رفتوآمد مردم و چهرههاي فرهنگي به اين تماشاخانه ميتواند نويد روزهاي خوبي براي تئاتر باشد. مخاطبان تئاتر تشنه ديدن آثار قابل قبول هستند و اگر آثار خوبي به نمايش دربيايد استقبال خوب مردم را خواهيم ديد. نمايش موفق «سنگها در جيبهايش» باعث شده اين تئاتر از شهريورماه تا آبان روي صحنه باشد، تمديد شود و اين روزهاي پاياني دو اجرايي روي صحنه برود. هدف اصلي اين مطلب بررسي نمايشنامه بود و قصد اصلي بر اين بود بيشتر روي اثري از «مري جونز» تمركز شود ولي سخت بود اگر بخواهم از بازي رضا بهبودي و پارساپيروزفر صرفنظر كنم. پيروزفر كه كارگرداني اين اثر را بر عهده دارد در اين نمايش از دو بازيگر استفاده ميكند. البته چنين موضوعي هم در نمايشنامه قيد شده است. به دليل مشكلات موجود در زمان جنگ بين بريتانيا و ايرلند هنرمندان ايرلندي به دليل به خاطر محدوديتهاي مالي به خلق آثاري كه معمولاً فقط يك يا دو بازيگر داشت و به راحتي ميشد در مراكز كوچك فرهنگي محلات به نمايش درآيد روي ميآوردند. اجراهاي دو نفره اينچنيني سختيهاي خاص خودش را دارد و يك قدرت اجراي بالا را ميطلبد. در اينگونه نمايشها اگر هر يك از بازيگران نتواند از پس هر نقش بربيايد تمام پازل نمايش به هم ميريزد. ولي بهبودي و پيروزفر به هيچعنوان نگذاشتند چنين چيزي اتفاق بيفتد و نگذاشتند متوجه شباهتي در نقشها شويم.
اين دو بازيگر در مجموع نزديك به 20 نقش را بازي ميكنند كه هر كدام از اين نقشها ويژگيهاي خاص خودش را دارد. شخصيتپردازيها با دقت و ظرافت خاصي صورت گرفته و براي هر نقش خصوصيات متفاوتي در نظر گرفته شده است. نكته جالب ديگر در مورد بازي بازيگران اين مورد است كه آنها به خوبي با محيط اطراف و اشخاص خيالي ارتباط برقرار ميكنند. در بسياري از صحنهها آنها به گونهاي بازي ميكنند كه انگار بازيگران ديگري در صحنه حضور دارند. نمونه خوب آن را در صحنهاي كه چارلي و جيك به عنوان سياهي لشكر سر صحنه فيلمبرداري هستند ملاحظه ميكنيم. نوع بازي آنها اين را به مخاطب القا ميكند كه ما واقعاً با نفرات زيادي به عنوان سياهي لشكر روبهرو هستيم. همچنين دكور ساده صحنه و نورپردازيها هم به جذابيت بيشتر كار افزوده است.
تئاتر؛ راهي براي مبارزه
بد نيست قبل از توضيح نمايشنامه «سنگها در جيبهايش» اطلاعاتي درباره بسترهايي كه لازم شد اين اثر نگاشته شود بيندازيم. رقابت و تعارض بين ايرلند و انگلستان يكي از بحرانهاي قرن بيستم بود. ايرلنديها خواهان جدايي از انگلستان بودند و مردم انگليس با نگاهي تحقيرآميز به مردم ايرلند نگاه ميكردند. تا اواسط قرن بيستم هم بيشتر مضامين تئاتر ايرلند عمدتاً به بازسازي اساطير سلتيك محدود ميشد و مردم ايرلند براي ايجاد نوعي هويت ملي در برابر استعمار انگليس، در قالب هنر تئاتر به حكايتهاي عاميانه پاستورال و البته گرايش ضعيفي به درامهاي نوپاي شهري پناه ميبردند.
با ادامه كشمكش، بريتانيا در سال 1920 تاب مقاومت در برابر ايرلند را از دست داد. پارلمان انگليس راي به تقسيم ايرلند داد، با اين توجيه كه اكثريت ساكنان ايرلند شمالي، يعني نوادگان استعمارگران انگليسي پروتستان ساكن در اين منطقه، طالب وفاداريشان به بريتانيا هستند. به اين ترتيب، درحالي كه دوبلين فرصت يافت تا به مركز نبوغ ادبي ايرلند تبديل شود، بلفاست (مركز ايرلند شمالي) كماكان حياط خلوت اجراهاي تئاتري انگليس باقي ماند.
اولين جرقههاي ظهور نسل جديد ادبيات در ايرلند شمالي پس از گذشت دهههاي سال 1960 و70 رقم خورد. پس از درگيريهاي مداوم جداييطلبان با پليس انگلستان و كشته شدن افراد بسياري ديگر هر نويسندهاي بايد موضع خود را در برابر اتفاقات سياسي روشن ميكرد. ظهور مري جونز را بايد در چنين بستري در نظر گرفت. جونز آن زمان هم از فضاي مردانه آن روز تئاتر ايرلند خسته بود و هم از حضور زنان انگليسي در تئاترها. خودش در اين باره ميگويد: ما سي و چندساله بوديم و بسيار باتجربه، ولي هر بار كه تئاتري در بلفاست ميخواست اثري كلاسيك را به صحنه ببرد، ميرفتند سراغ بازيگران زن انگليسي كه تازه از دانشگاه بيرون آمده بودند. مستاصل شده بوديم. مدام ميگفتيم كه چون اينجا در بلفاست زندگي ميكنيم دليل نميشود كه محدود و بيدستوپا باشيم.
