الناز خمامي زاده | سخن تازه مسلمانان معمولاً جذاب است؛ اينكه چه سختيهايي را در راه مسلمان شدن به جان خريدهاند و به چه تجاربي دست پيدا كردهاند، آنها خودشان اين مسير را پيداكردهاند و بدون شك مسيري كه آنها طي كردهاند از مسير از پيش تعيين شدهاي كه پيش روي ما بوده بسيار متفاوت است. روزنامه گاردين انگليس نيز طي گزارشي با پنج زن تازه مسلمان انگليسي درباره تعصب، صلح و نمازخواندن در پاركينگ اتومبيل گفتوگو كرده است.
لوني ساليوان، يك زن كارگر 37 ساله، اهل ساسكس شرقي در انگليس است. لوني همسر يك مسلمان است و دو فرزند دارد. آنها در روستاي لوز زندگي ميكنند جايي كه احتمالاً لوني تنها زن با حجاب آن است.
لوني ميگويد: «من در يك خانواده از طبقه متوسط و چپگرا انگليس به دنيا آمدم كه بيايمان بودند. پدرم استاد دانشگاه و مادرم معلم بود. وقتي در سال 2000 ميلادي تحصيلاتم را در دانشگاه كمبريج به پايان رساندم در چند جا از جمله مصر، اردن، فلسطين و اسرائيل كار كردم. تا آن زمان ديدگاه نسبتاً كليشهاي نسبت به اسلام داشتم اما تحت تأثير قدرتي بودم كه مسلمانان از ايمانشان دريافت ميكردند. در ملاقات با مسلمانان هميشه به نظرم ميرسيد كهايمانشان كل زندگيشان را تحت تأثير قرار داده است. به نظرم ميآمد كه هميشه وجودشان با آرامش و ثباتي همراه است و اين نقطه مقابل جهان من بود.
در سال 2001 ميلادي، به همسرم كه از مسلمانان اردن بود علاقهمند شدم و ازدواج كردم. در ابتدا سبك زندگي ما بيشتر شبيه سبك زندگي غربي بود. به بارها و كلوپهاي شبانه ميرفتيم اما در آن واحد به كلاس زبان عربي ميرفتم و شروع به خواندن نسخه انگليسي كتاب مقدس قرآن كردم. در يك آن خودم را مشغول مطالعه كتابي ديدم كه ادعا ميكرد اثبات وجود خدا در زيبايي و تعادل خارق العاده جهان هستي نهفته است و اين برخلاف عقايد و تصوري بود كه از من ميخواست باور كنم كه خدا در اشكال انساني روي زمين راه ميرود و وجود انساني دارد. ديگر نيازي به يك كشيش نداشتم كه براي آمرزش گناهانم دعا كند يا ديگر براي دعا كردن به مكان مقدس خاصي نياز نداشتم. سپس شروع كردم به جستوجو كردن در راه و روش اسلام؛ همانهايي كه پيشتر به تصورخشونتآميز بودن ردشان كرده بودم، روزه، صدقه دادنهاي اجباري همچون خمس و زكات و عفت. ديگر به آنها به عنوان محدوديتهايي براي آزادي انسان نگاه نميكردم. فهميده بودم كه اين روشها راههايي براي خود كنترلي انسانهاست.
در قلبم، شروع كردم به پذيرفتن اينكه يك مسلمان هستم اما در خود نيازي نميديدم كه اين حقيقت را بلند ادا كنم و فريادش بزنم. بخشي از وجودم تلاش ميكرد كه از درگيري ميان من و خانواده و دوستانم جلوگيري كند. در پايان اين حجاب بود كه من را وارد يك جامعه گستردهتر و بزرگتري كرد. كمكم احساس كردم كه اگر حجاب نداشته باشم با خودم رو راست نبودهام. قبول حجاب باعث بروز برخي اصطكاكها در روابط اجتماعيام شد. گاهي وقتها خندهام ميگرفت چراكه برخي مردم با ديدن روسري بر سرم آرام ميپرسيدند كه نكند مريض شدهاي و سرطان گرفتهاي. اما در نهايت شگفت زده شدم كه اين موضوع بر روابط معناداري كه داشتم اثر چنداني نگذاشت.»
