مزاري كه درست يك سر و گردن از قامت خودش كوتاهتر بود. حاجي كه صداي خوشي داشت، قبل از رفتن، براي آخرين بار در صحن و سراي همين مسجد نواي يا حسين را رهسپار گلدستهها ميكند و راهي ميشود. حاج شيرعلي وقتي روي دوش بچههاي محله برميگشت، سر و گردن نداشت. درست به اندازه قبرش شده بود...
نوزاد كوشك قوامي
شيرعلي سلطاني سال 1327 در كوشك قوامي شيراز به دنيا آمد. از همان كودكي قد و قامت بلند و هيكل تنومندي داشت اما همين قامت استوار و چهار شانه در ركوع و سجود نمازهاي ناتمامش، چنان در برابر معبود ميشكست كه نميتوانستي باور كني اين همان جوان رشيد و نامور كوشك قوامي شيراز است. شيرعلي تا كلاس ششم ابتدايي بيشتر درس نخوانده بود كه تعلقات مذهبي او را به سمت تحصيل در حوزه علميه سوق داد اما او كه از آن دست جوانهاي استخواندار و فيزيكي بود با شروع جريان انقلاب كمر همت بست و تمام قد در مسير مبارزات انقلابي قرار گرفت. آنقدر كه چندين بار از سوي مأموران رژيم بازجويي شد و چون سر نترسي داشت باز هم در مسير مبارزه ثابت قدم ماند.
بعد از پيروزي انقلاب شيرعلي لباس سبز پاسداري را پوشيد و رهسپار جبههها شد. سال 61 هم خبر آوردند كه سلطاني، مداح بنام اهل بيت(ع) شهر شيراز به شهادت رسيده است اما قبل از آن شيرعلي كلي خاطره و ياد و حماسه از خودش برجاي گذاشته بود كه براي مدتها نقل محافل دوستان و همرزمانش باشد. شبيه خوانيهاي شيرعلي در كنار صداي خوش و مداحيها و روضهخوانيهايش، خاطرات كمي نبودند كه به اين زوديها فراموش شوند. يكبار دوستانش از او شنيدند كه ميگفت: «اگر ريختن خون ناقابل من فرج مولايم امام زمان(عج) را نزديكتر ميكند، پس اي خمپارهها خونم را بريزيد.» شيرعلي عاشق امام زمان(عج) بود. براي مولايش اشعار زيادي هم سروده و در محافل خوانده بود. او هم مانند خيلي از رزمندگان دوران دفاع مقدس، خود را سرباز رهبري ميدانست كه نايب امام عصر(عج) است و در مسيري كه پير جماران راهبرياش ميكرد آنقدر ايستاد تا اينكه جسد سوختهاش را به شيراز برگرداندند.
شاعري خوش قريحه
هرچند خيلي از بچهرزمندههاي قديمي شيراز حاج شيرعلي را به عنوان يك مداح اهل بيت ميشناسند، اما شايد كمتر كسي باشد كه بداند اين جوان برومند شيرازي شاعر خوش قريحهاي هم بود: كيست مهدي بزم ايمان را سراج/ كيست مهدي سوق ايمان را رواج/ كيست مهدي درد دلها را طبيب/ كيست مهدي زخم جانها را علاج/ يوسف خورشيد رويي كز جمال/ دم به دم ميگيرد از خورشيد باج/ آن طبيبي كاو نگردد تا عـيان/ درد گـمراهـي نمييابد عـلاج/ در كف او از شجاعت هست تيغ/ بـر سردار از عـلامت هست تاج...
تني بيسر
حاج شير علي كه اهل نظر بود، از مدتها قبل خودش را براي شهادت آماده كرده بود. شاهد اين مدعا مزاري بود كه از قبل در گوشهاي از كتابخانه مسجد المهدي آماده ساخته بود؛ مسجدي كه خود شهيد سلطاني بنيانگذارش بود و شبها را در اين محيط مقدس و به خصوص در همان مزار به راز و نياز و دعا با معبودش ميپرداخت. مقبرهاي كه درست به اندازه تن بيسرش حفر شده بود گويي كه شهيد از قبل ميدانست كه پيكرش را بدون سر دفن خواهند كرد. بالاخره هم وقتي كه شيرعلي سلطاني در عمليات فتح المبين به درجه رفيع شهادت رسيد پيكر بيسرش در روز 12/1/61 در كتابخانه مسجد المهدي(عج) واقع در كوشك قوامي در مكاني كه خودش آماده كرده بود به خاك سپرده شد؛ مزاري كه اكنون زيارتگاه اهل يقين است.
اين شهيد كه در مناجاتهايش بارها گفته بود شرم دارد با سر در محضر اباعبدالله الحسين(ع) حضور يابد، در فرازي از وصيتنامهاش آورده است: اي هزاران بار جان ناقابل من فداي اسلام عزيز باد، مبادا اشكال بگيريد كه اگر بالاي سر فرزندانش ميماند بهتر بود، نه به خدا اين حرفها غلط محض است. من، زن و فرزندم را به خدا ميسپارم كه خدا بهترين يار و بهترين مددكار است و از ساحت مقدسش ميخواهم كه آنها را به راه راست هدايت كند. آمين يا رب العالمين.