سلطهگري و استثمار ملتها و جوامع ضعيف توسط كشورهاي قدرتمند به سه طريق در طول تاريخ تحقق عيني و ملموس يافته است؛ اول استعمار كهنه كه با اشغال نظامي كشورهاي ضعيف توسط كشورهاي قدرتمند محقق ميشد. دوم استعمار نئوكلاسيكي كه از طريق حاكميت عناصر و دولتهاي وابسته تجلي مييافت و سوم عصر نظام نوين سلطه است كه مبتني بر يكسانسازي فرهنگها ميباشد.
انقلاب اسلامي ايران در ميان انبوهي از مطامع و نقشههاي بلندمدت امريكا در منطقه، همچون يك توهم براي استكبار رقم خورد. استكباري كه دندانهاي تيزش را حتي در ماههاي منتهي به پيروزي انقلاب ميتوان شاهد بود. اين رخداد مردمي فضاي كبكگون ساير كشورهاي جهان اسلام را نيز دگرگون ساخت و بر تلاش امريكا براي نفوذ در لايههاي قدرتمند منطقه بسيار افزود كه شايد هر دولتي در امريكا، بيش از نيمي از بودجههاي مصوب خود را براي جنگهاي نيابتي و از هم پاشيدگي حكومتهاي اسلامي در منطقه مصروف ميداشت. انقلاب اسلامي، مانع بزرگي بر سر رودخانه خروشان استعمار در منطقه شد. در اين ميان اما مسئلهاي كه از همه مهمتر جلوه مييافت، برداشتن اين مانع بزرگ بود. در سالهاي دهه 60، استعمار كهنهاي كه سالها عليه كشورهاي مخالف به كار بسته شد، اين بار عليه حكومتي نوپا كه تازه اركان و ساختارش در حال شكلگيري بود و شايد انسجام كافي و لازم را نداشت پيشنهاد گرديد. حمله عراق به ايران دقيقاً پياده شده اين تئوري بود كه با درگيركردن حكومت اسلامي در اين جنگ، پايههاي آن را سست و خيمه برافراشته شده را بر سر انقلابيون فرو بريزند. اين سياست اما ديري نپاييد كه با مسئلهاي به نام «ملت مقاوم» با شكست روبه رو شد. هرچند كه بعد از آن نيز تقلا براي نا امن كردن مرزهاي كشور انجام شد ولي ديگر آتش بزرگ فروخفته بود. پس از آن بود كه دشمن به دنبال روي كار آوردن دولتهاي متزلزل و سست عنصر رفت. دقيقاً اين امر را در دولتهاي پس از جنگ و به خصوص دهه 70 شاهد هستيم؛ دولتهايي كه سمفوني رابطه با امريكا را با صدايي رسا مينواختند، ديپلماسي تمدني را پيش گرفتند و به خيال خود با ايجاد گفتوگو ميتوانند رابطه از بين رفته ايران و امريكا را احيا كنند. اما هر چه پيش رفتند حاصلي جز يك صدا كه «شما بايد به ما امتياز دهيد» و «شما محور شرارت هستيد» شنيده نشد. هرچند صداي طمع ورز استكبار به انحاي مختلف از زبان جمهوريخواهان امريكا شنيده ميشد، ولي تنها رهبر معظم انقلاب و اصولگرايان بودند كه با تمام وجود اين را احساس و تذكر ميدادند. اين تئوري نيز به زوال انجاميد و شايد در هر انتخابات به دست ساير دولتمردان امريكايي نيز پيگيري شد، ولي حاصلي در برنداشت، چراكه ملت، دستان رو شده امريكا را ديده بودند. سال 88 كه مصادف با دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري بود، تلاش مذبوحانه استكبار براي نشاندن افراد سست عنصر در ايران بر كرسي رياست جمهوري با شدت فزوني دنبال گشت. از آنجا كه اين سياست سوخته قبلاً نيز امتحان شده و نتيجهاي حاصل نگشته بود، اين بار با صرف هزينههاي كلان توسط دستگاههاي جاسوسي صهيونيستها و انگليس و به رهبري امريكا، با گذشت شش ماه با شكست فضاحتبار روبهرو شد.
