
در نكوداشت خاطرهاش، ساعتي در فضاي مصفاي خانه جلال و سيمين، با خانم ويكتوريا دانشور و همسرشان جناب پرويز فرجام به گفتوگو نشستيم. ماحصل آن ناگفتهها و خاطرههايي است كه پيش روي داريد.
خانم دانشور! از قديميترين خلقيات خواهرتان در شيراز چه چيزهايي را به خاطرمي آوريد؟ دانشور: در شيراز در منزل پدريمان يك حوض بزرگ داشتيم كه تا نصف آن تخت بود و شبها پدر، مادر و من روي آن ميخوابيديم. خانم سيمين هم آن طرف روي تخت ميخوابيد. روزها در اين حوض شنا ميكرديم و آنقدر شادي و بازي ميكرديم كه تصورش را هم نميتوانيد بكنيد. مدرسهاي كه در آنجا درس ميخوانديم اعتقاد زيادي به ورزش داشتند. صبحها در مدرسه مهرآئين، معلم ورزش حسابي به ما ورزش ميداد، روزها هم پدرمان ما را تشويق ميكرد كه تحرك داشته باشيم و ميگفت: ورزش برايتان سلامتي ميآورد. شنا ميكرديم، ميدويديم، هفتهاي يك بار باباكوهي ميرفتيم. كولهپشتي هم ميبستيم و آب و ميوه و غذا ميبرديم و حس ميكرديم براي خودمان سياح شدهايم! خوش و خرم با بچههاي فاميل و خانوادههاي بيماران پدرم كه با ايشان بسيار صميمي بودند، به گردش ميرفتيم. يادم است يك روز خانم سيمين به غاري در باباكوهي رفت و نشست و با او شعر خواند. (باباكوهي يك مرد روحاني بود كه چهره بسيار نوراني و موها و ريشهاي بلند و سفيدي داشت) باباكوهي به خانم سيمين گفت: «بابا! بيا ببينم، تو خيلي شعر بلدي.» واقعيت اين است كه پدرمان خيلي به شعر علاقه داشت و ماهي يك بار با دوستانش در حافظيه شب شعر داشتند. خانم سيمين هم ميرفت و گوش ميداد. خانم سيمين براي باباكوهي شعر ميخواند و ايشان بسيار مجذوب هم شده بود.
علاقه خانم دانشور به ادبيات، از محيط خانوادگي و علاقه پدر به ادبيات نشأت گرفت يا خودش هم زمينهاش را داشت؟ دانشور: خودش زمينهاش را داشت، ولي پدرمان مشوق او بود. هر مهماني ميآمد، پدرمان صدا ميزد: «بابا! بيا شعر بخوان.» شعري نبود كه خانم سيمين حفظ نباشد. ذوق عجيبي داشت و همين كه شعري را هر قدر كه بلند بود ميخواند، بلافاصله حفظ ميشد. حافظه فوقالعاده قوياي داشت. يادم است آقاي علياصغر حكمت كه به شيراز ميآمدند، پدرم صدا ميزد:«بابا! بيا كه آقاي حكمت آمدهاند» و خانم سيمين با شوق و ذوق ميپريد و ميآمد و برايشان شعر ميخواند و ايشان هم جواب ميدادند. خيلي دوستشان داشت. بعد هم در مدرسه مهرآئين روزنامه ديواري را دستش دادند و بچههاي حسابي مثل خانمها فرنگيس و مهرانگيز نمازي كه دختران بسيار فرهيختهاي بودند، كمك خانم سيمين ميكردند. با هم شعر ميخواندند، روزنامه مينوشتند و فعال بودند.
ايشان از چه زماني تصميم گرفت رسماً وارد عرصه ادبيات شود و كلاً آينده، هويت و زندگياش را به دست ادبيات بسپارد؟ دانشور: از همان كودكي اين تصميم را گرفته بود. كاملاً معلوم بود كه در ادبيات آينده درخشاني خواهد داشت. يك شب پدرمان شاد و خوشحال آمد و گفت:«نامهاي از آقاي صديق اعلم دارم كه نوشته آتيه اين دختر خيلي درخشان است.» اين ماجرا آن شبي بودكه فردايش پدر فوت شد! اين را ميگفت و خيلي ذوق ميكرد.
