سعيد رحيمزاده | نام شهيد محمود فولادي روي تابلوي يكي از كوچههاي شيراز به چشم ميخورد. داستان زندگياش را كه از زبان برادرش ميشنويم، او ديگر براي ما تنها يك نام نيست. ما با كارگر ساده يك مكانيكي آشنا ميشويم كه در نوجواني نيمي از بدنش ميسوزد و همين بلا سبب عاقبت به خيرياش ميشود. چطور؟ همان طور كه خيلي از جوانان و نوجوانان اين سرزمين در بلايي كه جنگ ميخوانيمش ناخالصيهايشان سوخت و گوهر وجودشان طوري خالص شد كه ديگر زمين نتوانست قدر ارزشمنديشان را بداند و آسماني شدند. محمود نيم سوخته را هم وقتي كه به بيمارستان بردند، همان جا با رزمندهها آشنا شد و به جايي رفت كه تمام وجودش چون پروانهاي دور شمع عشق بسوزد و جاودانه تاريخ شود. اين شهيد كه چند سالي به عنوان يك بسيجي در جبههها حضور يافته بود، عاقبت وقتي كه كسوت سربازي به تن داشت شهيد شد. لذا در آستانه برگزاري يادواره شهداي سرباز استان فارس كه 18 مهرماه برگزار ميشود، داستان زندگي محمود را از زبان برادرش علي فولادي ميخوانيم.
تولد يك پروانه
محمود در سال 1347 درروستاي «درود زن» از توابع شهرستان مرودشت استان فارس به دنيا آمد. از آنجايي كه علاقه فراواني به كارهاي فني داشت، از 7 سالگي به دنبال آموختن فنون مكانيكي رفت. چند وقتي ميشد در كارگاه مكانيكي كار ميكرد كه آتش سوزي شديدي رخ داد و محمود در ميان آتش گير افتاد و به شدت سوخت. به محض اينكه مطلع شديم او را به بيمارستان سعدي شيراز رسانديم. شدت سوختگي به حدي بود كه مادر هم قادر به شناسايي او نبود. 50درصد سوختگي براي محمود كه سن وسالي هم نداشت بسيار سخت و دردناك بود. برادرم از ناحيه پا و آرنج سوخته بود، لذا بايد چهار ماهي را در بيمارستان سپري ميكرد. مادر هم در حالي كه بچه شش ماهه داشت به بيمارستان ميرفت و كنار محمود ميماند و به پرستارياش ميپرداخت. در همان زمان بود كه مجروحان جنگي را هم به بيمارستان ميآوردند و مادر هم به آنها كه از خانوادههايشان دور بودند رسيدگي ميكرد. همان جا اولين سرچشمههاي عشق و ارادت به فرزندان روح الله و آرمانهاي انقلاب در دل محمود سرازير شد. مدتي بعد لطف خداوند شامل حالش شد و بهبود يافت. برادرم با وجود اين سانحه در رشته جودو فعاليت ميكرد و شهيد حاج كاظم فرارويي مربياش بود.
رزمنده 12 ساله
وقتي كه ميخواستم به جبهه بروم، محمود تنها 12 سال داشت. به من گفت: من هم ميخواهم به جبهه بيايم. به او گفتم: با اين سن كم ميخواهي بيايي جبهه چه كار كني؟ گفت: به رزمندگان كه ميتوانم آب بدهم! رانندگي هم كه بلدم!
صبح روز بعد از طريق جهاد سازندگي عازم جبهه شدم. ساعت پنج بعدازظهر بود، اما محمود به خانه بازنگشت و خانواده ما خبري از او نداشتند، همه جا را هم به دنبالش گشته بودند. آنها سرانجام بعد از يك هفته بيخبري به جهاد سازندگي ميروند تا شايد خبري از محمود پيدا كنند.
بچههاي جهاد سازندگي هم به جبهه تلگراف زدند و منتظر جواب شدند. در نهايت پيگيريها نتيجه داد. محمود در جبهه بود. او زمان بدرقه من در محوطه جهاد ايستاده بود و وقتي كه نيروها سوار اتوبوس ميشدند، خودش را بين صندليها پنهان ميكند و از اين طريق به جبهه ميرود. محمود پشت خاكريز مشغول خدمت بود.
برادرم يك سالي را در جبهه بود و بعد به مرخصي آمد. آمده بود تا اين بار از مادر رضايت بگيرد. مادر به او ميگويد: محمود جان تو پسر خوش قولي بودي، نمازت را بموقع ميخواندي، چرا من را اذيت كردي و بيخبر به مناطق جنگي رفتي؟! مادرم رضايت نداد و محمود با اصرار از زنعمويمان امضاءگرفت و راهي جبهه شد.
