کد خبر: 515604
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۹:۵۸
حاشيه‌اي خواندني از سومين هم‌انديشي نخبگان جهادگر
قصه از اينجا آغاز مي‌شود كه جهادگران به دور‌افتاده‌ترين مناطق محروم با كمترين امكانات مي‌رفتند و شبانه‌روز خدمت به خلق خدا را افتخار خود مي‌دانستند اما هنگام تقدير و تشكر كه مي‌شد به نام شكوه هجرت يا رسم هجرت،‌آنها را به شهر تهران مي‌آوردند، در هتل سكني مي‌دادند و بهترين غذا و پذيرايي را در برنامه مي‌گنجاندند و ... تو خود حديث مفصل ... و ما كه مخالف اين حكايت تلخ بوديم، بر آن شديم تا كارستاني برپا كنيم... به اين ترتيب رفت و آمدها نتيجه داد و درخت تن‌آور جهاد كه زمين فرشي تهران گنجايش دريافت آن را نداشت، به وادي مناطق محروم سفر كرده و در ارض حقيقي‌اش يعني بشاورد مأوا گزيد و «نخستين هم‌انديشي نخبگان جهادي» تعداد شهيدان بدر و يا شايد ياران خورشيد شكل گرفت و بدين ترتيب ۳۱۳ سرباز جهادي گردهم آمدند تا كارستان حقيقي را رقم بزنند و بگويند «گرچه والي رفت اما ولي نعمتان هستند.» جايتان خالي سال ۹۰ دومين نشست كه نه بهتر است بگويم دومين قيام جهادگران نخبه در «چاه دادخدا» شاخ و برگ داد. روستايي در دل كوير جنوبي كرمان، آنجايي كه قلعه‌گنج مي‌خوانندش و به راستي عجب مرواريدها و گهرها و صدف‌هايي را در دل خود جاي داده، نوجوانان و جواناني سرشار از استعداد و ابتكار. سال ۹۱ ... باز هم اسفند ماه آمد و سالگرد بشاگرد و قلعه گنج... آري درست فهميديد سالگرد سوم را فرزندان روح‌الله به جشن نشستند، براي تكميل چشم‌انداز حركت‌هاي جهادي و به بهانه تدوين نظام برنامه‌هاي اردوها در مناطق محروم. سومين عشق‌بازي خادمان ملت، اگر چه همراه چلو‌‌كباب و چلو‌جوجه نبود اما در بخش «چلو» از توابع شهرستان انديكاي خوزستان، سجاده خدمت را پهن نمود تا كارستان ما را كامل‌تر كند. يادتان كه است همان داستان شكوه هجرت در تهران و هتل و ... رسيدن به بشاگرد و حاج عبدالله و ... 

باز هم ژنرالي خاكي 

سه سال است كه اين هم‌انديشي را با تمام همايش‌ها و كنفرانس‌ها و سمينارهاي چرب و پررزق برج ميلاد و سالن‌هاي بين‌المللي صدا و سيما و سالن سران مقايسه مي‌كنم. آبگوشت حاج امير والي در بشاگرد و نان و پنير و خيار و گوجه در قلعه‌گنج، هنوز كه هنوز است بر استخوان‌ها و مفاصل غالب آمده و انرژي جهادگري را در من پرورانيده است اما آنچه حيرت تمام بچه‌ها را در پي داشت، حضور ژنرالي است كه به رغم تمام مشغله‌هاي پيدا و پنهانش كه بر تمام بسيجيان آشكار و هويداست در جمع صميمانه جهادگران حضور يافته و ساعت‌ها در حلقه محبت بچه‌ها مي‌درخشد. ژنرالي كه تداعي همت و زين‌الدين و ميثمي است و همگان او را مسبب هجرت همان شكوه و رسم هجرت‌ها از تهران به بشاگرد و قلعه گنج و انديكا مي‌دانند. آري محمدرضا را مي‌گويم نه آنكه شاه بود و نوكر استكبار، محمدرضايي منظور من است كه نوكر ملت است و خواركننده دشمن، سردار نقدي را مي‌گويم كه هر بار جهادگران گرد هم آمدند او نيز شمع مصفاي بچه‌ها شد. براي آنكه متهم نشوم بگويم در جهاد بشاگرد چند طلبه خارجي همراهمان بودند كه به رسم كشورشان مي‌گفتند «ژنرال» و براي آنها غيرقابل باور بود كه يك ژنرال اين گونه خاكي و ساده باشد، بي‌هيچ محافظ و تشريفاتي، ساده ساده ...
همين ديشب كه سردار بسيجي در افتتاحيه شركت كرد به خاطر لطف مجري جوان كه پرحرف و بي‌خيال بود و ديگر سخنوران كه رعايت وقت را نكردند، محمدرضاي عزيز به خاطر رعايت حال خسته و گرسنه بچه‌ها، به جاي سخنراني مجري برنامه شده و به بهانه اهداي جوايز، اسامي نخبگان را صدا زد و ديگر مسئولان (!) جايزه‌ها را دادند. من از اين حركت سردار شوكه شده و برايم باور كردني نبود. مجري ما كه هنوز خود سردار بود اعلام كرد كه ۶ صبح پس از نماز صبح دقايقي با بچه‌ها در نمازخانه صحبت خواهد كرد، اگر چه آن شب مثل هميشه به هتل و مهمانسرا نرفت و پس از گپ و گفت با بچه‌ها بالاخره ۲ صبح در كنار بچه‌ها آرام گرفت. يادم آمد آن شبي را كه در هواي سرد بدون خبرنگاران و عكاسان به جهادگران فعال در زلزله ارسباران سر زد و شب را در چادرهاي سرد در كنار روستاييان سر كرد تا رسم شهيدان را به ما يادآوري كند. 