فوت پدر چه تأثيري روي زندگي شما و خانم دانشور گذاشت؟ خانم دانشور روحيه مستقل و متكي به خودي داشت. فكر ميكنم فوت پدرتان در دوران نوجواني شما هم عامل مهمي در تقويت اين توانايي بود. دانشور: فوت پدر خيلي روي زندگي ما اثر گذاشت. من خودم ۱۴ سال داشتم كه پدرم فوت شد. مادرمان هم مريضخانه بودند. پدرمان هميشه به من ميگفت: «حواست به خواهر و برادرهايت باشد» و يك جور اتكاي عجيبي به من داشت، چون راستش خيلي قلدر بودم و چندان ظريف و سانتيمانتال نبودم! پدرمان يك پدر درجه يك بود و وقتي فوت كرد، خيلي چيزها برايمان تمام شد. سر فلكه شيراز سه چهار هزار متر زمين داشتيم كه مادرمان آن را به باغ تبديل كرد و ما تقريباً چيزي از بيرون نميخريديم. مادرمان هم خيلي قوي بود.
بعد بچهها يكييكي براي تحصيل به تهران رفتند. خانم سيمين هم كه درآن دوره داشت در تهران تحصيل ميكرد. برادر بزرگمان باستانشناسي خواند، برادر ديگرمان افسري رفت و من ماندم و خسرو و مادرمان. ديپلم كه گرفتم در شيراز دانشگاه نبود و من به دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران آمدم كه يك روز مادرمان به خانم سيمين تلفن كردند كه ما نميتوانيم دوري ويكي را تحمل كنيم و او كه آمده تهران، انگار همه چيز ما آمده است. راستش را بگويم آدم مديري بودم. خانم سيمين خداي استعداد بود، ولي من قدرت اداره و مديريت زندگي را داشتم.
از وضعيت الان شما هم كاملاً مشخص است! دانشور:(باخنده) بعد مادر يك مرتبه به ما زنگ زدند كه اثاث كشيديم و داريم ميآييم تهران. ما خانه خانم فروغ حكمت، دخترعموي مادرمان بوديم. ايشان زن تنهايي بود و همگي به آنجا رفتيم تا اينكه مادرمان جايي را اجاره كردند و بعد هم از آقاي مهندس خليلي يك خانه خريدند.
كلاً شيراز را رها كردند و به تهران آمدند؟ بله.
خانه شيرازتان را نگه داشتيد؟ دانشور: نه، خالهمان كه در شيراز بودند آن را به دانشكده ادبيات شيراز فروختند. آنها هم آن باغ را به هم زدند و تا توانستند آپارتمان ساختند!
اولين كتاب خانم دانشور كه به شكل رسمي چاپ شد «آتش خاموش» بود، هر چند بعدها به محاق رفت و در سايه ساير آثارشان قرار گرفت. مخصوصاً در سايه سووشون. اين موفقيت اوليه چقدر موجب شهرت ايشان شد و چقدر در جامعه بازتاب داشت؟ دانشور :قبل از آن به شهرت رسيده بود، به همين دليل تأثير چنداني نداشت. خانم سيمين هميشه شاگرد اول بود. ديپلم كه گرفت در تمام ايران اول شد. فقط انشا را ۵/۱۹ داده بودند، وگرنه همه درسهايش ۲۰ شده بود، به همين دليل اين موفقيت آنقدرها برايش مهم نبود. معروف بود.
در همان شيراز؟ دانشور: بله، درهمان دوره ميرفت اسبسواري ميكرد. با هم شنا ميكرديم. اعجوبهاي بود. در مدرسه مهرآئين عضو تيم بسكتبال بود و هميشه توپ را در سبد ميانداخت. خيلي لايق بود.
ماجراي ازدواج ايشان با جلال را قبلاً در مصاحبهاي با ما تعريف كردهايد و منتشرشد. اين ازدواج چقدر روي شخصيت خانم دانشور تأثير گذاشت؟ آيا شخصيتش را تغيير داد يا بنمايه شخصياش باقي ماند؟
دانشور: بن مايهاش باقي ماند. البته آقاي آلاحمد هم هميشه همان صداقت، وطنپرستي و صراحت را داشتند. در كار هم دخالت نميكردند و حرمت همديگر را كاملاً نگه ميداشتند.
