جوانآنلاين: سال 43، در حالي كه دانههاي سپيد برف همه جا را فرا گرفته بود و سوز و سرماي شديد همه را خانه نشين كرده بود، سومين فرزند خانواده رمضاندوست در محلهاي در جنوب تهران پا به عرصه حيات گذاشت. شب جمعه بود كه صداي گريههاي نوزادشان گرماي خاصي به فضاي خانه بخشيد. نام محمد را براي او انتخاب كردند. در روزهاي سرد زمستان نوزاد در آغوش گرم مادر سيدهاش كمكم زندگي را مزهمزه ميكرد. مادر محمد خانوادهاي مذهبي و معتقد داشت كه سعي ميكرد همواره از همان دوران طفوليت فرزندانش را با معنويت آشنا سازد تا در پيچ و خم زندگي با در دست گرفتن اين طناب محكم راه سعادت را در پيش گيرند. محمد آرامآرام در دامن چنين مادري مشق عشق ميآموخت.
پدر محمد در نانوايي سنگكي كار ميكرد و ساعتها پاي تنور داغ ميايستاد و تلاش ميكرد تا روزي حلال سر سفره خانه ببرد و اينچنين به گرماي خانه و خانواده حلاوت دهد. او همچنين تسلط كامل روي قرآن داشت و روخواني قرآن را آموزش ميداد.
آن روزها كه محمد چهار دست و پا راه ميرفت و نظارهگر نمازهاي خالصانه مادر و عاشقانه قرآن خواندن پدر بود، در همان اوان معناي آرامش با خدا بودن را سرمشق زندگي قرار داد. در حالي كه تازه راه رفتن را ياد گرفته بود و تنها دو سال از عمرش ميگذشت، با عشق و علاقهاي كودكانه به دنبال پدر راه ميافتاد و در مراسمهاي مذهبي و كلاسهاي قرآن شركت ميكرد.
پرورش در محيطهاي مذهبي از محمد فردي مهربان و با محبت ساخته بود. او نسبت به خواهر و برادرش رفتاري دلسوزانه داشت و در بازيهاي كودكانه با بزرگواري با آنها رفتار ميكرد. در سالهاي پيش از انقلاب خانواده رمضاندوست هرگز راديو يا تلويزيون براي خانه خود نخريدند اما زماني كه انقلاب به پيروزي رسيد و برنامههاي صدا و سيما اسلامي شد پدر خانواده براي خانه تلويزيون خريد. محمد هرگز از پدر و مادرش غافل نشد و با همه وجود به آنها احترام ميگذشت تا آنجا كه رفاقت او با والدينش زبانزد همه شده بود.
وقتي فصل مدرسه رفتنش فرا رسيد همه همت خود را به كار گرفت تا از شرمنده عرق ريختنهاي كنار تنور پدر نشود. با آغاز فصل تابستان اوقات فراغتش را بيكار نمينشست. محمد در فصل درو براي كمك به پدربزرگ به روستا ميرفت و ده روز را در محيط ساده و صميمي آنجا سپري ميكرد.
وقتي كه به تهران بازميگشت براي اينكه كمك خرج خانواده باشد به بازار ميرفت و با كارگري در آنجا تابستان را پشت سر ميگذاشت. اگر متوجه ميشد در محلهشان فردي در زندگي با مشكلي دست و پنجه نرم ميكند تا آنجا كه ميتوانست به او كمك ميكرد. وقتي انقلاب به پيروزي رسيد پدرش يك دوچرخه براي او خريد كه با آن به مسجد نظام مافي ميرفت مسئوليت بسيج آنجا را به عهده گرفته بود و در آنجا كلاسهاي مذهبي برگزار ميكرد و بسياري از جوانان محلهشان را به آن كلاسها دعوت ميكرد و آنها را با شهادت آشنا ساخت.
