درآمد: روزهايي كه برما ميگذرد،يادآوررحلت يكي ازخروش آوردگان سترگ بردين ستيزي رضاخاني است.فقيد سعيد ،مرحوم شيخ محمد تقي بهلول گنابادي بامنابر پرشورخود،شعله قيام مردم عليه دين ستيزي رضاخاني رابرافروخت وبهاي آن را باتحمل 30 سال زندان درافغانستان پرداخت.
روايت نابي كه پيش روي شماست ،خاطرات حضرت آيتالله سيد محمد علي شيرازي فرزند مرحوم آيت الله العظمي سيد عبدالله شيرازي ازپيشتازان قيام گوهرشاد است كه براي پژوهنگان تاريخ،بس بديع وآگاهي بخش تواند بود.
آشنايي شما با مرحوم بهلول از چه زماني شروع شد و ايشان را چگونه شناختيد؟
بسم الله الرحمن الرحيم.الحمد لله رب العالمين وصلي الله علي محمد وآله الطاهرين(ع).شناخت ما برخاسته از شناخت مرحوم والد نسبت به ايشان بود، والا وقتي كه ايشان منشاء تحول بود يا در تحولات سياسي زمان خودش دخالت و نقش داشت كه ما نبوديم. شناخت بنده نسبت به ايشان بعد از نجات از زندان افغانستان و آمدن به نجف اشرف در دوره يا اواخر حكومت عبدالسلام عارف يا اوايل حكومت برادرش عبدالرحمن عارف بود. ايشان به دليل رابطه تنگاتنگي كه در قضيه مسجد گوهرشاد با مرحوم آيتاللهالعظمي شيرازي داشت، به آنجا آمد و به بيت ما وارد شد. مرحوم آقا بر اساس علائق قبلي، فوقالعاده به ايشان اظهار علاقه كردند، در حدي كه يكي از آقايان گفت اين علاقهاي كه من بين آقا و بهلول ميبينم فراتر از علاقه معمولي، كه در حد عاشق و معشوقي است. مرحوم آقاي شيرازي بسيار به مرحوم بهلول اظهار علاقه ميكردند، او را در بر ميگرفتند و بسيار به او احترام ميكردند.
علتش چه بود؟ شما در كتاب «چهره پر فروغ» وارد تفصيل موضوع نشدهايد، ولي واقعه مسجد گوهرشاد را كه نقل ميكنيد، مينويسيد «صرفنظر از نحوه ورود و خروج بهلول به قضيه مسجد گوهرشاد» كه اين جمله ميتواند معناي خاصي داشته باشد. با اين همه علت علاقه ابوي بزرگوارتان به مرحوم بهلول چه بود؟
آنچه را كه در آنجا نوشتهايم با حساب نوشتهايم و هنوز هم بر همان موضع هستيم، ولي الان نميخواهم وارد آن بحث بشوم. علت علاقه ابوي اين بود كه ايشان مآلاً آقاي بهلول را دوست ميداشت، نه آن گونه كه حالا در گفتهها و نوشتهها، شخصيت ايشان به گونهاي طرح ميشود كه گوئي طراح واقعه مسجد گوهرشاد. مرحوم آقا اعتقادشان اين بود كه حماسهاي كه در گفتار بهلول وجود داشت، آن شب توانست آن صحنه را بيافريند و چون مذاق مرحوم آقاي شيرازي در ارتباط با مقابله با ظلم و ظالمين و حكومتهاي ظالم و جنايتكار ،اين بود كه بايد اقدام شود و حركتي صورت بگيرد و با حكومتها تقابل به وجود بيايد، ولو اينكه منجر به خونريزي و كشته شدن و از ميان رفتن افراد بشود، لذا از حادثه مسجد گوهرشاد كه هم خودشان شخصا دخيل بودند و از بدو تحصنها و حركت و قيام، جزو به وجود آورندگان آن واقعه بودند، بهلول را جزء متمم ميدانستند.

در مقطع 30 سالهاي كه بهلول در افغانستان بود، آيا مرحوم ابوي پيگير قضيهاش بودند كه بدانند او كجاست و چه ميكند؟
بله، از رهگذر علما و شخصيتهاي افغانستان همواره جوياي احوال او بودند. بعد از فوت مرحوم آيتالله آسيد حسن اصفهاني، ارتباط مرحوم والد با افغانستان، هم ارتباط تقليدي بود- چون بسياري از مردم آنجا از ايشان تقليد ميكردند- و هم با علماي افغانستان ارتباط وسيعي وجود داشت، چون اغلب آنان تحصيلكردههاي حوزه علميه نجف اشرف بودند و با مرحوم آقا ارتباط داشتند. ايشان در مسئله كشف حجاب افغانستان و حكومت ظاهرشاه هم اقداماتي كرده بودند و نقش داشتند و لذا در جريان مسائل سياسي افغانستان بودند و از اين نظر پيگير مسئله بهلول هم بودند. آقايان علماي افغانستان هم در اوايل كار اطلاع دقيقي از بهلول و وضعيت او نداشتند و فقط ميدانستند كه در زندان است. وقتي سرانجام بهلول پس از 30 سال به نجف وارد شد، مرحوم ابوي به اعتبار تداوم آن علاقه دروني كه از قبل نسبت به او داشتند، او را با آغوش باز پذيرفتند و از ديدارش شوق و شور و مسرت و خوشحالي فراواني داشتند. مرحوم بهلول آن چند ماهي را كه در نجف بود، كلا در منزل ما اقامت داشت.
تمام كساني كه ميخواهند خاطرات آن دوران را نقل كنند، ميگويند كه با مرحوم بهلول در بيت آيتالله شيرازي ملاقات ميكردند. شما از آن دوران چه خاطراتي داريد؟
همين طور است. نزديك ايام محرم و اواخر ماه ذيالحجه بود كه مرحوم بهلول آمد. روال مرحوم آقا در نجف اين بود كه در ماه محرم به كربلا مشرف ميشدند و در آنجا عزاداري ميكردند. شب اول محرم بود كه مرحوم آقا به كربلا رفتند و 13 شب در آنجا ماندند و طبيعي بود كه مرحوم بهلول را همراه خود بردند. در آنجا مرحومآقا فرمودند: چه خوب است كه ما اينجا منبري را براي آقاي بهلول ترتيب بدهيم.
آيا منبر بهلول در كربلا گرفت؟
دركربلا در ايام دهه محرم و وقتي كه زوار ايراني ميآمدند، رسم بود كه در صحن مطهر امام حسين(ع)، در هر گوشهاي خيمهاي برپا ميشد، مثلا در گوشهاي شيرازيها بودند، گوشهاي ديگر اصفهانيها و به همين ترتيب يزديها و تهرانيها و ديگران. در اين خيمهها تكيههايي تشكيل ميشد و كساني منبر ميرفتند. زماني كه مرحوم آقا به كربلا مشرف ميشدند، در صحن مطهر و در گوشهاي كه تكيه و خيمه شيرازيها و قبر ميرزا محمدتقي شيرازي بود، در سالن بزرگي مجالس عزاداري برگزار ميشد.
منظورتان ميرزاي شيرازي كوچك است؟
ميرزا محمد تقي شيرازي رهبر انقلاب عراق ،1920نه ميرزاي شيرازي واقعه تنباكو. مرحوم آقا در اينجا نماز جماعت برگزار ميكردند. شيرازيها در آنجا تكيه داشتند و قرار شد آقاي بهلول در آنجا منبر برود. آنها دو سه نفر منبري را دعوت ميكردند و مرحوم بهلول از شب اول يا دوم محرم به مدت 9 روز منبر ميرفت. طبيعي بود كه در سخنانش در منبر متعرض اوضاع ايران و به اعتبار سوابقي كه داشت، متعرض شاه و پدرش هم ميشد. چهار يا پنج روز از منبر ايشان بيشتر نگذشت كه از طرف مقامات امنيتي و پليس عراق خدمت مرحوم آقا آمدند كه منبر رفتن ايشان در اينجا مصلحت نيست و برخلاف رويه سياسي ماست. در آن مقطع رابطه عراق با ايران خوب بود و روابط رژيم آنجا با رژيم شاه به گونهاي بود كه علاقمند نبودند كسي عليه شاه سخن بگويد، بر همين اساس مانع منبر ايشان شدند و منبر ايشان بيش از شب پنجم يا ششم محرم ادامه پيدا نكرد، ولي البته ايشان آنجا بود.
آقا در منزل بسيار بزرگي كه به حاج احمد بناي كويتي تعلق داشت، اقامت داشتند و در آنجا روضه مفصلي را برگزار ميكردند و آقاي بهلول صبحها در آنجا منبر ميرفت. صحن حرم يك محل عمومي بود و مأموران ميتوانستند جلوگيري كنند، ولي منزل ملك خصوصي بود و نميتوانستند متعرض شوند. البته سختگيريها در عراق در آن دوره به شدت بعدها نبود، لذا در آنجا مرحوم بهلول منبر ميرفت؛ تا زماني كه مرحوم آقا به نجف برگشتند و ايشان هم برگشت و در منزل خود ما بود. گاهي هم به مدرسه ما ميرفت. طبيعي بود كه طلاب و اساتيد حوزه در منزل ما با ايشان ديد و بازديد داشتند و گروه گروه به ديدنش ميآمدند. ايشان هم بهنحو مرتبي به ديدار بزرگان و مراجع از جمله مرحوم آقاي شاهرودي، مرحوم آقاي خوئي و مرحوم امام ميرفت.
همه اذعان دارند كه رابطه ايشان در نجف با آيتالله شيرازي بسيار نزديك بود. رابطه ايشان با امام چگونه بود و چقدر مورد قبول قرار گرفت؟
من نميتوانم براي قبول ايشان توسط امام ميزاني را تعيين كنم. ظاهر قضيه اين بود كه رفت و آمد داشت، اما در باره اينكه چه مقدار مورد قبول امام بود و نحوه رفتار امام با ايشان چگونه بود، نميتوانم اظهارنظري بكنم. عدهاي از آقايان فضلا هميشه ايشان را احاطه و خاطراتش را ثبت و ضبط ميكردند. ايشان به خود بنده گفت كه در مقطعي كه در زندان بودم، 250 هزار بيت شعر سرودم و همه آنها را حفظ هستم و حدود 50 هزار بيت ديگر هم شعر اعم از فارسي و عربي حفظ هستم. وقتي اين مطلب در حوزه مطرح شد، جمعي از فضلا به فكر افتادند كه اشعار ايشان را ضبط و پياده و چاپ كنند. يادم هست هادي آقا خوئيني، داماد مرحوم ميرزا محمد باقر زنجاني از فحول و بزرگان حوزه نجف كه عده زيادي از فضلاي ما از شاگردان مبرز و پرورش يافتگان درس ايشان هستند، آقاي رضواني و يكي از كسبه نجف كه آن روزها يكي از عرفا و از افراد دوره ديده مرحوم آسيد علي قاضي كبير و به قول خيليها اهل نظر و اهل نفس بود، عصرها در منزل ما جمع ميشدند و دستگاه بزرگ ضبطي را ميآوردند و مرحوم بهلول شعر ميخواند و آنها ضبط و بعد آنها را پياده ميكردند. يادم هست كه تا 80 هزار بيت شعر ايشان را ضبط و پياده كردند، اما نفهميدم بعدها اين اشعار چه شد.
چاپ نشد؟
چاپ كه نشد هيچ، نگراني و افسردگي من از اين است كه كاملا ضبط و پياده هم شد، معلوم نشد چه شد! هشتاد هزار بيت كم نيست. اينكه ميگويند مثنوي هفتاد من كاغذ، واقعيتي است. دفاتر زيادي شد. باز اين را هم نميتوانم بگويم كه آيا آنچه كه ضبط شد، پياده هم شد يا نه، ولي اكثر آنها پياده شد، چون چند نفر بودند كه اين كار را ميكردند.
آيا ايشان در بيت كاري هم ميكرد؟
خير، همان جا مينشست و افراد از ايشان سؤالاتي ميكردند و ايشان هم در قالب داستان پاسخ ميداد. خيلي به تاريخ مسلط بود و تاريخ را خيلي خوب ميدانست. از احوالات شخصي خود ميگفت. آن وقتي كه حالش خوب بود، آنچه را هم كه خود ساخته بود، بيان ميكرد. ايشان زيارت جامعه كبيره، زيارت عاشورا، دعاي كميل و ادعيهاي از اين قبيل را حفظ بود و متوني را در مقابل اينها و در جهت عكس اينها تنظيم كرده بود، مثلاً در برابر حديث كسا، حديث لحاف و در برابر دعاي ندبه، دعائي را درست كرده بود. خلاقيت عجيبي داشت كه بتواند جملات معاكس ادعيه را به گونهاي كه خللي به آنها وارد نشود، ترتيب بدهد.
گذران زندگياش چگونه بود؟
ايشان در 24 ساعت فقط يك وعده يا در 48 ساعت سه وعده غذا ميخورد. غذايش عمدتا نان و ماست بود و به آن علاقه داشت و معتقد بود كه همين براي بدنش كافي است. تريد ماست درست ميكرد و ميخورد. البته وقتي نوش جان ميكرد، زياد بود كه بعضيها شوخي ميكردند و ميگفتند ايشان دو وعده ديگر را در همين يك وعده خلاصه ميكند و ميخورد! اهل برنج و گوشت و اين چيزها نبود، مگر اتفاقي، وگرنه به همان نان و ماست اكتفا ميكرد.
يكي ديگر از خصوصيات شخصي ايشان اين بود كه نفس خاصي داشت در آرام كردن بچههاي گريان و بيقرار. بچههاي كوچك دل درد سه ماههاي دارند كه همه اطباي كودكان هنوز نفهميدهاند كه علتش چيست و درمان چنداني هم ندارد و بايد دوره آن سپري شود، ولي آقاي بهلول چنين بچهاي را كه بغل ميكرد، بچه آرام ميشد و هفت هشت نه ماهي را كه خانه ما بود، اقوام كه از حضور ايشان اطلاع پيدا كرده بودند، بچههاي كوچك را كه ميآوردند. مرحوم بهلول ميگفت او را به من بدهيد و او را شب نزد خود نگه ميداشت. نميدانم چه ميكرد يا چه دعائي ميخواند كه بچه حتي يك بار هم گريه نميكرد. خود ايشان ميگفت كه من در زندان افغانستان هم كه بودم اين كار را ميكردم. بچههاي زيادي را كه بيقراري ميكردند، نزد من ميآوردند و من آنها را آرام ميكردم و برميگرداندم. چه سرّي بود؟ نميدانم. خصوصيت جسمي، روحي يا نفس او بود؟ نميدانم، اما اين از مميزات ايشان بود.
يك چيزي كه شايد گفتنش چندان لطفي نداشته باشد، ولي به هر حال خاطره است. در بيروني منزل ما در پذيراييهاي خصوصي رسم بود كه يك كاسه گوجه سبز و زردآلو ميگذاشتند. ايشان مقداري گوجه ميل كرد. بعد كه همه گوجه خوردند و تمام شد، ايشان هستهها را نوش جان كرد. گفتم: «آقاي بهلول! اينها را چطور ميخوريد؟» گفت: «اينها خيلي براي معده خوب است. معده اينها را هضم و رد ميكند، من هيچ ناراحت نميشوم» كارهاي مخصوص به خودش داشت.
يك وقتها صبح زود از حرم ميآمد و در ميزد. ميخواهم ميزان علاقه مرحوم آقا را به مرحوم بهلول نشان بدهم. صبح زود هنوز مستخدمها نيامده بودند كه در را باز كنند. مرحوم بهلول كه در ميزد، نحوه در زدنش معلوم بود. مرحوم آقا در حياط بودند و خودشان با شتاب ميرفتند كه در را باز كنند. حتي ما هم كه ميگفتيم برويم در را باز كنيم، ميگفتند: نه! خودم ميروم،اين بهلول است. مرحوم آقا مسئله مبارزه با رژيم برايشان ملاك بود و لذا به دليل سابقه سياسي مرحوم بهلول بسيار به او احترام ميگذاشتند. در ارزشگذاري به افراد، روي مبارزات آنها خيلي تكيه داشتند و كساني كه با پهلوي اول و با محمدرضا پهلوي مبارزه كرده بودند، بسيار براي آقا محترم و گرامي بودند. البته اين احترام را براي همه مبارزين قائل بودند. مثلا در افغانستان كساني كه عليه كشف حجاب مبارزه ميكردند، براي مرحوم آقا محترم بودند. ايشان ميگفتند اينها براي خدا مبارزه ميكنند و خدا به مجاهدين شأن و ارج بالائي داده و لذا بديهي است كه ما هم بايد براي آنان احترام ويژهاي قائل باشيم. مبناي ايشان اين بود، حالا امروز در اينجا يك مقدار مسائل و ديدگاهها و ارزيابيها عوض شده، امر عليحدهاي است.
يك وقتي در كوران حوادث، در اوائل سالهاي 42 و 43 و تبعيد مرحوم امام خميني به تركيه و باقي مسائل، مرحوم آقا پيام بسيار تندي در حمايت از ايشان و نكوهش شاه دادند. يك آقائي كه نميخواهم اسم او را بياورم و همه او را ميشناسند، خدمت مرحوم آقا رسيد و گفت: «آقا! تا اين حد؟ شما كه خودتان را براي آقاي خميني كشتيد. بس است.» مرحوم آقا گفتند: «ايشان خودش را براي اسلام ميكشد، من هم خودم را براي او ميكشم!» اول تعبيرات اين گونه بود، بعدها بود كه مسائل به شكل ديگري درآمد و نه در مورد شخص ايشان كه در بسياري از موارد نظرها عوض شدند. روي همين حساب بود كه بهلول را هم بسيار احترام ميكردند و عزيز ميداشتند.
چه شد كه بهلول به رغم آن سوابق در مواجهه بارژيم شاه به ايران برگشت؟
يك آقايي به نام آسيد محمد موسوي شاه عبدالعظيمي، واعظ تهران «رحمهالله عليه» درنجف حضور داشت. اين سيد با دستگاه امنيتي شاه مرتبط، ولي محوري براي رفع گرفتاريهاي افراد بود و علما وقتي از او كاري را ميخواستند، ميرفت و كار هم انجام ميشد. از نظر موقعيت مثل مرحوم آقاي فلسفي نبود، ولي به هرحال كار از دستش بر ميآمد. حتي خودش ميگفت كه براي بردن مرحوم آسيد احمدآقا به نجف تلاشهائي كرده بود. آن سال هم ايشان به كربلا آمده بود و آن طور كه من شنيدم، ايشان زمينه بازگشت بهلول را به ايران فراهم كرد. آنچه در اين زمينه ميگويم از مشهوداتم نيست، بلكه جنبه اطلاعاتي دارد. ايشان براي بردن مرحوم بهلول به ايران مأموريت داشت.
بهلول زودتر از مرحوم ابوي شما به ايران آمد؟
بله، يكي دو سالي زودتر آمد.
چگونه با آن سابقهاي كه در مسجد گوهرشاد و با رضاشاه داشت، توانست به ايران برگردد؟
افرادي خواستار شده بودند. ايشان جز صحبت و سخنراني عليه رضاشاه كاري نكرده بود، يعني وارد مبارزات عملي نشده بود و پس از بيش از 30 سال زندان و تبعيد هم كه ديگر منشاء اثري نبود. رژيم تا وقتي كه حركتي عملي عليه او نميشد، آنقدرها سختگيري نميكردند. در جريان نهضت امام هم بهلول كار خاصي نكرد و موضعگيري خاصي نداشت. بهلول رابطه عاطفي شديدي با خواهرزادههايش كه تنها اقوام باقيمانده او بودند، داشت. در آن تاريخ جملهاي از بهلول معروف شده بود كه وقتي سر مرز وارد شد و با او صحبت كردند و متقاعد شد كه ديگر صحبت سياسي نكند .
رابطه خودجنابعالي بامرحوم بهلول چگونه بود؟چه خاطرات شخصي ازايشان داريد؟
طبيعتاً گاهي كه همديگر را ميديديم، احوالپرسي ميكرديم. بهلول با داماد ما،مرحوم حاج شيخ احمد سعيدي قوچاني رفيق بود و بنده چند بار كه براي زيارت به قم مشرف شده بودم و منزل همشيره بودم، او را در آنجا ديدم. يك بار هم سئوالي روايتي از او كردم. در دعاي ندبه اشتباهي هست كه همه ميخوانند و رد ميشوند و توجه هم نميكنند كه از نظر بنده جمله نادرستي است، ولي هيچ يك از بزرگان، علما و خطبا به اين اشتباه توجه نكردهاند. اللهم صل علي محمد و آل محمد و صل علي رسوله و سيده الاكبر. در منزل آيتالله سعيدي نجفي گفتم: «آقاي بهلول! به نظرم اين عبارت درست نيست. شما كه حافظ ادعيه هستيد، اين عبارت به نظر شما چه جور است؟» گفت: «به نظر من عبارت ناقص است.» اللهم صل علي محمد و آل محمد و صل علي محمد جده و رسوله و سيدهالاكبر. گفتم: «ما چون عادت كردهايم بلافاصله بعد از صلي علي محمد بگوئيم و آل محمد، اين عبارت را در اين دعا گذاشتهايم و اشتباه است.» ايشان نگاهي كرد و گفت: «بله، درست ميگوئيد.» و يك جمله را اضافه كرد. اين اشتباه ثبت شده و در همه مفاتيحهاي چاپ شده غلط است. بعدها ما در اينجا كتاب صحيفه المهدي كه آقاي قهري چاپ كرده، آورديم و ديديم عبارت را به شكلي كه گفتيم چاپ كرده است.
آيا بهلول بعد از فوت مرحوم ابوي نزد شما ميآمد؟
خيلي كم. اولا سكونت دائمي در جائي نداشت و كم به مشهد ميآمد و ما هم يك برخورد معمولي ميكرديم. حسينيه ما بسته بود و ما كل جلساتمان را در منزل برگزار ميكرديم. يك روز جمعه بود كه آمد. جمعيت پر بود. آشيخ احمد هم در مشهد بودند و گفتند: «در حرم بهلول را ديدم. پرسيد كجا ميروي؟ گفتم براي روضه ميروم منزل آسيد محمد علي. ايشان هم گفت من هم ميآيم». قرار بود آقاي اميني كه از اساتيد حوزه است، منبر برود. بنده مانده بودم كه چه كنم. از يك سو تأدّباً بايد به آقاي بهلول تعارف ميكردم كه منبر برود و از يك سو به احترام مرحوم ابوي نميخواستم اين كار را بكنم. گفتم: «آقاي بهلول! چقدر خوب بود كه زودتر ميدانستيم شما امروز ميآئيد و تقاضا ميكرديم شما منبر برويد، ولي از قبل معين شده كه آقاي اميني منبر بروند. حال نميدانم چه كار كنم؟» ايشان گفت: «اجازه بدهيد فقط عرض ارادتي كنم و از منبر پائين ميآيم. بيش از ده دقيقه صحبت نخواهم كرد».
همان ده دقيقه شد يك ساعت و ربع! شايد هم بيشتر، اما منبري رفت كه همه را تكان داد. ايام وفات نبود، اما روضه حضرت زهرا(س) را خواند و همه را گرياند و خودش هم گريه كرد و واقعا همه را تحت تاثير بسيار عميق خود قرارداد. من با خود گفتم: «الحمدلله كه پيرمرد منبر رفت و اداي احترامي به او شد و مجلس هم به فيض كامل رسيد». ديدم كه در همان سن تسلط ايشان بر كلام و سخن گفتن به قوت سابق بود. آدم بسيار عاطفياي بود. ديد ايشان نسبت به اصالت، شخصيت و تعصب و سابقه مرحوم آقاي بهلول همواره مثبت بود. ميفرمودند سوابق افراد هيچ وقت نبايد فراموش شود.