حجتالاسلام محمد صادقي از راويان دفاع مقدس است كه حرفها و روايتهاي گرانبهايي از رزمندگان دارد. صادقي سالهاست كه به عنوان پژوهشگر دفاع مقدس فعاليت ميكند و مستندات و پژوهشهاي خود را با ما در ميان ميگذارد. صادقي اينبار در گپوگفتي با «جوان» به بيان خاطرات برجاي مانده از شهيدان والامقام همت، متوسليان، تندگويان و برادران رضاپور پرداخت كه آنها را در ادامه از زبان او ميخوانيم.
چمدانهاي پرپول بيارزش
سال 61 يا62 حاج ابراهيم همت و حاج احمد متوسليان و چند رزمنده ديگر مانند حاج محمود شهبازي را به سفر حج ميفرستند. در زمان حج مسئولان عربستان شهيد همت و متوسليان را به جلسهاي دعوت ميكنند. وقتي اين دو شهيد به آن مهماني ميروند سعوديها يك چمدان پر از پول جلوي آنها ميگذارند و از آنها ميخواهند كه ديگر به ايران بازنگردند.
اين دو بزرگوار در جواب به آنها ميگويند: به اربابتان بگوييد ما را كم قيمت گذاشتهاند. عربستانيها وقتي چنين جوابي را از همت و متوسليان ميشنوند، ميپرسند قيمت شما چقدر است و چقدر پول از ما ميخواهيد؟ آنها در جواب ميگويند: «ما در ايران بهشت ميخريم، ديگر ميخواهيم كجا برويم و كجا بمانيم. مگر شما چه داريد كه از ما ميخواهيد در كشور شما بمانيم.»
اين سخنان اوج بزرگي و ميهنپرستي اين دو شهيد را نشان ميدهد. من به هيچ عنوان باور نميكنم استكبار احمد متوسليان را زنده نگه داشته باشد. آنها از هر روشي استفاده ميكنند تا چنين فردي را به شهادت برسانند.
شكنجه فقط براي چند كلمه
مسئول شكنجه حاج سيدمحمدجواد تندگويان وزير سابق نفت ايران در مصاحبهاي اين حرفهايي كه در ادامه ميآورم را گفت و اين حرفها پخش شد و همه شنيدند. او تعريف ميكرد ما سه مرتبه شهيد تندگويان را فرستاديم لندن تا به هوش بيايد. او را به گونهاي شكنجه كرده بوديم كه ديگر كارش تمام بود و نميتوانستيم او را به هوش بياوريم. زماني كه حالش بهتر ميشد و او را دوباره پيش ما ميآوردند ما باز هم او را مورد شكنجه قرار ميداديم. تمام شكنجههاي او هم فقط به خاطر يك كلام بود. از او ميخواستيم كه به عنوان وزير نفت ايران پشت دوربين تلويزيون عراق بيايد و بگويد من از وضعيت ايران راضي نيستم و امام را قبول ندارم و من را به زور به جبههها فرستادهاند اما شهيد تندگويان هيچگاه حاضر نشد جلوي دوربين بيايد و اين حرفها را بر زبان بياورد. 11 سال شكنجه را تحمل كرد تا زير حرف زور آنها نرود. حتي سه بار هم مرگ را جلوي چشمان خود ديد و باز هم از عقايدش كوتاه نيامد.
شهادت آرمان بزرگ 2 برادر
به تازگي با دو شهيد آشنا شدهام كه تمايل دارم مطالبي كه از آنها نقل شده را روايت كنم. بعضي شهيدان ما غريب هستند و مردم كمتر با آنها آشنايي دارند. شهيد احمد و شهيد محمود رضاپور دو شهيدي هستند كه با هم برادر بودند.
احمد متولد 1341 و محمود در سال 1348 به دنيا آمده بود. اين دو در روستاي عليآباد شهريار به دنيا آمدند و بزرگ شدند. از خانوادهاي روستايي بودند و شغل پدرشان كشاورزي بود. احمد سال 5/1/61 در عمليات فتحالمبين در رقابيه به شهادت رسيد و وصيت كرد كه پيكرش را به بهشتزهرا ببرند و آنجا دفن كنند. بعد از شهادتش به وصيتنامهاش عمل ميكنند و او را همانجا دفن ميكنند.
گوشههايي از وصيتنامه احمد كه در زمان رزمندگي يك جوان 19 ساله است را اينجا مرور ميكنيم. اينها از اولين شهيدان دفاع مقدس بودند و در همان سالهاي آغازين جنگ در جبههها حضور پيدا كردند. اين سالها، زماني است كه هنوز مردم شور حضور در جبههها را پيدا نكرده بودند.
احمد در وصيتنامهاش ميگويد: براي ريشهكن شدن لشكر كفر و كوتاه شدن دست ابرقدرتهاي جنايتكار از سر مستضعفين جهان، دعا كنيد. اميدوارم شما هم راه شهدا را برويد و انشاءالله پيروز شويد كه هيچ راهي بهتر از راه اسلام و پيروي كردن از قرآن نيست و اميدوارم هرچه زودتر اين پيروزي را به دست بياوريد. بدانيد من تا آنجا كه نفس در سينه دارم خواهم جنگيد. مادر و پدر عزيزم اگر من شهيد شدم به برادرم محمود بگوييد كه راه مرا ادامه دهد و با بسيج يا سپاه به جبههها بيايد و به جاي من با لشكر كفر بجنگد و صدام و صداميان را ريشهكن كند. هميشه پشتيبان اسلام و امام باشيد و هرگز نگذاريد خون شهداي انقلاب و اسلام پايمال شود. ما آنقدر در خون شنا ميكنيم تا به ساحل آزادي برسيم. به اميد روزي كه بر منافقين و امريكا پيروز شويم. اين جملات روحيه بالاي اين شهيد را نشان ميدهد. او تنها به خودش نگاه نميكند كه در شرايط سختي قرار دارد بلكه براي تمام مستضعفان جهان در تمام جهان دعا ميكند. او به برادرش توصيه ميكند كه بعد از من برادرم بيخيال نباشد و او هم بايد به جنگ بيايد. وقتي به اينجا ميرسم ياد وهب و اموهب در صحراي كربلا ميافتم و اينكه پسر چطور به توصيه مادرش عمل ميكند.
نقل شده كه در صحنه كربلا وهب به مادرش ميگويد مادر من چه كار كنم؟ مادرش پاسخ ميدهد مگر نميبيني حسين فاطمه تنهاست. پسر هم به حرف مادر عمل ميكند و ميرود و خودش را فداي حسين فاطمه ميكند. ميگويند سر پسر را آوردند و جلوي پاي مادر پرتاب كردند. مادر هم سر پسرش را برداشت و به طرف لشكر دشمن انداخت و گفت پسري را كه براي حسين دادم ديگر پس نميگيرم.
محمود برادر ديگر در عمليات كربلاي5 حضور پيدا ميكند و در 23/10/65 به شهادت ميرسد. محمود هم در وصيتنامهاش اينگونه مينويسد: برادران و خواهرانم بدانيد انسان يك بار بيشتر نميميرد و چه بهتر اين مردن در راه خدا باشد. چنين انساني هيچگاه خود را تنها، بيپناه و سرگردان يا بيارزش نمييابد.
اي پيروان امام زمان بدانيد كه امروز حسين زمان تنهاست. امروز فرزند فاطمه در برابر سپاهيان كفر و ابرقدرتهاي پست بيياور است. امروز كربلاي انقلابمان خون ميخواهد و من ميروم تا به يزيديان زمان بفهمانم كه شهادت بالاترين آرزوي ماست.
پدر و مادر عزيزم بدانيد كه حيات دنيا هيچ ارزشي ندارد و اصل و مهم حيات جاويد اخروي است. پس تا ميتوانيد بكوشيد در آخرت و بهشت جاويد از انواع نعمتهاي دنيا بهرهمند شويد.
برادران عزيزم بدانيد سعادت ما شهادت در راه خداست و دشمنان داخلي و خارجي بدانند كه ما عاشق شهادتيم. شهادت نقطه اوج و آرزوي مسلمين است. شهادت قله رفيع انسانيت است. با آغوش باز به سوي شهادت پرواز ميكنيم. رزمندگاندر وصيتنامههاي خود سيره و فكر خود را به ما نشان ميدهند و ميگويند در مقابل هيچ فشار و تهاجمي حاضر نيستيم سر خود را خم كنيم. اينان به شهادت به عنوان بزرگترين قله، هدف و آرزوي خود نگاه ميكردند و بسياري از آنها توانستند به اين آرزوي جاودانه برسند.