چگونه ميتوان به رابطه هنر و سينما پي برد؟ چگونه ميتوان رابطه انسان با پروردگارش را به تصوير كشيد؟ آيا نمايش روابط ديني و مقدس و معنوي در عالم بر پرده سينما ممكن و مقدور است؟ آيا سينماي اسلامي يا سينماي ديني وجود دارد؟ البته پرسشهاي زيادي در اينباره مطرح گرديده و بزرگاني همچون مرحوم دكتر مددپور و شهيد مرتضي آويني براي پاسخ صحيح به اين سؤالات تلاش كردهاند و در همين رابطه مقالات و كتابهاي متعددي از اين بزرگان انتشار يافته است.
مرحوم مددپور بر اين باور بود كه: «در عصر غياب و عدم حضور هر شيء و موجودي، تعريف آن، اغلب امري خطاست، تعريف همواره متأخر از شيء يا امر رخ مينمايد.» از اين منظر ميتوان گفت تعريف سينماي ديني مستلزم حضور و وجود چنين سينمايي است. يعني ابتدا بايد شاهد حضور آثاري سينمايي با اين عنوان باشيم كه طي يك دوره تاريخي منجر به تشكيل يك سينماي ديني شده باشد، سپس بتوانيم براي آن تعريفي از ميان تعاريف موجود برگزيده و نيز ويژگيها و شاخصههايي را نيز از آن ميان برشمرده و براي آن ذكر كنيم. بنابراين نميتوانيم تعريفي از سينماي ديني داشته باشيم زيرا هر تعريفي اساساً معطوف به يك واقعه يا پديدهاي است كه قبل از آن وجود و حضور داشته است. اينگونه است كه مددپور ميگويد: نميتوان براي عدم چيزي (سينماي ديني) تعريفي قائل شد. قدر مسلم در هر جامعه يا كشوري انديشمندان و صاحبنظراني وجود دارد كه به توضيح و تبيين مسائل فرهنگي و هنري آن جامعه پرداخته و انديشههاي فرهنگي و هنري در جوامع را رونق ميبخشند، اين دسته از متفكران و انديشمندان جامعه براي هنرهاي مختلف در جامعه خود روش و نظامي را طرح ميكنند كه تا حدودي براي اهالي هنر شناخته شده و پذيرفتني است. فيالمثل در جوامع غربي و امريكا، متفكران و صاحبنظراني در عرصه فرهنگ و هنر جامعه انديشيدهاند و جوامع مختلف دنيا از انديشههاي ايشان بهره برده است كه از جمله ميتوان از آندره بازن، جان گريسون، ايزنشتاين، ساريس و اندرو ياد كرد، در حقيقت اينها كساني بودهاند كه تعريف، توصيف و تبيين حدود هنر هفتم و قواعد و روشهاي نظاممند سينما و مباني نظري و اصول سينما را بر عهده داشتهاند و در اين راه كوشيدهاند تا هنر هفتم را در يك چارچوب كلي و نظاممند تلقي كنند.