آنيتا ناير، روانشناس اجتماعي 31 سال دارد و اهل لندن است كه درباره تجربه مسلمان شدنش به گاردين ميگويد:« به عنوان يك دو رگه انگليسي – هندي با پدربزرگ و مادربزرگ هندي كه در نقطهاي از جغرافيا ميان هند و پاكستان زندگي كردند و شاهد قتل خانواده به دست يك گروه مسلمان بودند ديد نسبتاً بدي به مسلمانان داشتم.
من يك مسيحي بسيار معتقد بودم كه هميشه در اعمال مذهبي كليسا مشاركت ميكردم و دوست داشتم كشيش شوم. در 16 سالگي در يك كالج سكولار ثبت نام كرده و در همان جا چند دوست مسلمان پيدا كردم. آنها كلاً انسانهاي طبيعي و نرمالي بودند و من از ديدن اين حقيقت و علاقهمند شدن به آنها به شدت شوكه شدم.
شروع به بحث با آنها كردم و ميگفتم اين چه دين وحشتناكي است كه دنبال ميكنيد اما كمكم ياد گرفتم كه دين اسلام هم چندان متفاوت از دين مسيحيت نيست. در واقع هر چه ميگذشت اين دين بيشتر برايم معنا پيدا ميكرد. تقريبا يك سال و نيم طول كشيد تا تغيير دين دهم. من در سن 18 سالگي و در سال 2000 ميلادي مسلمان شدم. مادرم از من نااميد شده بود اما پدرم بيسر و صدا اين واقعيت را پذيرفت. ساير اعضاي خانوادهام فكر ميكردند كه من با اين كار به آنها خيانت كردهام.
روسري سرم ميگذاشتم و از اين كار برداشتهاي مختلفي ميشد، حجاب را ميتوان دال بر ايمان فرد دانست. گاهي وقتها اين روسري هنگامي كه نميخواهيد با كسي همصحبت شويد يا دوست نداريد شما را به نوشيدني الكلي دعوت كنند به كمكتان ميآيد. در عين حال حجاب موجب جلب توجه منفي افرادي ميشود كه صراحتاً و به واسطه طرز تفكري كليشهاي كه دارند، زنان مسلمان را سركوب شده يا تروريست ميپندارند. با حجاب همچنين از جامعه مسلمانان، واكنشهاي مثبت دريافت ميكنيد.
اما مردم از زني كه حجاب دارد انتظارات خاصي دارند. داشتم كمكم مردد ميشدم كه آيا من همه اين كارها را براي رضاي خدا انجام ميدهم يا براي برآورده كردن انتظار ديگران در ايفا كردن نقش يك زن مؤمن؟ دست آخر با كنار گذاشتن روسري، ايمانم را مخفي كردم و اين به من اجازه داد تا دوباره بتوانم به روابط شخصيام با خدا ادامه دهم.
يكي از بزرگترين چالشها و مشكلاتي كه با آن مواجه هستم، منع زنان از حضور در مساجد است! خيلي بد است كه به چنين مكاني بروي و خود را براي ارتباط با خدا آماده كني و ناگهان از تو بخواهند كه مسجد را ترك كني آن هم به اين دليل كه يك زن هستي. پيشتر موقعيتهايي برايم پيش آمد كه مجبور شدم در پاركينگ اتومبيل، راهروي دفتر كارم و رستوران مرغ سوخاري نماز بخوانم و اين جالب است كه دفتر كارم اجازه نماز خواندن را به من ميدهد اما مسجد نه.
دكتر آني كوگسون، 72 ساله، پزشك مشاور و متخصص مغز و اعصاب ساكن لندن است كه بعد از ايمان آوردن به دين مقدس اسلام نام آمنه را براي خود انتخاب كرد. او قبل از اينكه در سن شش سالگي به يك مدرسه شبانهروزي در انگليس بيايد در امريكا و مصر زندگي كرده بود و سپس در لندن و آمريكا پزشكي خواند. او تا كنون دو بار ازدواج كرده است و سه فرزندخوانده و پنج نوه دارد. آني به گاردين ميگويد:«21 سال پيش مسلمان شدم. اين تغيير دين نتيجه تحقيق و جستوجويي طولاني براي دستيابي به معنويت بيشتر در مذهب كاتوليك مسيحيت بود. در ابتدا به خاطر تصوير بدي كه رسانهها از اسلام به نمايش ميگذاشتند، هرگز فكرم به اين دين خطور نكرد. فرآيند گرايش من به دين اسلام خيلي تدريجي اتفاق افتاد .
ابتدا خانوادهام تعجب كردند اما بعد دين جديدم را پذيرفتند. هر چند بعد از حادثه 11 سپتامبر، رابطهام با خواهر همسرم تيره شد و ديگر من را به خانهاش راه نداد. من دوستاني دارم كه تغيير دين من براي آنها يك حقيقت پذيرفته شده است اما بسياري از افرادي كه با آنها دوستي سطحي داشتم بعد از روي آوردنم به اسلام من را طرد كردند. وقتي به اسلام ايمان آوردم،امام يك مسجد به من گفت كه بايد از اين پس پوشيده لباس بپوشم اما نيازي به حجاب ندارم چراكه ديگر سني از من گذشته است. در طول ماه رمضان سعي ميكنم به آن دسته از بيماراني كه ميدانند من مسلمان هستم و ظرفيت شنيدن دعوت به دين اسلام را دارند از اسلام و گرويدن به آن بگويم. آنها اغلب شيفته و مجذوب سخنان من ميشوند تا آنكه بخواهند حالت تدافعي به خود بگيرند. سعي كردم در جوامع اسلامي مختلفي عضو شوم؛ از تركيه گرفته تا پاكستان و مراكش. سه سال به يك مسجد مراكشي ميرفتم و هيچ كس نبود كه در آنجا از من استقبال كند يا يك «عيدت مبارك» به من بگويد. مريض بودم و در مدت 9 ماهه درمانم حتي يك دوست مسلمان هم نداشتم كه بيايد و در كنار من نماز بخواند اما همه اينها در مقابل آن چيزهايي كه به دست آوردم خيلي ناچيز هستند. من به آرامش، عقلانيت و صلح رسيدم. حالا جامعه اسلامي مد نظرم را كه يك نهاد آفريقايي است، پيدا كردهام. مسلمانان زيادي به عنوان مهاجر به لندن ميآيند. هويت قومي آنها با حضور در مساجد شكل ميگيرد و دوست ندارند در اين مكان مقدس سفيدپوست ببينند. من و امثال من در اين مسير پيشگام هستيم و روزي فرا ميرسد كه گرويدن سفيدپوستان به دين اسلام امر غيرطبيعي به نظر نميرسد.
كريستين بكر، 47 ساله مجري تلويزيون و ساكن لندن است. او در آلمان و در يك خانواده پروتستاني بزرگ شده است كه چندان هم مذهبي نبودند، سپس در سال 1989 ميلادي براي مجريگري در شبكه MTV به لندن آمد. خودش ميگويد: «من با افراد زيادي مصاحبه كردم. از باب گلدوف تا ديويد بووي اما هيچ چيز راضيام نميكرد. در مقطعي از زندگيام كه نقطه عطف آن محسوب ميشود به «عمران خان» كريكت باز معروف پاكستاني معرفي شدم. عمرانخان چند كتاب اسلامشناسي برايم آورد و از من خواست تا همراهش به پاكستان سفر كنم. اين سفرها پنجره جديدي را به رويم گشود، با معنويت آشنا شده بودم. مسلماناني كه با آنها برخورد داشتم با سخاوت، كرامت و جانفشانيشان مرا به شدت و عميقاً تحت تأثير قرار دادند. هر چه بيشتر كتابهاي اسلامي ميخواندم بيشتر مجذوب اسلام ميشدم تا اينكه سرانجام در سال 1995 به اين دين مقدس رو آوردم.
وقتي رسانههاي آلماني متوجه اين موضوع شدند يك كمپين مطبوعاتي منفي عليه من تشكيل شد و در عرض مدت زماني كم قراردادم را فسخ كردند. اين پاياني براي زندگي حرفهاي من بود. چالشي بود كه حرفهام در تلويزيون را در مقابل ارزشهايي كه تازه كشفشان كرده بودم قرار ميداد. خوشبختانه در حال حاضر در زمينه معرفي فرهنگ و سبك زندگي اسلامي فعاليت ميكنم و حس ميكنم كه نقش پل ارتباطي ميان جامعه ميراث مسلمانان و يك جامعه بزرگتر را ايفا ميكنم.
