
دكتر حسين شريفي آزادهاي است كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي فعاليتهاي بسيجيوار خود را در مساجد آغاز كرد و با شروع جنگ تحميلي راهي جبهه شد. او پس از شركت در عملياتهاي ابتداي جنگ، در سال ۶۱ در عمليات والفجر مقدماتي اسير و به اردوگاه موصل منتقل شد. وي پس از سالها اسارت در سال ۶۹ آزاد شد و به ميهن اسلامي بازگشت. شريفي پس از اينكه به ايران بازگشت با عزمي راسخ به تحصيلاتش ادامه داد و در رشته پزشكي پذيرفته شد و اين بار براي آباداني كشور قدم برداشت. آنچه در ادامه ميآيد بخشي از خاطرات دوران دفاع مقدس و اسارت از زبان اوست.
درست زماني كه دوره دبيرستان را سپري ميكردم، مقارن با ايام انقلاب بود و من نيز فعاليتهاي انقلابيام را آغاز كردم. آن دوران همراه مردم در تظاهرات شركت ميكردم. بعد از اينكه انقلاب به پيروزي رسيد، همزمان با درس خواندن، در فعاليتهاي مسجد محلهمان شركت ميكردم تا اينكه پس از فارغالتحصيلي به دليل تجربهاي كه در اين زمينه به دست آوردم مسئوليت بسيج مساجد را به عهده گرفتم. به خاطر دارم وقتي ديپلم گرفتم چون انقلاب فرهنگي شروع شده بود، دانشگاهها تعطيل شدند و نتوانستم در كنكور شركت كنم. در آن روزها كه دقيقش ميشود شهريورماه سال ۵۹، جنگ تحميلي عراق عليه ايران شروع شد و من بايد طبق وظيفه برابر دشمن قرار ميگرفتم، بنابراين راهي جبهه شدم.
عملياتي كه لو رفتوالفجر مقدماتي از جمله عملياتهايي بود كه درآن حضور داشتم. در حالي كه عدم موفقيت در عمليات رمضان، دورنماي پيشروي در شرق بصره را دور از دسترس نشان ميداد، پيروزي در عمليات محرم و تسلط بر زمينهاي تخت استان ميسان، دستيابي به شهر العماره عراق را امكانپذير كرده بود. به همين منظور و نيز از آن جايي كه فرماندهان جنگ ناگزير بودند مقابل تجهيزات برتر عراق، زمين سخت را گزينش كنند و درگيري در وضعيت دشوار را به دشمن تحميل كنند، منطقه رملي غرب ارتفاعات ميشداغ براي انجام عمليات سرنوشت ساز والفجر انتخاب شد. اولين هدف تصرف پل غزيله بود و اگر اين مرحله از عمليات با موفقيت انجام ميشد، تصرف شهر العماره به عنوان دومين هدف در دستور كار قرار ميگرفت.
هفدهم بهمنماه سال ۱۳۶۱ با رمز «ياالله، ياالله، ياالله» عمليات از پنج محور آغاز شد و نيروها در تاريكي مطلق شب به منظور پاكسازي ميادين مين و شكستن خطوط دفاعي دشمن و رخنه در اين خطوط پيشروي كردند. وسعت و عمق موانع و استحكامات دشمن و وجود كانالهاي متعدد كه دشمن براي ايجاد آنها تلاش بسياري انجام داده بود، سرعت لازم را از نيروها گرفت. در نتيجه، اگر چه خط اول دشمن شكسته شده بود اما به دليل عدم پاكسازي منطقه و در حالي كه تاريكي شب رو به پايان بود و كمكم سپيده صبح از راه ميرسيد، طبيعي بود كه امكان استقرار كامل وجود نداشت.
به رغم وضعيت موجود به خاطر موقعيت خاصي كه به تبع آغاز عمليات در ميان مردم ايجاد شده بود و از طرفي به دليل اميدواري مسئولان و نيز تبليغات سوء دشمن، مرحله دوم عمليات ۲۰ بهمنماه يعني به فاصله سه روز، به منظور انهدام نيرو و تجهيزات دشمن آغاز شد اما اين بار نيز عدم هماهنگي در نيروهاي عملكننده و همچنين هوشياري دشمن و احاطه او بر راهكارهاي خودي، مانع از پيشرفت رزمندگان شد. در عمليات والفجر مقدماتي قرار بود براي فتح بصره از شمال به سمت آنجا حركت كنيم. ناگفته نماند آن زمان ناخدا افضلي فرماندهي نيروي دريايي ارتش ايران را به عهده داشت كه وابسته به نيروهاي حزب تودهاي بود، اين موضوع باعث شد طي عمليات بخشي از نقشهها لو برود. به هر حال عمليات لو رفته بود و حالا بحث اينكه ما عمليات انجام دهيم يا نه مطرح شد اما چون عمليات والفجر با برگزاري اجلاس جنبش عدم تعهد مصادف شد و قرار بود رهبر معظم انقلاب به عنوان رئيسجمهور در آن اجلاس شركت كنند، نهايتاً قرار شد عمليات انجام شود.