آن روزها ديگر محمد قرآن را كامل ميخواند و بسياري از سورهاي قرآن را حفظ بود و در صحبتهايش بسيار از آيات قرآن استفاده ميكرد. پدرش سال 45 در محلهاي در غرب تهران هيئتي تاسيس كرد كه هر چهارشنبه مراسم برگزار ميكردند. وقتي اين هيئت راهاندازي شد محمد دو ساله بود و با آن قد و قامت كوچكش سربند يا حسين ميبست و زنجير به دست در كنار پدر ميايستاد و همچون مردي كوچك پاي روضههاي اهل بيت مينشست.
در همان سن و سال هنگام نماز روي سجاده مينشست و هر كاري پدرش در نماز انجام ميداد، او هم تكرار ميكرد و اينگونه با آداب اوليه نماز آشنا شد و كمكم نماز خواندن را آموخت و با صداي اذان قامت ميبست و با خدا خلوت ميكرد. با گذر زمان و رفت و آمد به مراسمهاي مذهبي اعتقادات محمد ريشه گرفت و مسير حق را در زندگي پيش گرفت.
حضور مداوم در هيئتهاي مذهبي، محمد را بر آن داشت كه تا در سال 59 هيئت متوسلين به عليبنابيطالب را تاسيس كند. در واقع خانواده رمضان دوست دومين هيئت خود را راهاندازي كردند. او بسيار به اشعار و احاديث معنوي علاقه داشت با خطي زيبا مينوشت و به در و ديوار خانه نصب ميكرد تا جملات گرانبهاي معصومين هميشه سرلوحه زندگياش باشد.
در روز هشتم شهریور ماه سال 60، روزی که شهیدان رجائی و باهنر به دست منافقین آمریکایی به شهادت رسیدند، شهید رمضاندوست به اتفاق جمعی دیگر در مقابل بسیجیان در مقابل درب مسجد نظام مافی تجمع كردند، پس از چندی تروریستهایي که هراس و نفرتی عمیق از جوانان داشتند به محل رسيدند و دفعتاً آنان را هدف رگبار گلوله قرار دادند. او پيش از شهادت به روستايشان رفته بود و با دايياش در مورد شهادت بسيار صحبت كرده بود و آيهي «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» را بسيار خوانده بود. به مادرش هم سفارش كرد هنگام شهادتش گريه نكند كه از گريهي او منافقين خوشحال نشوند.
شهید رمضاندوست از ناحیه سر هدف گلوله قرار میگیرد و در مقابل مسجد به خاک میافتد و پس از سه روز در بیمارستان به شهادت میرسد و به ملکوت اعلی شتافت. آن روز محمد آرمشي عجيب داشت و به گونهاي از خانه خارج شد كه گويا هرگز بازنميگردد و با شوقي مضاعف به سوي مسجد گام برميداشت.
انگار كن از عاقبت خود آگاه بود و با آگاهي راه خود را انتخاب ميكرد.
فرازيازوصيتنامهشهيد:
او كلاس ششم ابتدايي بود كه براي خود وصيتنامهاي نوشته و در بخشي از آن حديث امام صادق(ع) را نوشته است:اگر خداوند تبارك و تعالي عهدهدار روزي شده پس غم روزي خوردن براي چه؟ و اگر روزي قسمت شدني است حرص ورزيدن براي جه؟ اگر حساب حق است جمع كردند مال براي چه؟ و اگر عوض آنچه در راه خدا داده شود حق است پس بخل ورزيدن براي چه؟ و اگر كيفر از آتش جهنم حق است پس گناه كردن براي چه؟ اگر مردن حق است پس شادي كردن براي چه؟ و اگر عرضه اعمال براي خداوند حق است پس مكر و حيله براي چه؟ و اگر گذشتن از صراط حق است پس خودپسندي براي چه؟ و اگر هر چيزي به قضا و قدر الهي است پس اندوه خوردن براي چه؟ و اگر دنيا فاني استپسدلبستگيبهآنبرايچه؟
شهيدمحمدرمضاندوست.