بسياري از مسلمانان اغلب به كمك خانوادههايشان خيلي زود ازدواج ميكنند اما من در 30 سالگي مسلمان شدم و تا 10سال پس از آن نيز همچنان مجرد باقي ماندم. بعدها با همسرم كه يك مرد مسلمان دوستداشتني و تهيهكننده تلويزيون كه اهل مراكش بود و در امريكا زندگي ميكرد آشنا شدم. نقاط مشترك بسياري داشتيم و در سال 2006 با يكديگر ازدواج كرديم اما تفسير او از اسلام به راهي براي كنترل كردن بيش از اندازه من تبديل شد: از من ميخواست شغلم را رها كنم؛ با مردها صحبت نكنم. بيشتر چيزهايي كه از من ميخواست اسلامي نبود بلكه حاصل فرهنگ او بود. هيچگاه از مسلمان شدن افسوس نخوردهام در عوض زندگيام در حال حاضر معنا پيدا كرده و خلأ آن از وجود خدا پر شده است. اين برايم بسيار با ارزش است.
آندريا چيشتي، معلم 47 ساله ساكن واتفورد انگليس است. از اينكه 18 سال پيش با يك مسلمان پاكستانيالاصل ازدواج كرده و صاحب يك پسر 11 ساله و دختر 8 ساله است احساس رضايت ميكند و ميگويد: «من و فيدا سال 1991 و در دانشگاه همديگر را ديديم. علاقهام به اسلام هم حاصل عشق بود و هم تعقل. فيدا دوست داشت يك خانواده مسلمان تشكيل دهد و تا 1992 علاقهام به اسلام به شدت افزايش پيدا كرده بود. بنابر اين به اين دين مقدس مشرف شدم. پس از آن سه سال طول كشيد تا ازدواج كنيم. در طول آن مدت با چيزهاي زيادي مبارزه كرديم. با دوستان و خانوادههاي همديگر آشنا شديم و تصميم گرفتيم كه چگونه با هم زندگي كنيم.
در آلمان بزرگ شده بودم؛ در خانوادهاي كه مذهب نقش مهمي را در آن ايفا نميكرد. پدرم بيدين بود اما مادرم و مدرسه، اعتقاد به معنويت را برايم معنا كردند. وقتي مسلمان شدم پدرم اين كار را ديوانگي محض خواند اما ازهمسرم خوشش آمد و برايم آپارتمان كوچكي خريد. مادرم شوكه و حتي وحشتزده شده بود. ما در كنار خانواده به شدت پرجمعيت فيدا يك مراسم سنتي عروسي پاكستاني را تجربه و سپس به يك كشور ديگر مهاجرت كرديم. تحمل همه اينها براي مادرم دشوار بود. همه اعضاي خانواده همسرم هم از اين وصلت راضي نبودند چراكه ترجيح ميدادند زني با ريشههاي اسلامي همسر فيدا شود.
نيازي نميبينم كه لباس متفاوتي بپوشم اما وقتي حجاب را رعايت ميكنم به خصوص در هنگام انجام وظايف دينيام در ملأ عام احساس راحتي ميكنم.
در نوجواني خيلي معقول بودم. نوشيدني الكلي نميخوردم. من يك معلم هستم. بنابر اين گرايش به دين اسلام را صرفاً به خاطر انداختن زندگي قديمي به كنار و تجربه يك زندگي جديدتر انتخاب نكردم. اسلام اخلاقيات و رفتار من را تقويت كرد و به بنيان و اساس خوبي در زندگي خانوادگيام تبديل شد.
گاهي وقتها احساس ميكنم كه سفيد پوست بودنم برايم يك حسن محسوب ميشود؛ هر وقت در محافل اسلامي حاضر ميشوم مسلمانان دوست دارند كمك كنند، آموزش دهند و من را زير پر و بالشان بگيرند. »