اسارت در والفجر مقدماتيدر مرحله دوم عمليات ما مسافت زيادي را طي كرديم كه وارد خاك عراق شديم. نيروهايي كه داخل خاك عراق شدند در همان داخل منطقه درگير شدند و بسياري از بچهها يا شهيد شدند يا مجروح. بخش عظيمي از اين شهدا كه در تفحص پيكر مطهرشان برگردانده شد همان شهداي والفجر مقدماتي بودند. من هم در اين ميان مجروح شدم. سربازان عراقي مجروحان را به بغداد بردند و از آنجا ما را به اردوگاه موصل منتقل كردند. سال ۶۱ بود كه به اسارت درآمدم. بعد از اسارت، در اردوگاه با دوستان صحبت كرديم و تصميم به فرار گرفتيم و براي اين كار طرح و نقشه بسيار كشيديم. ما نميخواستيم در اسارت باقي بمانيم. آرزوي ما اين بود كه در جبهههاي نبرد مقابل دشمن ايستادگي كنيم و به شهادت برسيم اما وقتي اسير شديم بسيار ناراحت بوديم. براي فرار از اردوگاه با مرحوم حاجآقا ابوترابي صلاح و مشورتي انجام داديم و گفتيم بچهها طرحي را آماده كرده و قصد فرار دارند. حاج آقا بعد از اينكه با صبر و حوصله به همه حرفهاي ما گوش داد، گفت: به دو دليل از انجام اين كار صرفنظر كنيد، يك دليل اينكه معلوم نيست اين طرح موفق بشود يا نه. دوم اينكه اگر هم با موفقيت انجام شود، راضي نشويد بقيه بچههايي كه اينجا هستند اذيت شوند؛ چراكه در دوران اسارت اگر كسي از اردوگاه فرار ميكرد براي ديگر اسرا موانع و محدوديتهاي بسياري ايجاد ميشد و بچههايي كه ميماندند خيلي اذيت ميشدند. بعد از اينكه صحبتهاي مرحوم ابوترابي را شنيديم، گفتيم: پس بايد چه كاري انجام دهيم؟ ايشان فرمودند:«شما روي سه مسئله كار كنيد. اولاً بچهها بايد از نظر ديني تقويت شوند. از نظر جسمي هم روي آنها كار كنيد كه با غذاي اردوگاه مشكل جسمي پيدا نكنند. سوم اينكه اسرا بايد از نظر علمي هم قوي شوند بنابراين بايد به اين موضوع نيز توجه شود.»
دفترچه با پاكت تايدپس از آن يك گروه آموزشي تشكيل داديم تا پايههاي علمي بچهها را تقويت كنيم. البته هر چند كه قلم و دفتر ممنوع بود اما در آن شرايط اسارت، اسرا با سيمان و پاكت تايد و هر چه به عنوان كاغذ محسوب ميشد، يك دفترچهاي درست ميكردند و براي كارهاي آموزشي از آن استفاده ميكرديم. بين خودمان مسائل رساله را تقسيم كرديم تا در برخي مطالب و نامهنگاريهايي كه با خانوادهها انجام ميداديم، هر خانوادهاي چند مسئله از رساله را در نامه بنويسند. مسائل كه جمعآوري شد تقريباً يك رفرنس و منبعي به وجود آمد كه توانستيم روي آن كار كنيم و مسائل دينيمان را قوي كنيم و از طريق همان نامهنگاريها الحمدلله رسالهاي طراحي شد.از نظر قرآن هم بچهها آنچه را حفظ كرده بودند روي كاغذ آوردند. احاديث هم هر چه بود جمعآوري شد و در نهايت نيروهاي تحصيلكرده حوزه و دانشگاه دور هم جمع شدند و طرح آموزشي ايجاد كردند.
ما تقريباً يك نظام آموزشي را از نهضت سوادآموزي تا پيشدانشگاهي تدوين كرديم طوري كه از پيرمرد ۷۰ ساله تا نوجوانان ۱۴- ۱۳ در نهضت سوادآموزي مشغول شدند. فضاي آموزشي بسيار خوبي تشكيل شد و بچهها هم با علاقه كار ميكردند و درس ميخواندند. يك مطلب هم آقاي ابوترابي فرمودند: هر كس قرآن حفظ كند من شخصا او را به ديدار خصوصي حضرت امام(ره) ميبرم. اين موضوع باعث شد بچهها خيلي تشويق شوند. فضاي خاصي تشكيل شد يكي از كارهاي مد نظرمان بحث زبان عربي و انگليسي بود و در اين زمينه هم پيشرفت خوبي داشتيم.
از اخبار ايران غافل نبوديمدر دوران اسارت سختيهاي بسياري سر راه داشتيم. ساعت ۸ بيدار ميشديم و عراقيها در را باز ميكردند تا ساعت ۱۱ شب بيدارباش بوديم. ساعت ۱۱ شب خاموشي ميزدند و همه ميخوابيدند. در اين ميان ما كه مشغول آموزش و فراگيري علم بوديم، نميخوابيديم و در مقابل سربازهاي عراقي ناسزا ميگفتند كه چرا نميخوابيد؟ ما نگهبان ميگذاشتيم تا به محض اينكه سرباز عراقي برگشت به ما خبر دهد تا خودمان را به خواب بزنيم و او رد شود و مجدد شروع به كار كنيم. بخشي از كار را هم براي صبح ميگذاشتيم. صبح بعد از نماز، مطالب روز را براي تدريس يادداشت ميكرديم تا اينكه يك بار عراقيها مرا ديدند و حسابي مورد نوازش قرار دادند! يكي از برنامههاي كاريمان اين بود كه به تمرين اخبار ميپرداختيم. در حقيقت يك روز را معين كرده بوديم كه اخبار كل هفته را جمعآوري كنيم. هر اتاق يك مسئول داشت و بچهها هم نسبت به اين برنامه بسيار علاقه نشان ميدادند. زماني كه اخبار را ميگفتيم اتاق آنقدر ساكت ميشد كه پشه پر ميزد متوجه ميشديم بخشي از اين اخبار هم از طريق راديو اعلام ميشد.
البته به صورت پنهاني از راديو استفاده ميكرديم، چون داشتن راديو يعني از جان گذشتن. ساعتي به اخبار راديو گوش ميداديم كه از هر نظر امنيت كار رعايت ميشد. معمولاً بچهها در آن ساعتهاي آخر به اخبار گوش ميدادند و در مجموع تقريباً يك گزارش جامعي از تحولاتي كه در ايران ميگذشت جمعآوري ميكرديم. به خاطر دارم زماني كه آزاد شدم و با دوستان صحبت ميكردم، متوجه شدم در آن دوران در جريان بسياري از مسائل قرار داشتيم.
تغيير خشونت بعثيهاتا سال ۶۵ عراقي به شيوه خاص خود با ما برخورد ميكردند و بيشتر ما را از نظر جسمي آزار ميدادند اما حدود سال ۶۵ روش عراقي تغيير كرد و سختگيريهاي جسميشان كمتر شد. از سال ۶۵ كه منافقين به عراق آمدند با رهنمودهايي كه به دولت عراق دادند برخورد بعثيها تغيير كرد. از سال ۶۵ ديگر قلم و دفتر را آزاد كردند و روش كارشان را تغيير دادند. از آن سال صليب سرخ براي ما كتاب ميآورد. مثلاً ميگفتيم قرآن بياوريد قرآن انگليسي ميآوردند و امكانات اين چنيني را براي ما فراهم ميكردند. در واقع برخي از آزار و اذيتهاي جسميشان را كم كردند و در حقيقت آزارهاي روحيشان آغاز شد. موسيقي پخش ميكردند و با اين كار ميخواستند ما را از نظر روحي آزار دهند، يكي ديگر از كارهايشان اين بود كه مثلاً در نامهاي براي بچهها مينوشتند پدرت ضد انقلاب شده است. به هر حال آن رويه ادامه داشت تا اينكه سال ۶۹ بالاخره آزاد شديم و به ميهن اسلامي بازگشتيم. آن دوران با همه خاطراتش گذشت و حالا ما امروز بنا به فرموده حضرت آقا وظيفه داريم تا براي حفظ خاطرات آن روزها، آنها را بازگو كنيم.