نيمه‌شب جوانان جهادگر 

ساعت ۲ صبح بود و من كه مبهوت چهره‌هاي معصوم افسران جنگ نرم و دل‌هاي پاك آنان و دغدغه‌هايشان نسبت به آباداني و عمران روستاها و خدمت‌رساني به محرومين بودم، از حلقه جهادگران مازندران و گيلان خارج شدم تا كمي در خلوت، به آن همه صحنه‌هاي معنوي كه آن شب ديده بودم، فكر كنم. واقعيت امر آن بود كه گيج‌گيج شده بودم. چقدر تفاوت ميان آناني بود كه در شهر ديده بودم با اين جواناني كه در همان شهر زيست مي‌كنند، اما چقدر آسماني هستند! اينان هم جوان بودند و بايد وقتي دور هم جمع مي‌شوند لطيفه بگويند و دغدغه آينده شغلي و زندگي و ... داشته باشند اما مدام از روستاها مي‌گفتند و خدماتي كه كردند... خوشحالي و ناراحتي‌شان هم با جوانان معمولي فرق داشت. هر وقت از خانه ساخته شده براي محرومي سخن مي‌راندند، گل از لبشان شكوفا مي‌شد و هرگاه محروميتي را بر زبان جاري مي‌كردند، چهره‌هايشان در هم فرو مي‌رفت... خدايا! مگر آويني و زين‌الدين غير از اينانند؟! والله شوشتري را در آنان مي‌ديدم، خدا مي‌داند كه چشمانشان همچون چشم زيباي همت مي‌درخشيد و مانند همان چشم از خستگي و نخوابيدن، سرخ و كبود شده بود و...
ساعت ۳ صبح شده بود.در حياط مدرسه كه هتل جهادگران بود قدم مي‌زدم، چراغ اتاقي روشن بود و زمزمه مناجاتي مي‌آمد و هق هق گريه... باز هم متعجب ماندم ديگر تصميم خوابيدن داشتم چون اين صحنه‌ها مرا به فكر وا مي‌داشت كه چرا من اين كارها را بلد نيستم. به طبقه دوم رفتم كه در انتهاي راهروي دراز، حركت سايه‌اي توجهم را جلب كرد. به هر حال روستا بود و حدس جانور بودن آن سايه، احتياط را به من يادآوري مي‌كرد. نزديك شدم، خدايا! باز هم جوان جهادگري بود كه با تمام سختي راه و خستگي حاصل از آن روز، به نماز شب ايستاده بود... 

برگشتي به خدا 

آري، اگر چه كار من ايجاب مي‌كرد صبح آن روز باز گردم اما اين برگشت، ظاهري بود و اصل، آن بود كه همنشيني شبانه با پاك‌ترين بندگان روزگار، بارقه اميدي در دلم روشن نمود كه قرار است باز هم رجعتي به خدا داشته باشم و تأملي به اعمالم.
قلمي فرسوده از منتظر خورشيد
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار