کد خبر: 523656
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۹:۰۲
گفت‌وگوي «جوان» با خانواده شهيد عباس رضايي، قهرمان رشته ورزشي كشتي آزاد
عليرضا محمدي
سفر به خطه كرمانشاه، ‌ديار پهلوانان و كشتي‌گيران بنامي كه از ميادين ورزشي رسم مردي و مردانگي را مي‌آموختند و در آوردگاه‌هاي مختلف زندگي جوانمردي را توشه خود مي‌ساختند، فرصتي پيش آورد تا در گوشه‌اي از اين شهر جوياي خانه پهلوان شهيد عباس رضايي باشيم. او كه همواره پيش از مبارزه با حريفان در ميادين ورزشي‌، ‌با نفس خود پيكار مي‌كرد و‌ بي‌وضو به تشك كشتي‌قدم نمي‌گذاشت، جوانمردي بود كه در فصل تلاقي نابرابر يأس‌ها و گلوله‌ها، دوشادوش ساير رزمندگان سينه خود را سپر بلاياي ملت رنجديده خود كرد تا پشت غولي كه تصور مي‌كرد سردار قادسيه است را به خاك ذلت بمالد. در واقع رضايي و رزمندگان هشت سال جنگ تحميلي از نسل قلندراني بودند كه شهرت خود را نه به زور بازو كه به مرام و مروت به دست آورده ‌و همواره در پهنه تاريخ اين مرز و بوم نداي هل من ناصر ينصرني مولاي خويش را لبيك مي‌گفتند. اين نوشتار گزيده‌اي از ديدار و همكلامي‌مان با پدر و مادر پهلوان شهيد عباس رضايي است كه ۲۸ رمضان سال ۴۱ متولد و ۲۸ رمضان سال ۶۶ آسماني شد.

آغاز يك سفر
زنگ در به صدا در مي‌آيد و صدايي كه گويي منتظر آمدن‌مان بوده، بي‌معطلي ما را به ورود دعوت مي‌كند. حاج نعمت رضايي پدر شهيد، پيرمردي كه سه سالي است دهه ۸۰ زندگي خود را سپري كرده، راست قامت و روي پا، ‌با لهجه شيرين كرمانشاهي‌اش رسم چندصدساله مهمان نوازي ايرانيان را رنگ و لعابي ديگر مي‌بخشد. اينجا منزل پهلواني است كه ۲۶ سال مي‌شود اهل بيت آن طنين مردانه صدايش را نشنيده‌اند و نمازهاي اول وقتش را نديده‌اند. صدري محمدي مادر شهيد هم اينجاست. با تمام خصوصيات يك مادر، ‌چهره‌اي مهربان و نورانيتي كه گويي تنها بايد مادر باشي تا از آن برخوردار شوي دارد. به اين خانه آمده‌ايم تا از كلام اين پيرمرد و پيرزن و همچنين خواهر كوچكترش اعظم رضايي سفري به زندگي پهلوان شهيد عباس رضايي داشته باشيم.

خوان اول؛ سقاي ابوالفضل(ع)
۲۸ رمضان ۱۳۴۱ است. نعمت رضايي كه تازه دهه چهلم زندگي خود را آغاز كرده، در انتظار تولد سومين فرزندش لحظه‌شماري مي‌كند. از چندي پيش رؤيايي صادقه مطمئنش ساخته كه بايد خود را آماده در آغوش گرفتن نوزاد پسري كند. در خواب مي‌بيند رسول گرامي اسلام(ص) ‌نويد تولد فرزند پسري را به او داده و مي‌فرمايند نامش را عباس انتخاب كن و بگذار سقاي ابوالفضل(ع)‌ شود. عين اين خواب ۲۸ رمضان تعبير مي‌شود و عباس رضايي پا به هستي وجود مي‌گذارد. عباس تا عمر دارد، ‌هر ماه محرم كسوت سقايي را برتن مي‌كند و چون همنامش ابوالفضل عباس(ع) تشنه كامان را سيراب مي‌سازد. اين پسر ريزجثه اما قوي بنيه قرار است از همان كودكي رسم جانبازي و جوانمردي را در محضر خانواده‌اي مذهبي بياموزد و در نهايت در آوردگاهي كه امام(ره) كربلاي ايران ناميدش درس خود را با نمره عالي قبول شود. خان اول كسب رزق حلال است و سقايي ابوالفضل العباس(ع)...

خوان دوم؛ پهلوان دائم الوضو
چند سالي از تولد عباس گذشته و اكنون او نوجواني ۱۵ ساله است كه استخوان بندي محكم و زور بازوي ذاتي‌اش او را براي پرورش هرچه بيشتر جسم و روح، به سوي ورزش كشتي سوق مي‌دهد. سال ۱۳۵۶ عباس در سالن تختي كرمانشاه تمرينات ورزشي خود را شروع مي‌كند و به دليل استعداد و علاقه بسياري كه به اين رشته ورزشي دارد، به سرعت عناوين مختلفي را كسب مي‌كند؛ مقام اول آموزشگاه‌هاي كرمانشاه در سال ۵۷، دو بار مقام اول بزرگسالان و جوانان در سال ۵۸، دو بار مقام اول آموزشگاه‌ها و جوانان كشور در سال ۵۹، مقام اول و دوم هوانيروز ايران و نيروهاي مسلح منطقه غرب كشور در سال‌هاي ۶۱ و ۶۵ و... عناوين گوناگوني است كه باعث سرشناسي عباس در شهر و ديار خويش مي‌شود، اما آنچه بيش از هر مقام و مدالي باعث محبوبيت او شده، شيوه‌ حسنه‌اي است كه پهلوان رضايي در تشك كشتي دنبال مي‌كند. بين دوستان و حريفان شهره شده كه رضايي بدون وضو پا به تشك كشتي نمي‌گذارد و اگر مسابقه‌اش با زمان نماز و تلاوت اذان مقارن شود، انجام آن را تا پس از اداي فريضه نماز به تعويق مي‌اندازد. عباس بيش از قهرماني به پهلواني مي‌انديشد.

خوان سوم؛ بزرگمردي كوچك
فصل كودكي مدت‌هاست كه براي عباس رضايي سپري شده است. اكنون او هرچند ۱۶ بهار از عمرش را سپري نكرده، اما زمستان پرالتهاب سال ۵۷ و حركت خيل عظيم مردمي براي ورق زدن ۲ هزار و ۵۰۰ سال عصر ستمشاهي از دفتر تاريخ اين مرز و بوم، او را به ميدان خيابان‌هاي كرمانشاه كشاند تا دوشادوش ساير انقلابيون شعار مرگ بر شاه سر دهد. ديزل آباد يكي از نقاطي است كه اين روزها عباس زياد آنجا ديده مي‌شود، ‌او به همراه تعدادي از نوجوانان همسن و سالش هر از گاهي به آنجا مي‌روند تا لاستيك‌هاي از رده خارج را با خود به خيابان‌هاي اصلي شهر بياورند و در مقابل ايادي رژيم به آتش بكشند، ‌شعله‌هايي كه تا ۲۲ بهمن همين سال ريشه‌هاي طاغوت را به تمامي مي‌سوزاند و انقلاب به پيروزي مي‌رسد. اما پايان طاغوت، ‌آغاز مسير نظام اسلامي است كه براي رشد و اعتلاي خود همچنان ياري شيرمردان اين مرز و بوم را مي‌طلبد. با چنين انگيزه‌اي است كه با آغاز تحركات ضدانقلاب در خطه كردنشين كشور، عباس كه هنوز به سنين جواني نرسيده با فرمان امام خميني(ره) درخصوص آزادسازي پاوه، ‌همراه شهيد چمران شده و به اين شهر مي‌رود. پاوه آزاد مي‌شود و عباس مسير رزمندگي خود را در كسوت يك بسيجي در جبهه‌هاي سومار، ‌پادگان ابوذر و... دنبال مي‌كند.

خوان چهارم؛ حجب و حيا
دوران جواني به سرعت فرا مي‌رسد. عباس اينك جوان رعنايي شده كه با ورود به دانشكده افسري در سال ۱۳۶۲ سعي مي‌كند مسير مبارزه با دشمن را در لباس يك نظامي ارتشي ادامه دهد. دوران آموزشي چهار سال به طول مي‌انجامد و طي اين سال‌ها او از هر فرصتي براي حضور در جبهه‌ها بهره مي‌جويد. عباس رضايي، ‌كشتي‌گير جواني كه اونيفورم ابهت خاصي به او داده است، در برابر پدر و مادرش آنقدر تواضع دارد كه عادت كرده به مادرش احترام نظامي بگذارد! تك پسر خانواده رضايي بيش از آنكه خود را عزيز دردانه والدينش بداند، ‌همواره كمك حال آنهاست و هميشه چهار خواهرش را به رعايت حجاب و مسائل ديني تشويق مي‌كند. چنانچه اعظم رضايي، كوچكترين خواهرش، از برادر درس‌ها مي‌آموزد و خاطراتي از توصيه‌هاي اخلاقي عباس را براي همه عمر در حافظه‌اش محفوظ مي‌دارد اما در ميان خصوصياتي چون صبوري، ‌شجاعت، متانت و تواضع عباس، او هرازگاهي ساز مخالف نيز مي‌زند. مخصوصا وقتي كه مادر و دو خواهر بزرگترش با اصرار مي‌خواهند او را در رخت دامادي ببينند، مخالفت مي‌كند و مي‌گويد: «دوست دارم وقتي خانواده تشكيل بدهم كه امنيت خودمان و همه خانواده‌هاي ايراني را به تمامي تأمين كرده باشيم.» با چنين ديدگاهي پهلوان رضايي چنان حجب و حيايي در مقابل نامحرم‌ها نشان مي‌دهد كه مادر به خوبي به ياد مي‌آورد چطور پسرش در برخورد با يك نامحرم در منزل‌شان بدون ‌هماهنگي از اتاق بيرون نمي‌آمد و به شوخي مي‌گفت: «هر وقت چراغ سبز شد بگوييد از اتاق خارج شوم.» عباس همه زنان و دختران كشورش را ناموس خود مي‌دانست و تا جان در بدن داشت رخت رزمندگي و مبارزه با دشمن را از تن خارج نكرد.

خوان پنجم؛ فصل شيدايي
فصل شيدايي فرا رسيده است. دوران آموزشي عباس تمام شده و تقويم‌ها سال ۱۳۶۶ را نشان مي‌دهند. بانگ جرس كاروان حماسه و ايثار و شجاعت، چند سالي است كه دروازه‌هاي غربي ايران زمين را پر كرده و شهادت و جانبازي را نصيب ستارگان زميني اين ديار مي‌كند. عباس ياد ايام همرزمي با دكتر چمران را اين بار در عمليات‌هايي چون كربلاي۹ زنده مي‌سازد. مكان و زماني كه او با مشاهده جا ماندن پيكر همرزم شهيدش، ‌حاضر مي‌شود جان خود را به خطر بيندازد و به دل آتش دشمن فرو رود. بكاود و بجويد و همرزم شهيدش را در ميان انبوه گلوله‌ها و شدت آتش دشمن بيابد و با به دوش كشيدن جسد اين شهيد، او را به خط خودي باز ‌گرداند. فصل شيدايي است و كاري نمي‌شود كرد! مولايي كه هزار و سيصد و اندي سال است نداي هل من ناصر ينصرني‌اش پهلوانان و جوانمردان را شيدايي مي‌كند، باز ندا سرداده و اينك زمان ترسيدن و عقب نشستن و حساب و كتاب تعداد نفرات دشمن و كيفيت سلاح‌ها و تعدد گلوله‌هاي‌شان نيست. حالا زماني است كه پهلوانان رجز بخوانند و بغرند و با يك ياعلي تمامي دنياي مادي دشمن را در هم بپيچند و حماسه‌ها خلق كنند. فصل شيدايي، عباس را ربوده بود.

خوان ششم؛ ‌شهادت
وقت چينش گلي ديگر فرا رسيده و گل سرسبد خانواده رضايي كاملاً رسيده است. عباس رضايي ۲۵ سالش شده و اغلب مردان در اين سن به قله تكامل جسمي مي‌رسند. چه برسد به او كه اكنون قله‌هاي بصيرت و معرفت را فتح كرده است. در همان روزهاي آخر بود كه عباس، پدر را صدا مي‌زند تا با هم غذا بخورند. خيلي پيش مي‌آمد كه اين دو سر يك سفره بنشينند، ‌اما اين بار لحن گيراي عباس، حزن نگاهش و جملاتي كه گويي هركلامش را با دقت انتخاب مي‌كرد و بر زبان جاري مي‌ساخت، از اتفاقي قريب خبر مي‌داد. پدر آن روز حركات تك پسرش را مو به مو به حافظه سپرد و چند روز بعد به همراه همسرش، عباس‌شان را از زير قرآن عبور دادند. او رفت تا براي بار آخر بازگردد و با چشماني كه آبستن يك عمر حرف بودند عزيزانش را نگاه كند. بهار سال ۶۶ بود و چشمان عباس رضايي حس غريب يك مرغ مهاجر را داشتند كه براي هميشه از خانه و كاشانه‌اش پرواز كرد. كمي آن سوتر و چند روز بعد، ‌دقيقش مي‌شود ۵/۳/۱۳۶۵ درست مصادف با ۲۸ رمضان و در منطقه گردنوي سرپل ذهاب، در حالي كه عباس در حين عمليات شناسايي به همراه تعدادي از همرزمانش به محاصره دشمن افتادند، با زبان روزه تا آخرين گلوله مقاومت كرد و مردانه پذيراي آماج گلوله‌هاي دشمن شد. مدال سرخ شهادت ماحصل آخرين پيكار پهلوان عباس رضايي در آوردگاه گردنو بود. داور سوت كشيد. دست عباس بالا رفت و تماشاگران يك صدا فرياد زدند: شهادت مبارك پهلوان...

خوان هفتم؛ سالن ورزشي شهيد عباس رضايي
سالن ورزشي پهلوان شهيد عباس رضايي خيلي دور نيست. اين سالن اكنون در نزديكي خانه پدري او قرار دارد و محل آمد و شد جوانان كرمانشاهي است. كسي چه مي‌داند نام چند تا از آن جوانان عباس است. چند تايي نام حسين دارند و كدام‌ها را علي صدا مي‌زنند اما اين مسئله كاملاً مشخص است كه خيلي‌هاي‌شان دوست دارند جاي عباس رضايي باشند. به قهرماني بسنده نكنند و پهلوان باشند. از روي تشك كشتي رسم جوانمردي را بياموزند و در ميادين مختلف زندگي به كار برند. شايد اكنون كه وقت مبارزه در ميدان فرهنگي و اقتصادي است در آن مسير و فردا كه جنگي باشد در ميداني ديگر. آنچه مشخص است رسم پهلواني است كه به ارث مي‌ماند و از گرماي نفس و تپش قلوب منتقل مي‌شود. با چنين ميراثي عباس هنوز هم زنده‌ است. رسم پهلواني را عشق است كه هرگز نمي‌ميرد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار