يكي دو هفته پيش رفته بودم جنوب براي شركت در محفل سالگرد درگذشت «قيصر امينپور» عزيز. مزارش در «گتوند» است،نزديك شوشتر. رفتيم آنجا پدر قيصر هم آمد. چه صبر و نجابتي بود در نگاه اين مرد. نگاههايش آدم را ياد قيصر ميانداخت. همان مهرباني و همان اندوه ناشناخته. خاطرم هست پس از فوت قيصر براي انتقال پيكرش به جنوب يا دفن در بهشتزهراي تهران، ترديدهايي وجود داشت و عاقبت يكي از بزرگان استخارهاي گرفت و آياتي از سوره يوسف مبني بازگشت به كنعان آمد و همين جاي هيچ ترديدي باقي نگذاشت و پيكر اين شاعر بزرگ به زادگاهش برگشت. به فاصله دو روز از محفل گراميداشت ياد قيصر امينپور در جنوب، همه به شمال ميرويم براي شركت در بزرگداشت ياد «سلمان هراتي». سيد حسن حسيني، قيصر امينپور و سلمان هراتي، به نوعي مثلث و سه يار دبستاني شعر انقلاب بودند، دريغا كه هر سه اين بزرگمردان جوانمرگ شدند و از دست رفتند. اگر ميماندند چه بسا امروز افقهايي تازه از شعر انقلاب و چه بسا شعر پارسي مقابل چشم علاقهمندان آن به نمايش در ميآمد.
سلمان هراتي 27 ساله بود كه در جادههاي شمال تصادف كرد و درگذشت. او يك معلم ساده بود در روستاهاي شهرستاني در گيلان. پاييز 1365 هنگام عزيمت به محل كارش، دست تقدير اين شاعر بزرگ را از اين ديار دريغ كرد. عجيب آن است كه سلمان در 27 سال توانست آثاري بيافريند كه تا امروز درخشش و استقلال خود را در ميان ديگر سرودههاي معاصر حفظ كنند. او در دوره كوتاه عمر ادبياش هم در ادبيات كودك و نوجوانان قلم زد و اثر آفريد و هم در شعر انقلاب و جنگ، هم در ادبيات آييني و هم در شعر عاشقانه و اجتماعي. قريب سه دهه از درگذشت سلمان هراتي ميگذرد، اما هنوز سايه او بر سر ادبيات معاصر ما باقي است. به گمان اين قلم، حتي پس از گذشت سدهها باز هم ردپاي شعر سلمان و قيصر و سيد حسن حسيني به وضوح در ادبيات ما باقي خواهد ماند. شعر اين سه تن به نوعي بخشي از شناسنامه شعر انقلاب و حتي شعر دو دهه 60 و 70 است. بايد راهي يافت تا در غياب اين سه شاعر بزرگ و بسيار ماندني، نسل امروز ما با آثارشان آشنا شوند و دغدغههايشان را دريابند. بايد راهي يافت تا آنها در متون درسي دانشآموزي و مهمتر از آن متون دانشگاهي ما حضور ممتدي داشته باشند و شعرهايشان الگوي شاعران جواني شود كه در اين راه قدم ميگذارند.