پس از انتخابات 92 و ابراز ذوقزدگي برخي خواص ( نه دولتيان) از مذاكره با امريكا، كاخ سفيد به فكر استعمار جديدي افتاد كه مقام معظم رهبري بارها از آن به عنوان «استعمار فرانو» ياد كرده است. در اين نوع استعمار براي شكستن هيمنه يك نظام، درصدد گزينش برخي افراد سست عنصر براي ايجاد تنش و تشكيك در افكار عمومي ميباشد. امروز اولين هدف دشمن براي انحراف مسير انقلاب، قبحزدايي از شعارهاي استكبارستيز انقلاب است كه با گرفتن حمايت معنوي از برخي خواص، راه امامزدايي و محو شعار «مرگ برامريكا» را در دستور كار خود قرار دادهاند. وجود چنين هدفي صرفاً به خاطر اين است كه مردم در تبعيت از اصول خود دچار شك و ترديد شوند و همين شك و ترديد راه را براي سوءاستفاده عناصر غرب زده در داخل فراهم كند و استكبار با جنگ رسانهاي به تخطئه اصول بپردازد و هدف نهايي خود را كه همانا محو نظام اسلامي است محقق سازد. امروز اما در آستانه 13 آبان شدت اين تخطئهها افزايش يافته است. اگر بگويم 13 آبان امسال يك بزنگاه تاريخي براي ملت است، گزاف نگفتهايم. امروز دشمن از حضور مردم در صحنه نااميد شده است تنها راه، حضور مردمي با اصول شك زده و پر از ترديد است كه ميتواند فضاي جولان را عليه نظام مقدس اسلامي فراهم كند. فرمايش رهبر معظم انقلاب هميشه بايد آوازه گوشمان باشد: «ملت ايران، شعار مبارزه با استكبار را، بايد به عنوان پرچم و مشعلي، حفظ كند. چرا؟ چون اگر اين علمِ برافراشته، حفظ نشود و اين شعار، افسرده و گم بشود، راه ملت، گم خواهد شد. استدلال واضحي هم دارد؛ چون دشمني آن دشمن، آشكار است و براي اهل بصيرت، مخفي نيست و دشمن آشكار هم، با وجود اينكه دشمنياش آشكار است، شيوههايي براي فريب دارد. غالب ملت هايي كه فريب خوردند و دولت هايي كه اشتباه كردند، از اين جا اشتباه كردند كه روشهاي دشمن را درست نشناختند. اگر ما روشهاي دشمن را نشناختيم و مبارزه با دشمني كه ميخواهد ما را نابود كند، به فراموشي سپرديم، بديهي است كه راهي را خواهيم رفت كه دشمن ميپسندد؛ يعني راه نابودي، راه ويراني و راه فساد. در شعار مبارزه با استكبار، خود امريكاييها و دولتمردان امريكايي، از اول انقلاب تا حالا، راه هايي را طي كردند؛ براي اينكه اين شعار را از فضاي كشور ايران بزدايند. چرا؟ چون تا اين شعار وجود دارد، تا ذهن مردم از «مرگ بر امريكا» پر است، تسلط دوباره امريكا بر اين كشور و منابع آن، ممكن نيست. شعار مبارزه با استكبار، يك شعار زنده است. بر خلاف آنچه خود مستكبران تبليغ كردهاند، مبارزه با استكبار، هم ممكن است، هم داراي آينده است و هم امروز براي ملت ايران، يك فريضه ميباشد. »
با وجود اين ملت در راه خود قطعاً ذرهاي ترديد نخواهند داشت. استدلال بسياري از ملت در باور صحبتهاي افراد، انقلابي بودن آنها است كه به عينه شاهد هستيم چطور انقلابي بودن همين عناصر سست و مدعي، بارها زير سؤال رفته است؟ قطعاً دشمن در اين هدف و مأموريت تعريف شده براي عناصر غرب زده در داخل، با شكست روبه رو خواهد شد، ولي سؤال اينجاست كه تا كجا بايد نظام با اينگونه صحبتها و سخنان كه امنيت ملي را به خطر مياندازند، با تسامح و خويشتنداري برخورد كند؟