي من به فردا موكول شد. آنها از اينكه من، يعني يك جوان 24-23 ساله رهبر تشكيلات باشم حيرت كرده و سؤال پيچم ميكردند كه از چه كسي دستور ميگيرم و اين تشكيلات را بر اساس دستورات چه كسي راه انداختهام. آنها ميخواستند بدانند با كدام كشور و حزب خارجي ارتباط دارم. يادم است يك بار صمديانپور داشت از من بازجويي ميكرد كه سپهبد نصيري و اويسي آمدند. نصيري از من پرسيد كه آيا خارج بودهام؟ جواب دادم كه نه. گفت «اگر شاهد آورديم چه؟» گفتم «اگر شاهد آوردي و اين حرف را زد، معلوم ميشود كه خواب ديده است!» او به قدري عصباني شد كه چندين بار داد كشيد «راه نجات نداري!» حزب ملل اسلامي براي آنها پديده جديدي بود، مخصوصاً اينكه همگي جوان و مسلمان بوديم و قصد ما براندازي رژيم و مبارزه مسلحانه بود.
آيا شكنجه را تا تخليه اطلاعاتي كامل ادامه ميدادند؟ و آيا ميان شما و ساير اعضا تفاوتي قائل شدند يا خير؟
در مورد شخص من، تيمسار مبصّر ميگفت تو را شكنجه نميكنيم چون گمراهمان ميكني، در حاليكه ما ميخواهيم حقيقت را بدانيم. در مورد من شكنجه سازماندهي شدهاي اعمال نشد. البته كتك و توهين، مقداري بود.
سابقه ذهني در مورد شما داشتند؟
آنها پيشاپيش سابقه ذهني داشتند كه ما ميخواهيم مبارزه قهرآميز كنيم. مرحوم بازرگان دردادگاه اعضاي نهضت آزادي، قبلا به آنها گفته بود كه آنها آخرين گروهي هستند كه به شيوههاي مسالمتآميز مبارزه ميكنند و پس از آنها، مبارزه مسلحانه خواهد شد. بنابراين كاملاً ميدانستند كه قصد ما چيست.
مجازاتهايي كه براي شما در نظر گرفتند، چه بود؟
اشد مجازات، يعني براي هشت نفر تقاضاي اعدام و براي بقيه حبسهاي بالاي 10 سال و 15 سال در نظر گرفتند. من قبل از دستگيري، حتي يك بار هم سر و كارم به كلانتري نيفتاده بود، چه رسد به زندان، ولي وقتي رفتم، دست كم درمورد خودم ديدم توهين شديدي در كار نيست و قصدشان بيشتر گرفتن اطلاعات است.
ظاهراً پس از ورود اعضاي حزب ملل اسلامي به زندان، فضاي حاكم برآن تاحدي تغييركرد. علت تفوق فكري حزب شما بر انديشههاي ديگر در زندان چه بود؟
زندانيان سياسي عموماً قديمي و جزو معاودين، گروه نيكخواه و تودهايها بودند. اعضاي حزب، جوان و پر شور و مخصوصاً مخلص بودند و ما مراسم مشترك فراوان از جمله نماز جماعت، مناسبتهاي مختلف از جمله سوگواريها و جشنها داشتيم. در ميان نيروهاي چپ، افراد ناسالم زياد بودند و حتي عدهاي هم خبرچين بوده و محيط زندان را ناامن كرده بودند. بچههاي ما سالم و پاك و جوان بودند، ورزش ميكردند و مراسم جمعي و كلاسهاي متعدد برگزار ميكردند. يادم است ابوشريف از اول صبح تا آخر شب درس ميخواند و كلاس آخرش را هم كه سازماندهي بود، من درس ميدادم.
ظاهراً اعضاي اين حزب از نظر تئوريك هم قوي بودند. آيا در زندان با اعضاي سايرگروهها هم بحثي داشتيد؟
بله، ما با گروههاي چپ، زياد بحث ميكرديم. يادم است من و عموئي از اعضاي قديمي حزب توده، ساعتها دور حياط زندان راه ميرفتيم و بحث ميكرديم. يك شب تلويزيون، ورزش پاتيناژ نشان ميداد و ورزشكاران زن، به شكل زنندهاي لباس پوشيده بودند. من از اتاق تلويزيون بيرون آمدم و به رضا شلتوكي از افسران حزب توده برخوردم. زمان بعد از اذان مغرب بود و من و او در راهرو ايستاديم و بحث كرديم تا وقتي كه من ديدم اذان صبح است! ميخواهم بگويم كه شور و نشاط ما براي بحث و مطالعه و كلاس در اين حد بود. جالب اينجاست كه بحثهايمان، همگي دوستانه بودند. ما هيچوقت دعوا نميكرديم. چپيها از نظر امكانات جهاني، بسيار از ما پيش بودند. آنها تحليل تاريخ ميدانستند و تئوري شناخت داشتند. ما بچه مسلمانها هنوز در ابتداي راه مبارزه بوده و دائماً نگران بوديم كه نكند كمونيستها، تازه واردها را به سوي خود جلب كنند. يادم است در همان زندان قصر به فكر افتادم كه اگر روزگاري توانستم، يك دائره المعارف اسلامي را راهاندازي كنم و فعاليت امروز، حاصل انديشه آن روزهاست. پس از سال 50 كه چريكها مبارزات مسلحانه را آغاز كردند، اعتدال در بحث و رعايت احترام بين بچه مسلمانها و گروههاي چپ از بين رفت و ديگر آن فضاي بحث و مطالعه وجود نداشت.
زندان و فرصت مطالعه و بحث، آيا در فرآيند انديشه شما تأثير گذاشت؟ازچه جنبههايي فكر و تجربيات شما تكامل پيدا كرد؟
قطعاً. يادم ميآيد در همان كلاسها، دكتر كيمنش، دندانپزشك شد و دندانهاي مرا هم معالجه كرد! آقاي عسگراولادي همانجا ديپلم رياضي گرفت. من و او نزد آقاي حجتي كرماني و آقاي انواري، دروس حوزه را فراگرفتيم. من آن روزها بسيار كثيرالمطالعه بودم. البته هنوز هم هستم، به طوري كه شبها تا يكي دو ساعت مطالعه نكنم، خوابم نميبرد. در زندان كه بوديم با قوطي شير نستله براي خودم چراغ خواب درست كرده بودم كه هنگام مطالعه مزاحم آقاي حجتي كه هم اتاق من بود، نشوم. آقاي حجتي دائماً به من تذكر ميدادند كه اين قدر صداي خش خش كتاب را درنياورم و من در هر بار ورق زدن كتاب، آن را ميبستم و ورق بعدي را باز ميكردم. در هر حال، مطالعه فراوان، بحث با گروههاي چپ، كلاسها، تعاملات فرهنگي با سايرين و كسب تجربه، به من ثابت كرد كه اعتقاد به نظام تك حزبي، صحيح نيست. در مجموع در زندان دموكراتتر شدم و نقش مردم را در حاكميت، بهتر درك كردم.
با توجه به حساسيت رژيم نسبت به اين نحله جديد فكري كه در حزب ملل اسلامي تجلي پيدا كرده بود، براي تضعيف آن به چه اقداماتي دست ميزد؟
اولين كارشان تبعيد افراد اصلي حزب به شهرهاي مختلف بود. مرا به تبريز و آقاي قريشي را به كرمان و افراد ديگر را به جاهاي مختلف فرستادند. تا قبل از سال 48، زندان بر اساس سنتهاي قديمي اداره ميشد و چندان مزاحم ما نميشدند، ولي بعد از شروع جنگهاي چريكي و مخصوصاً فرار گروه جزني و اعدام آنها كار دشوار شد.
پس از مدتي، چرا مجدداً شما را از تبعيد برميگردانند؟ چون نتيجهاي نگرفته بودند؟
چون ميديدند پخش كردن ما در شهرهاي مختلف، نتيجه عكس داده و عملاً كانون فعاليتهاي انقلابي در جاهاي گوناگون پخش شده و كار از دستشان در رفته است، به همين دليل ما را برميگرداندند كه دست كم بتوانند كنترلمان كنند.
يك سؤال شخصي هم بپرسم، اگرچه قبلاً درباره آن چيزهايي شنيدهام. آيا مرحوم پدرتان با كارهاي شما موافق بودند؟
پدرم در جريان كارهاي من نبودند. 18-17 ساله بودم كه نزد ايشان رفتم و تصميم داشتم وارد كارهاي سياسي شوم. پدرم فرمودند «اين كار را نكن، چون بيچاره ميشوي!»
آيا بار ديگر پدرتان را ديديد؟
فقط يك بار كه در سال 43 براي خريد اسلحه به عراق رفتم. بعد هم دستگير شدم و در زندان بودم كه در روزنامه اطلاعات خبر رحلت ايشان را خواندم.
واكنش ايشان در برابر دستگيري شما چه بود؟ و پس از اعلام خبر اعدام شما چه اقداماتي انجام دادند؟
به شدت فعاليت كردند كه حكم اعدامم بشكند. بعد مأيوس شدند و با آقاي حكيم صحبت كردند. حكم ما در دادگاه تجديد نظر هم تأييد شد و قرار بود اعدام شوم. دانشجويان مسلمان خارج از كشور، راهپيمايي كردند و علماي شيعه نجف و قم از شاه خواستند كه حكم اعدام ما را لغو كند. برادرانم ميگفتند كه پدرم بسيار رنج ميبردند و در خفا، براي من گريه ميكردند.
از رابطه مرحوم پدرتان با امام (ره) بگوييد.
آن دو بسيار به هم نزديك بودند. پدرم موقعي كه براي معالجه به ايران ميآمدند، به منزل امام ميرفتند. حاج آقا مصطفي هم در نجف به منزل ما ميآمدند. پس از تبعيد امام، اغلب روحانيون از ملاقات با ايشان دوري ميكردند، ولي مرحوم ابوي، با ايشان محشور بودند. آنها هم مشرب و اهل فلسفه و علاقهمند به ادبيات بودند.
حركت شما در حزب ملل اسلامي تا چه حد ملهم از حركت امام (ره) در سال 42 بود؟
حزب ملل اسلامي قبل از حادثه سال 42 و در سال 40 ـ 41 تشكيل شد. حركت امام كه آغاز شد، ما آن تشكيلات را داشتيم. حركت ايشان منجر به قوام كار و تمايل جوانان به گرايشات اسلامي و عضوگيري فراوان حزب شد.
درآن دوره چگونه عضوگيري ميكرديد به ويژه درفضاي جديد كه طلاب و روحانيون هم به مبارزات اشتياق بيشتري نشان ميدادند؟
درآن دوره، من سپاهي دانش بودم و به مدرسه حجتيه ميرفتم. در آنجا با يكي از همشهريهايم به اسم آقاي برزگر، آشنا بودم. از او خواستم چند طلبه انقلابي را به من معرفي كند. او سيد كاظم خميني را كه بعدها شهيد شد و آقاي حجتي كرماني را به من معرفي كرد. دست بر قضا، آقاي حجتي كه تازه از تبعيد در كرمان برگشته بودند، آن شب آنجا آمدند و برزگر، ايشان را به من معرفي كرد و گرم صحبت شديم و آقاي حجتي مجذوب موضوع شدند. بعد قرار شد به اتاق من در خيابان صفائيه قم برويم. سادگي وضعيتم آنطور كه خودشان بعدها گفتند، روي ايشان اثر گذاشت و در همان جلسه موضوع را با ايشان مطرح كردم و علاقهمند شدند. رابطه ما در تهران ادامه پيدا كرد. ايشان با شهيد باهنر همخانه بودند. آقاي حجتي همكاري با حزب را پذيرفتند و به شاخه ابوشريف رفتند.
براي عضوگيري روحاني ديگري غير از آقاي حجتي كرماني توفيق حاصل نشد؟
خير. ايشان دري بودند در صحرايي!
اعضاي حزب ملل اسلامي تا چه حد به مرام و مكتب خود پايبند بودند و چقدر به گروههاي ديگر پيوستند؟به عبارت ديگر تا چه حد دچار ريزش نيرو شديد؟
ما جز دو نفر كه در مشهد به مجاهدين پيوستند، از بچههاي هم بند خود، كسي را از دست نداديم. عدهاي از اعضاي حزب، در بيرون زندان، حزبالله را تشكيل ميدهند و اسلحه تهيه ميكنند. بعد از لو رفتن نود درصد سازمان مجاهدين و دستگيري و نابودي آنها، جناح نظامي حزبالله تصميم ميگيرد به مجاهدين ملحق شود. افرادي چون ابوشريف قبول نميكنند و به لبنان ميروند و همراه با فلسطينيها با فالانژها ميجنگند. عدهاي هم سراغ مجاهدين خلق ميروند و در عمليات ترور رئيس شهرباني دستگير و اعدام ميشوند. پس از انشعاب سازمان مجاهدين و ماركسيست شدن عدهاي از آنها و دستگيري تقي شهرام، مسعود رجوي و موسي خياباني سعي ميكنند جناح مذهبي سازمان مجاهدين را حفظ كنند كه سرنوشت آنها هم به شكل ديگري درميآيد. افرادي چون احمد احمد كه انشعاب را نميپذيرند، توسط سازمان سر قرار ترور ميشوند. عليرضا سپاسي، دانشجوي فني و جواني متدين بود كه از حزب ما جذب مجاهدين شد و بعد هم گرايشات چپ پيدا كرد. يكي هم كيوان مهشيد و عضو شاخه مولوي بود كه در جبهه ملي هم سابقه داشت، آدم روشنفكري بود و در زندان با افسران حزب توده رفاقت ميكرد. بعد از دستگيري و اعدام اعضاي حزب توده، همراه آنها اعدام شد. او هميشه ميگفت كه تودهاي نيست و حتي يك روز كه ما پشت سر آقاي انواري نماز ميخوانديم، از من خواست كه در كنار ما بايستد و نماز بخواند. در مجموع، ريزش در حزب بسيار كم بود و بعد از انقلاب هم، افراد بسيار زيادي از حزب ملل اسلامي در پستهاي كليدي مشغول خدمت شدند، از جمله آقايان ابوالقاسم سرحديزاده، جواد منصوري، ابوشريف، محمد جوادحجتي كرماني وغيره.
از اينكه وقت خود را در ا ختيار ما قرار داديد، صميمانه سپاسگزاريم.