دستاورد پوچ سينما براي اهالي دهكده
داستان نمايشنامه «سنگها در جيبهايش» هم به همين درگيريها برميگردد. يك گروه فيلمسازي انگليسي براي ساخت فيلمي به ايرلند رفتهاند. عوامل اصلي ساخت اين فيلم همه انگليسي هستند و از ايرلنديها براي شغلهاي سطح پايين استفاده ميكنند. پول و شهرت و معروفيت به عوامل انگليسي ميرسد و در اصل چيزي نصيب ايرلنديها نميشود. آنها از زمين و خاك ايرلنديها استفاده ميكنند و كمترين اهميتي به مردم و اين خاك ميدهند. چارلي و جيك كه نقش سياهي لشكر را دارند تنها 40 پوند ميگيرند و از اينكه براي يك گروه فيلمسازي كار ميكنند راضي هستند. اولين نشانههاي اعتراض و تضاد از همين جا ديده ميشود. در ادامه ميبينيم وقتي دستاندركاران ساخت فيلم به پيرمردي كه هم ايرلندي و هم سياهي لشكر است ميگويند ديگر جايي در فيلم ندارد او با طعنه و عصبانيت ميگويد تو در زميني كه مال پدربزرگ من هست ايستادهاي و ميگويي من در آن حضور نداشته باشم.
نمايشنامه در كنار بار انتقادي كه به درگيريهاي دو كشور ايرلند و انگليس دارد انتقاداتي را هم متوجه صنعت سينما ميكند. با باز شدن پاي سينماگران به دهكده آمال و آرزوهاي اهالي آن هم تغيير كرده است. آرزوي بيشتر مردم دهكده بازيگر شدن است. آنها از همان روزهاي كودكي با آرزوي بازيگر شدن بزرگ ميشوند. چارلي همواره يك فيلمنامه در جيبش دارد و فقط به آن فكر ميكند.
حتي ديدن و معاشرت با بازيگران هم براي اهالي دهكده هدفي بزرگ به شمار ميآيد. ايرلنديها به قدري از بازيگران انگليسي طعنه و كنايه شنيدهاند كه اگر بازيگري به آنها محل بگذارد برايشان امري باورنكردني و غيرطبيعي به حساب ميآيد. زماني كه يكي از بازيگران فيلم به چارلي روي خوش نشان ميدهد ميبينيم كه براي همه غيرقابل باور است و هنگامي كه همان بازيگر به يكي ديگر از جوانان ايرلندي بيمحلي ميكند آن جوان در جيبهايش سنگ ميگذارد و خودش را در دريا غرق ميكند.
خودكشي اين جوان چشمهاي بعضي از اهالي دهكده را باز ميكند. افراد بومي ساكن دهكده بعد از اين اتفاق براي عوض شدن تلاش ميكنند. گويي پردهاي از جلوي چشمانشان كنار رفته باشد. آنها ميفهمند عوامل انگليسي فيلم هيچ ارزشي براي مردم دهكده قائل نيستند و حاضر نميشوند كار را تعطيل كنند تا سياهي لشكرها در مراسم تشييع جنازه حاضر شوند.
چارلي و جيك كه داستان حول محور اين دو نفر ميچرخد متوجه ميشوند سينما چيزي جز توليد رويا و وهم نيست. تنها كار سينما اين است كه از همان كودكي خيالات بچهها را پر از رويا ميكنند و آنها را با مشتي توهم بدون فايده بزرگ ميكند. اهالي دهكده سعي ميكنند تا داستان فيلم را مطابق آنچه با واقعيت رخ داده تغيير دهند. ولي كارگردان فيلم كه براي هاليوود كار ميكند معتقد است لزومي ندارد تا در فيلمها حرف راست را گفت. افراد روستايي با يك نگاه ساده ديدي متفاوت نسبت به كارگردان دارند. آنها سينما را سالم و جزئي از زندگي ميدانند در حالي كه كارگردان به فكر راههاي ساختگي براي جلب نظر تهيهكننده و جذب مخاطب است. سينماي هاليوودي نميگذارد حقايق آنطوري كه هستند به مخاطب عرضه شود بلكه تلاش ميكند تا واقعيت را همانگونه كه خودش ميخواهد به خورد مخاطب بدهد. اهالي دهكده كه ديوانهوار عاشق سينما هستند اين صنعت را بسيار سالم و صحيح ميدانند ولي عوامل انگليسي فيلم از سينما با لفظ كثافت ياد ميكنند. جايي كه چارلي براي ديدن بازيگر نقش اول فيلم به هتل ميرود و از او درباره راههاي بازيگر شدن ميپرسد، فرد بازيگر ميگويد كه دنبال بازيگري نباش چون سينما كثافت است. حتي سينما باعث شده تا نوع و سبك زندگي ساكنان دهكده هم تغيير كند. بيشتر اين اهالي كار زمينداري و دامداري كه پيشه پدريشان بوده را رها كردهاند و به دنبال بازيگري و سينما رفتهاند. سينما به فرهنگ خاص خودش به مبارزه با سنتهاي آن روستا رفته است و توانسته موفقيت هم كسب كند.
نمايشنامه تعمدا نام كشورهاي خاصي را ميبرد ولي موضوعاتي كه بيان ميكند جهاني است. پيشرفت سينما و تسلط آن هر روز بيشتر ميشود و مشتريان تازهتري پيدا ميكند. در سرمايهداري خوش آب و رنگي كه مطرح ميشود تنها عده كمي چيزي عايدشان ميشود و بقيه تا آخر در لايههاي زيرين در آرزويش ميمانند.