رانندهاي كه ديده نميشد !
محمود مدت پنج سال را في سبيل الله در جبههها خدمت كرد. همه كاري هم انجام ميداد. چون سابقه مكانيكي داشت و در اين كار ماهر بود، در قسمت مهندسي جهاد سازندگي مشغول به خدمت شد. دوازده، سيزده سال بيشتر نداشت، با همان قد كوتاهش روي لودر كار ميكرد، گاهي اوقات اصلا ديده نميشد. او در اطلاعات عمليات و ترابري هم فعال بو، مدتي هم غواص بود، به سن مشموليت كه رسيد، همچنان به عنوان پاسدار وظيفه به مقابله با دشمنان پرداخت.
معبر رهايي
پيكر هر دو شهيدم در يك زمان به خانه بازگشت
غلامرضا روز جمعه در روزي از روزهاي فروردين ماه سال 1343 در شيراز به دنيا آمد. از همان كودكي همراه پدرش، حسين به مسجد ميرفت. پدرش اهل نماز و مسجد بود.
غلامرضا برادري به نام عبدالرضا داشت. پدرو مادر هر كاري كه به غلامرضا و عبدالرضا ميگفتند سرپيچي نميكردند و انجام ميدادند. بسيار تابع بودند و احترام زيادي به والدين ميگذاشتند. هميشه در بيرون از خانه كمك حال پدر بودند. پدرشان مغازهدار بود. والدين هرگز صداي بلند آن دو را نشنيدند. خيلي مهربان بودند باهم قرار گذاشته بودند كه يك روز غلامرضا صبحانه را خريده و آماده كند و دفعه بعد عبدالرضا. دو برادر در حال تحصيل بودند كه انقلاب كم كم پا گرفت. هر دو در متن انقلاب بودند. فعاليت ميكردند و در تمام راهپيماييها شركت ميكردند.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هر دو برادر تمام تلاششان را صرف اين كردند كه به جبهه بروند و در اين كار از هم سبقت ميگرفتند.
عبدالرضا برادر بزرگتر تنها نگرانياش غلامرضا بود كه نكند بعد از راهي شدنش او هم رهسپار ميدان نبرد شود. نگران بود، اما يكباره متوجه ميشود كه غلامرضا زودتر از خودش از طرف بسيج به جبهه رفته و سرانجام او نيز خود را به برادر ميرساند و هر دو به جبهه ميروند.
درس و جهاد
هر دو برادر زمان برگزاري امتحانهايشان خودشان را ميرساندند و دوباره به جبهه بر ميگشتند. هم سنگر جبهه را داشتند و هم سنگر علم و دانش را، اسلحههايشان اما بنا به ميدان نبرد تغيير ميكرد. ديپلمشان را كه گرفتند ديگر با خيال راحت به جبهه رفتند و حضورشان به شكل مداوم شد. كمي بعد غلامرضا كه تا آن روز تنها بسيجي رزمندهاي بود تصميم ميگيرد دوران مقدس خدمتش را در جبهه سپري نمايد.
غلامرضا نامهاي به خانواده ميفرستد و در آن مينويسد كه 19 روز تا پايان دوره سربازياش مانده است. اما در نامه موكدا ذكر ميكند كه اگر چه 19روز تا پايان خدمتم مانده است اما تا جنگ هست در جبهه ميمانم و انشاءالله با كمك خداوند منان بتوانم خدمتي به انقلاب كنم كه خدمت به دين و خدمت به قرآن است.
با هم برگشتند
غلامرضا خالصانه و صادقانه به سمت جبههها راهي شد. او دو سالي در بندر انزلي آموزش غواصي ديده بود و سرانجام در 12 اسفند 63 در شرق دجله مفقودالاثر شد.
عبدالرضا هم در 4 دي 65 در شبي كه عمليات كربلاي 4 بود در شلمچه مفقود شد. غلامرضا 17 سال مفقودالاثر بود و عبدالرضا هم 15 سال.
يك هفته قبل از بازگشت پيكرها به دامان خانواده، در خواب ديدم كه پسر بزرگم عبدالرضا به اندازه يك بچه هفت، هشت ساله كوچك شده و در هيئت سينهزنها، زنجير ميزند. رو به من گفت:« مادر ما باوفاييم.»
بعد از اين خواب به ما خبر پيدا شدن پيكرها را دادند. پرسيدم كدامشان بازگشته؟! جواب تمام وجودم را به لرزه درآورد. چون گفتند:هر دو شهيد با هم برگشتند.
غلامرضا و عبدالرضا هر دو با هم بازگشته بودند. با اينكه فاصله شهادتشان دو سال بود و يكيشان در جنوب و ديگري در غرب. اما هر دو باهم بازگشته بودند. اين تنهانشان از باوفاييشان بود.
پيكرهاي شهيدانمان عبدالرضا و غلامرضا را با شكوهي هر چه تمام تر در 10 خرداد 1380 در گلزار شهداي شيراز تشييع و دفن كرديم.
غلامرضا پاسدار وظيفه بود و عبدالرضا عضو رسمي سپاه كه هر دو شربت شهادت را نوشيدند.
قسمتي از وصيتنامه غلامرضا ذاكر عباسعلي
شهيد امين بهاري سعدي در شهريور سال 1346 در خانوادهاي مذهبي در شهرك سعدي شيراز ديده به جهان گشود. وي تحصيلات ابتدايياش را در دبستان گلستان سعدي و مدارج راهنمايي و دبيرستان را در مدارس شوريده شيرازي و دبيرستان وليعصر (عج) با نمرات عالي به پايان رسانيد. وي كه از فرزندان نسل انقلاب بود همواره در راهپيماييها و جلسات مذهبي عليه حكومت شاهنشاهي شركت نموده بود. به خوبي ميدانست كه نهال نوپاي جمهوري اسلامي احتياج هرچه بيشتر به پاسداري و حفاظت دارد لذا با شركت مستمر در تشكيلات سياسي حزبالله اعم از انجمنهاي اسلامي دانشآموزي و محلي و عضويت در پايگاههاي مقاومت بسيج تا سر حد امكان سعي در تقويت و رشد اين پديده الهي مينمود و در اين راستا به عنوان يك فرد متعهد زبانزد خاص و عام بود. با شروع تجاوز دشمن بعثي به مملكت اسلاميان شور و شوق ديگري در وجود شهيد بهاري بهوجود آمد. وي كه شعله عشق به مكتب و ميهن اسلامي در وجودش زبانه كشيده بود لحظهاي آرام و قرار نداشت و در كنار حركت انقلابياش در دبيرستان عاشقانه نداي حسين زمان را لبيك گفت و راهي جبهههاي حق عليه باطل گرديد. وي علاوه بر حضور مستمر در جبهههاي جنوب و غرب، در عمليات فكه، كربلاي 4 و 8 شركت داشت و در طي عمليات فكه از ناحيه پا به وسيله موج انفجار مجروح گشت و همچنين وي در عمليات كربلاي 4 از ناحيه سر و سينه و دست مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفت كه اين مسئله منجر به از دست دادن شنوايي گوش راست وي گرديد. وي كه در اين زمان مسئوليت يكي از دستههاي گردان امام مهدي (عج) را به عهده داشت همواره مورد تأييد مسئولان گردان قرار داشت به نحوي كه پس از چندي به عنوان معاونت گروهان انتخاب و در اين موضع خدمات چشمگيري به جاي گذاشت.
از سجاياي اخلاقي شهيد بهاري سعدي ميتوان از اداي نماز و عبادات يوميه و بموقع وي، شركت در مراسم دعا، احترام به پدر و مادر و دوستان، وفاي به عهد، توجه بسيار به نمازهاي مستحبي خصوصاً نماز شب را نام برد. شهيد امين بهاري سعدي در نيمه شب شهريور شنبه 4 مهرماه 1366 در حالي كه جهت سركشي به نيروهاي گردان مستقر در منطقه عملياتي شلمچه به سنگرهاي كمين مراجعه نموده بود مورد اصابت تير مستقيم دشمن بعثي قرار گرفت و جان به جان آفرين تقديم نمود.
برگي از وصيتنامه شهيد
بارپروردگارا ما عاشق تو و اميدوار به لقاي تو هستيم و سعي ميكنيم كه نيكوكار واقعي شويم زيرا كه خودت فرمودي هر كس كه نيكوكار شود به لقاي من اميدوار باشد و ما هم به لقاي تو اميدواريم و اميدواريم كه اين معرفت عظمي را شامل حال ما كني. عزيزان عاجزانه از شما تقاضا دارم كه خيلي محكم و با قدرت مسائل ديني خود را دنبال كنيد و خداي ناكرده نكند در كسب مسائل ديني و شرعي سستي و تنبلي كنيد زيرا كه علي ميفرمايد سستي آفت عبادت است، اهميت خيلي زيادي به دعا دهيد زيرا كه ما هر چه داريم از دعاها باقي است.
سلام