شخصيت هر دوي آنها از آثارشان كاملاً مشخص است، اما علاقه شديدي هم به هم داشتند.
دانشور: همينطور است. آقاي آلاحمد خيلي خانم سيمين را دوست داشت و اولين كساني هم كه كتابهاي همديگر را ميخواندند، خودشان بودند. وقتي خانم سيمين رفت امريكا، آقاي آلاحمد مرتباً خانه ما بود و ميگفت برايم مرغ توي فر درست كنيد.
فرجام: منظورشان اين است كه خانه ما را خانه خودشان ميدانستند و با ما خيلي راحت بودند. خيلي خوش ميگذشت. با هم ميرفتيم شمال، شيراز، اين طرف و آن طرف.
خانم دانشور چند سال امريكا بود؟ دانشور: حدود يك سال در دانشگاه استانفورد.
جلال در آن يك سال بيشتر با شما مأنوس بود. دانشور: بله، آقاي آلاحمد خيلي به نقاشي علاقهمند بود و من او را به نمايشگاههاي مختلف ميبردم. ماشاءالله خيلي استعداد داشت.
جناب فرجام! اولين بار كه با خانم سيمين دانشور آشنا شديد، چه ويژگيهايي در ايشان براي شما برجسته بود؟ او را چه جور آدمي شناختيد؟ و به مرور زمان، اين شناخت چقدر تغيير يافت يا تكامل پيدا كرد؟ فرجام: خانم سيمين شخصيت مخصوص به خودش را داشت. من درآن دوران، در چند شركت كار ميكردم و فرصت زيادي براي رفت و آمد با خانم سيمين نداشتم، ولي واقعاً همه ايران ايشان را ميشناختند و فاميل من افتخار ميكردند كه با چنين خانوادهاي مرتبط هستيم، ولي من خيلي در عوالم نويسندگي و ادبيات نبودم، اما خانم دانشور بسيار خانم نازنيني بودند و انسان خيلي زود تحت تأثير شخصيت ايشان قرار ميگرفت، توصيههايشان خيلي خوب بود. در دوران بارداري همسرم ميآمدند و رسيدگي ميكردند و خيلي دوست داشت بچهدار شود. (بغض ميكند).
كه اين اتفاق هم نيفتاد. برخورد اولي كه با ايشان داشتيد يادتان است؟ فرجام: ايشان خيلي در كارها دخالت ميكردند، من هم جوان بودم وگاهي به من برميخورد! ولي خيلي خوب بود.
دانشور: خيلي مهربان بود... فرجام: از عجايبي كه ميخواهم بگويم، اين است كه خانم سيمين نهتنها در ادبيات كه در رياضيات هم شاهكار بود. با اينكه سالهاي سال از تحصيل ايشان گذشته بود، وقتي مسئله رياضي مطرح ميشد، ايشان خيلي قشنگ حل ميكرد و آنقدر اين كار برايشان ساده بود كه واقعاً شاهكار بود. خيلي شخصيت بزرگي داشت.
همان مدت كوتاهي كه با ايشان حشر و نشر داشتيد، چه تأثيري روي شما گذاشت، مخصوصاً اين اواخر كه شما و خانم خيلي به ايشان نزديك شده بوديد. فرجام: حقيقتش را بخواهيد من آدم درونگرايي بودم و از اشخاص دوري ميجستم.
سرتان به كار خودتان بود؟ دانشور: گاهي شبها تا نصف شب كار ميكرد...
فرجام: دورهاي بود كه كار شركتهاي خارجي در ايران بسيار رواج داشت، مخصوصاً انگليسيها و فرانسويها زياد بودند و من غالباً شبها در فرودگاه بودم و خيلي كم با سيمين خانم برخورد داشتم و خيلي كم خدمتشان ميآمديم، ولي هيچ نقار و كدورتي نبود. من و خانمم زياد اهل معاشرت نبوديم.
دانشور: براي خودمان زندگي ميكرديم...
فرجام: اين اواخربه دليل مشكلاتي كه خانم سيمين داشت، ما نزد ايشان آمديم، سيمين خانم خيلي رفتار ما را ميپسنديد، چون ما قصد سوءاستفاده نداشتيم و قبل از آن هم تصور ميكرديم وضعيت ايشان روبه راه است.
يعني در آن دوره تصور ميكرديد راحت هستند؟
فرجام: بله...
دانشور: بله، اگر ميدانستيم غير از اين است، ميرفتيم...
فرجام: دراين باره خاطرهاي برايتان بگويم. چند بار كه سر خاك برادرشان رفتيم...
دانشور: هوشنگ...
فرجام: اصلاً تاريخ روي سنگ قبر عوضي بود و غيرمنطقي به نظر ميرسيد. گفتم: «خانم سيمين! چرا اينجوري شده است؟» جواب داد: «بيكسي!» . تا وقتي كه ما را صدا زد و گفت بياييد اينجا كارتان دارم، مرتباً اين «بيكسي» را تكرار ميكرد و تازه آن موقع بود كه فهميدم خانم سيمين واقعاً بيكس بوده است، منتها به روي خودش نميآورد. باور من اين است كه با آن سلامت جسمي كه خانم سيمين داشت، با آن سابقه ورزشكاري و روحيهاي كه داشت، ۱۰ سال ديگر هم عمر ميكرد! چنان حالش را به هم زده بودند كه چمدانش را برداشته و گفته بود: «ميخواهم بروم بهشتزهرا!» و آنها اين مسئله را شوخي گرفته بودند. وقتي به اينجا آمديم، خانم سيمين گفته بود: «من نميدانستم پرويز اينقدر خوب و مهربان است.» در تمام مدتي كه با ايشان و جلال بودم، درصورت لزوم، در تمام جزئيات زندگيشان مشاركت داشتم. الان اگر چراغ گاز منزل ايشان را ببينيد، مال ۶۰ سال پيش است كه من از يك شركت خارجي برايشان خريدم. خانم سيمين مستخدمي داشت به اسم كشور كه من برايش فرستادم. هر كسي او را ديده است، ميگويد تنها مستخدم خوبي كه خانم سيمين داشت، كشور بود. كمكشان ميكرديم، ولي درجزئيات زندگيشان دخالت نميكرديم. بسيار خانم مهرباني بودند. به مجالس كه ميرفتيم، همه دوست داشتند با ايشان آشنا شوند.
همگان، مخصوصاً خبرنگاران ميدانند كه ايشان خيلي كسي را به خانهاش راه نميداد. آدمي نبود كه منتظر باشد افراد به ديدنش بيايند و آدمهاي اطرافش، آدمهاي معدود و شناختهشدهاي بودند. اين اواخر هم چندان به كسي اعتماد نميكرد. در اين سالهاي آخر كه شما متولي مراقبت از ايشان بوديد، چه ويژگيهايي را در ايشان ديديد؟ امورشان چگونه ميگذشت؟ چه خواستههايي داشتند؟ چه حرفهايي ميزدند؟ چه افكاري داشتند؟ دانشور: بهترين موقع زندگي خانم سيمين اين چهار سال بود. هميشه خودش ميگفت...
فرجام: ايشان با من و ويكي حالت صميميتي پيدا كرده بود، بهطوري كه هر كسي در ميزد و ميگفت: «ويكي و پرويز آمدند. برويد در را باز كنيد.» از نظر مطالعه، بسيار به اشعار سهراب سپهري علاقهمند بود.
خانم دانشور گرايشهاي عرفاني خاصي داشت. عرفانهاي گوناگون را بهخوبي ميشناخت و راز و نياز خاصي با خدا داشت. از اين ويژگيشان هم برايمان بگوييد.
دانشور: همه ما اين ويژگي را از پدرمان داريم. پدرمان نصف شب بيدار ميشد و براي بيماران دعا ميكرد. صبح سحر بلند ميشد و دعا ميكرد كه خدايا! از من بگير و به فلان بيمارم بده. عمه ما در سال وبايي، شوهر و سه فرزندش را از دست داده بود، ولي از ايماني كه به خدا داشت، اصلاً غصه نميخورد و ميگفت: «اگر غصه بخورم، خدا غضبمان ميكند.» خانم هم همه وجودش معنويت بود.
به زبان خاطره از اين ويژگيهاي خانم دانشور بگوييد.
دانشور: بم كه زلزله آمد، خانم سيمين خيلي كمك كرد. هر كاري از دستش برميآمد، ميكرد. اين سالهاي آخر به من گفت: «ويكي! يك نفر خيلي احتياج دارد، خانهاش را اداره كن.» همهجوره كمك ميكرد. خيلي شريف بود.
در اين چهار سال آخر كه با ايشان همخانه بوديد، چه حال و هوايي داشت؟ حالاتش در سالهاي آخر چگونه بود؟ دانشور: شاهكار! راستش اول كه آمديم، خيلي احترامي به خيليها نداشت، ولي ديگر اين نگاه را رها كرد و ديد زندگي خيلي قشنگتر از اين حرفهاست. به همه مهرباني ميكرد و همه را دوست ميداشت و ميگفت بهترين سالهاي خوش من همين چهار سال بوده است. نه اسم پول برايش آورديم، نه اسم كارهايمان. ميگفت: «خسرو بيايد، من ميميرم.» خسرو، برادر كوچكمان دو سال پيش در امريكا فوت شد. روزي كه مرد، از فردايش ديگر خانم سيمين اسم خسرو را نياورد! به او نگفته بوديم كه فوت شده است، اما خودش روي يك حس دروني، ديگر اسم خسرو را نياورد. خانم سيمين در اين سالهاي آخر معبودي شده بود. نه كوچكترين حرفي در باره كسي ميزد، نه از كسي گلايهاي داشت. خيلي حال خوب و قشنگي داشت.
ايشان از شنيدن خبر فوت دوستانش خيلي درد ميكشيد؟
دانشور: ما در اين چهار سال آخري كه با او بوديم، نميگذاشتيم بفهمد. مگر ميشود قلب به اين كوچكي اندوه همه را در خودش جا بدهد و تحمل كند؟
چه چيزي بيشتر از همه خوشحال و چه چيزي بيشتر از همه ناراحتش ميكرد؟ دانشور: از محبت كردن به ديگران خيلي خوشحال ميشد. خيلي آدم عاطفياي بود. بايد گذاشت چنين آدمي خيلي طبيعي زندگي كند، چون اهل اجحاف نيست. چيزي كه خيلي خوشحالش ميكرد، ديدار با دكتر قلبش، آقاي دكتر عبدي و خانمش دكتر بهنوش تهراني، دكتر پوست بود كه هر دو بسيار مراقبش بودند. وقتي هم كه خانم سيمين فوت شد، آقاي دكتر عبدي گفت: «شما هيچ نگران نباشيد و همه كارهايش را خودش كرد.»
خاطره روزهاي آخر زندگي خانم دانشور را برايمان بيان كنيد. دانشور: در اين چهار سال نشد كه حتي نيمساعت براي ديدن ايشان دير بياييم! برف هم كه ميآمد، صبح سر ساعت ميآمديم. چند وقت بود كه خانم سيمين آنفلوآنزا گرفته بود. به آقاي دكتر جليلي، دكتر اعصابشان تلفن كردم، گفتند: «حواستان باشد روزي دو ليوان آبميوه به ايشان بدهيد.» خانم سيمين گفتند: «بگوييد دكتر عبدي بيايد.» ما به دكتر گفتيم كه پاي خانم سيمين ورم كرده است. گفت: «من دارو ميفرستم.» ايشان ميآمد، آزمايش ميگرفت، جوابش را ميآورد، دارو ميفرستاد. نه خودش، نه خانمش حتي يك ريال هم از خانم سيمين نميگرفتند. خلاصه من چنين دكتري در هيچ جاي عالم نديدهام.
فرجام: روز آخر هم آمبولانس را خودش گرفت و جنازه را برد و هر كاري كرديم از ما پول قبول نكرد...
دانشور: در بيمارستان پارس هم كه بستري بود، هيچي نگرفتند. ۱۸ ميليون هزينه بيمارستان شد، ولي حتي يك ريال هم نگرفتند. به هرحال، دراين اواخردكتر عبدي و خانمش آزمايش و معاينه كردند و به اين نتيجه رسيدند كه ديگر نه مغز، نه قلب و نه ريه نميتوانند فعاليت كنند.
كي به اين نتيجه رسيدند؟ فرجام: يك هفته قبل از فوت به ما گفتند خودتان را آماده كنيد!...
دانشور: به دكتر عبدي تلفن زديم و خانمش به ما گفت: «خودتان را آماده كنيد. بالاخره زندگي همين است.» ما هم بيشتر ميرفتيم و ميآمديم.
حساسيتتان بيشتر شده بود؟ دانشور: ابداً. وقتي آدم با شرافت زندگي كند، وجدانش او را نميخورد كه چرا اين كار را نكردي؟ چرا اين پول را خوردي؟ وقتي انسان وظيفهاش را انجام ميدهد، عذاب وجدان ندارد، البته گريه دارد، ولي اين روزها چه بسا كه نه بر مرده كه بر زنده بايد گريست. روز قبلش به پرستارش گفتيم: «نرو» ولي هر كاري كرديم، رفت مرخصي.
چرا؟ دانشور: براي اينكه خودخواه هستند. پرستار واقعي نداريم. بايد دوره ببينند. از آن موقع به بعد ديگر نظارت ما ساعتي شد.
فرجام: سه چهار روز مانده به آخر عمر، ديگر نميتوانستند قرصهايشان را بخورند...
چرا؟ بلع قرصها دشوار شده بود يا عمداً نميخورد؟
دانشور: عمداً نميخورد. بايد روزي ۱۷ تا قرص ميخورد. روز آخر كه آمديم، گفت: «بگذاريد بخوابم.» گفتم: «من و پرويز از راه دور آمدهايم.» احساس كردم خسته است. خوابيد. يك ساعتي نشستيم و بعد رفتيم خانه.
علائم متفاوتي داشت؟ دانشور: ابداً. از آنجا به همسايهشان، سيمين خانم تلفن زدم و گفتم: «سر بزن.» رفت و برگشت و گفت: «آبميوهاش را خورده و الان خواب است.» ظهر باز زنگ زدم و چيزي به من نگفتند. ساعت ۴ كسي كه ميآمد و سر ميزد، تلفن كرد كه خانم و يكي! خودت را برسان. فوراً فهميدم. سيمينخانم ميگفت: «خودم را بالاي سرش رساندم و به او آب زمزم دادم.» راحت خورد و چشمش را بست! به آقاي حميدي ازوزارت ارشاد زنگ زدم. گفتم: «خانم دانشور فوت كرده است.» گفت: «من همين الان به وزير ارشاد زنگ ميزنم.» انصافاً وزارت ارشاد كمال محبت و همراهي را كرد. تشييع خانم سيمين هم خيلي باشكوه بود.
از روز فوت ايشان تا مراسم هفت از واكنشهاي مردم چه خاطراتي داريد؟ دانشور: سه روز و سه شب از همه دنيا تسليت بود كه بر سر ما ميباريد و نميگذاشتند بخوابيم. اين چه دردي از آدم دوا ميكند؟!
شما براي تعميرو سر پا نگهداشتن خانهاي كه جلال آلاحمد به دست خود ساخت و خانم سيمين دانشور تا آخرين لحظه عمر در آن زندگي كرد، طي اين يك سال زحمت زيادي كشيدهايد. با توجه به اينكه اين بنا يك اثر فرهنگي است، براي آينده چه برنامهاي داريد؟
فرجام: اينجا خيلي كار دارد. مثلاً سقف انگار ميخواهد پايين بيايد. كارهايي كه تا حالا كردهايم، سردستي است. بعد از فوت جلال هيچكس به باغچهها و درختهاي اينجا نرسيده است. داريم كمكم به اين كارها ميرسيم.
سخت نيست؟ دانشور: آدم بايد كار كند. قصد داريم براي گرمايش اينجا پكيج بگذاريم، چون زمستانها واقعاً با سيستم قديمي اين خانه سخت است. اميدوارم برنامهاي پيش بيايد كه بتوانيم اينجا را طبق آرزوي خانم سيمين كه ميخواست يك مركز فرهنگي كند، دربياوريم.
آيا نهادي تا به حال اعلام آمادگي كرده است؟ فرجام: با وضعيت فعلي، توقع زيادي هم است. همه چيز دارد فداي بيپولي ميشود. ما قصد داريم اينجا را درست كنيم.
با تشكر از شما دو عزيز كه بار ديگر با ما به گفتوگو نشستيد. زنده باشيد.