جوانآنلاين: هفت روز از پاييز سال 1347 گذشته بود كه همزمان با اذان ظهر دومين فرزند خانواده ميرفرشي متولد شد. نوزاد را مهدي نام نهادند. روزها از پي هم ميگذشتند و مهدي پا به دوران شيرين كودكي گذاشت. اولين كلمهاي را كه توانست ادا كند «اللهاكبر» بود، مادربزرگش به او ميگفت مهدي اذانگو.
پدرش بسيار قرآن را تلاوت ميكرد و هر گاه اين كتاب آسماني را در دست ميگرفت مهدي به سرعت خود را به پدر ميرساند و به هنگام تلاوت قرآن سكوت ميكرد و به صوت پدر گوش فرا ميداد. با وجود چنين فضايي در خانه مهدي با كتاب آسماني انس گرفت و نور آن چراغ روشني شد براي ادامه زندگانياش. چهار سال بيشتر نداشت كه همه سورههاي كوچك را از بر ميخواند.
در ديد و بازديدهاي عيد وقتي به مهماني ميرفتند يا هنگامي كه مهمان به خانه ميآمد سورههاي كوچك را براي بستگانش ميخواند. او با بيان كودكانه و جثه كوچكش چنان زيبا قرآن را ميخواند كه همه مجذوب او ميشدند.
مهدي در صف صبحگاهي مدرسه
با گذر شكوفههاي بهاري، سرسبزي تابستان، برگريزان پاييز و عريان شدن درختها در زمستان مهدي هم روزها و فصلها را پشت سر ميگذاشت و پيوندش با قرآن بيشتر و بيشتر ميشد. فصل مدرسه آغاز گشت و مهدي با برادر بزرگترش راهي مدرسه علويه شد. مهدي مثل همه پسر بچهها شيطنتهاي خاص خود را داشت اما در عين حال بسيار دوستداشتني بود. وقتي وارد مدرسه شد در كارهاي گروهي شركت ميكرد در مراسم صبحگاهي دبستان شعر و قرآن ميخواند. پيش از آنكه نماز و روزه بر او واجب شود اين فرايض را انجام ميداد. هميشه بالاي صفحات دفترش نام اباعبدالله و سيدالشهدا را مينوشت.
در ماه محرم دوستانش را جمع ميكرد و از مادرش ميخواست كه غذايي درست كند تا براي امام حسين(ع) هيئتي كوچك بر پا كنند. هميشه به پدر و مادرش احترام ميگذاشت و هر درخواستي داشت به گونهاي رفتار ميكرد كه آنها راضي باشند. پدرش بازاري بود و مهدي تابستانها براي كمك به پدر به بازار ميرفت.
با ورود به دوران راهنمايي كلاسهاي قرآن را به صورت جدي ادامه داد. قرآن را به سبك عبدالباسط ميخواند. وقتي شروع به تلاوت قرآن ميكرد انگار كن در عالم ديگري سير ميكند همه آن شيطنتها محو ميشد دو زانو مينشست و چنان با سوز قرآن ميخواند كه هيچكس سخن نميگفت و همه گوش ميشدند.
وقتي جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شد به سبك آهنگران براي شهدا نوحه ميخواند و در همه مراسمها او قرآن را در مجلس تلاوت ميكرد.
بازي با همسايه يهودي
يكي از آرزوهاي هر فردي اين است كه زودتر بزرگ شود و مهدي هم چنين آرزويي داشت هميشه روبروي آينهي قدي خانه ميايستاد و رو به مادرش ميگفت:« مادر حاجيات را ميبيني، قد كشيده» به دوستانش توجه بسيار ميكرد و اگر در بين آنها كسي فقير بود موضوع را با مادرش درميان ميگذاشت و به آنها كمك ميكرد. او روي دوستانش تاثير بسيار داشت و اگر كسي در ميان آنها نماز نميخواند يا روزه نميگرفت با آنها ارتباط بيشتري برقرار ميكرد. مثلا آنها را به آبميوه فروشي ميبرد و برايشان آبميوه ميخريد و در بين راه در خصوص واجبات با آنها صحبت ميكرد. مهدي به حجاب بسيار اهميت مي داد و هر گاه فرد با حجابي را ميديد به كمك احتياج دارد از انجام هيچ كاري دريغ نميكرد.
آن روزها كه مردم زمستان را با نفت سپري ميكردند مهدي در بين اگر پيرمرد يا پيرزني را ميديد پيت نفت به دست دارد به او كمك ميكرد.
در همسايگي آنها خانوادهاي يهودي زندگي ميكرد كه بچههاي محله خيلي به آنها نزديك نميشدند و بچههاي آنها را در بازيهايشان شركت نميدادند. اما مهدي هميشه با آنها بسيار مهربان بود و با بچههاي آنها بازي ميكرد. وقتي آن خانواده خبر شهادت مهدي را شنيدند مادر بچهها به منزل شهيد رفت و گفت: وقتي اين خبر را شنيدم دلم آتش گرفت. مهدي هميشه بچههاي مرا در بازيهايشان شركت ميداد.
مادرش هميشه به مزاح ميگفت: مهدي ميخواهم برايت زن بگيرم با حجاب دوست داري يا بيحجاب؟ مهدي در پاسخ ميگفت: با حجاب.
زماني كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شد مهدي در جبهههاي نبرد حضور پيدا كرد و سر انجام پس از رشادتهاي بسيار در 17 تير ماه سال 65 در عمليات كربلاي 1 رداي سرخ شهادت را بر تن كرد.
مهدي از دوران كودكي عاشق لباس سربازي بود وقتي هم به شهادت رسيد لباس رزم بر تن داشت و با همان لباس در آغوش خاك آرام گرفت.
فرازي از وصيتنامه شهيد
بسماللهالرحمنالرحيم
با شهادت به يگانگي خداوند متعال و رسالت رسول اكرم و ائمه اطهار و شهادت به رهبري امام عزيز. شما اگر يك فرزند خود را در راه انقلاب،اسلام و امام(ره) داديد. كاري نكنيد كه دشمن شاد شود و امام(ره) را تنها نگذاريد و با عزمي راسخ از دين دفاع كنيد. مرا در امامزاده چيذر دفن كنيد و اگر اين امكان وجود نداشت در همان بهشت زهرا كه همان خودش يك كشور است دفن كنيد. خودتان را با اسلام متصل كنيد و به نفس خود غلبه كنيد.