به طور كلي ميتوان گفت سينما در ايران از يك صبغه قابل توجه و درخور تأملي برخوردار نيست، هرچند سينما هنر جديدي است و هنر هفتم به حساب ميآيد اما در ايران يك هنر وارداتي به حساب ميآيد، طبيعي است كه به دنبال ورود سينما، روشها و تكنيكهاي فيلمسازي، نظريات و تئوريهاي سينمايي هم ميآيد. اينگونه است كه ميشود گفت، به رغم تلاشهاي زيادي كه در اين مسير از امكانات مادي و معنوي گرفته تا تلاشهاي فكري و فلسفي، آنچه از روشها و تكنيكها بر جاي مانده است عاريتي است و چندان تناسبي با اصول و معماري زيباييشناسي اسلامي ندارد. از جمله تلاشهاي فكري و فلسفي كه در اين راه به انجام رسيده است به آثار دكتر محمد مددپور ميتوان اشاره كرد كه به شكلي غيرانتزاعي و براي ايجاد فهم صحيح و درست از سينما صورت گرفته است. مددپور توانسته است در آثارش به مفاهيم كاربردي قابل توجهي دست يابد كه در مسير انطباق مباني نظري سينما با مباني زيبايي شناختي ما در اسلام تا حدودي راهگشاست. مرحوم مددپور برخلاف آنچه به نظر ميرسد به جاي ارائه تعريف از سينماي ديني به بيان ضرورتهاي لازم براي رسيدن به اين سينما پرداخته و به طور كلي به تشريح روابط دين و سينما ميپردازد. مددپور در رابطه با تعريف سينماي ديني در اين كتاب اشارات جالبي آورده است كه بسيار حائز اهميت و درخور توجه است. وي در سطوري از اين كتاب در باب تعريفناپذيري سينماي ديني مينويسد: «تعريف همواره متأخر از شيء يا امر رخ مينمايد. وقتي سقراط براي نخستين بار در صدد تعريف اشياء و امور برآمد و آن اوصاف شاعرانه ميتولوژيك و دين كهن را به كناري نهاد، نوع جديدي از تلقي اشياء و عالم پيدا آمده بود. خطاي عصر حاضر آن است كه برخي ميپندارند با تعريف انتزاعي سينماي ديني مشكل اساسي از پيش روي فيلمسازان برداشته خواهد شد، غافل از آنكه همواره بعد از پيدايي يك موجود يا واقعه يا فضيلتي در عالم بشري، تعريفها به دست ميآيد. تعريف فلسفه و شعر و حتي دين چنين بوده. اين مانند تقدم زبان بر دستور زبان است. كودكان پيش از دستور زبان سخن ميگويند. بزرگان نيز بعداً سخن را با دستور زبان ميسنجند. هيچ متفكري كارش تعريف هنر يا سينماي موعود نبوده، همه هنر موجود را تعريف و وصف كردهاند يا در مقام وصف موعود با سلب موجود بودهاند. حتي انتزاعيترين تعاريف هنر مانند تعريف كانت چنين گرايشي دارد.» مددپور ضرورت تعريف سينماي ديني را در گرو وجود حقيقي اين سينما دانسته و به صراحت گفته است كه تعريف سينماي ديني نيازمند وجود چنين سينمايي است. يعني ابتدا بايد سينماي ديني وجود داشته باشد تا سپس بتوان براي آن تعريفي از ميان بيشمار تعريفهاي موجود برگزيد و شاخصههايي براي آن در نظر گرفت. استاد مددپور هر تعريفي را عطف به وقوع يا حضور پديدهاي در عالم ميداند كه پيش از آن تعريف حضور داشته است و همچنين معتقد است نميتوان براي عدم و نبود چيزي (سينماي ديني) تعريفي قائل شد. هرچند انديشمندان و دستاندركاران سينما هنوز نتوانستهاند تعريف قانعكننده كه به قولي جامع افراد و مانع اغيار باشد از هنر ديني يا سينماي ديني به دست بدهند اما در همين كشور اسلامي ما با همه قوانين حاكم بر فعاليتهاي سينمايي، ميبينيم كه بنا بر سليقه شخصي افراد جشنوارههايي برگزار شده و فيلمهايي به عنوان فيلمهاي ديني انتخاب شده و به افراد فيلمساز توصيه ميشود كه تنها ميتوان در حد همان تعريفهاي شخصي و سليقهاي از آن ياد كرد. استاد در كتاب «دين و سينما» در ارتباط با چنين فيلمهايي مينويسد: «... از اينجا ديني كه در سينماي كنوني تكوين پيدا ميكند، سينماي هيوستون يا برسون و تاركوفسكي است كه سينماي ديني در اين عالم تلقي ميشود، يعني ديني شخصي، جزوي و جدا افتاده از عالم حقيقي كه عين حجاب و پرده دين است. ديني كه در حقيقت از عالم عين و واقعيتي كه حق مخلوق به است، يعني كل ماسوي الله كه آينه الله است و صورت كامل متجلي در آينه آن انسان، بينهايت دور است و دين در اين ميان به مثابه به معرفت الله است، كه اين مراتب را بدون حجاب جهل به انسان باز ميگويد. در افق دين جديد چنان نيست كه پرده حجاب كنار رفته باشد و انسان ملكوت را از وراي حجاب ديده باشد.»
مددپور و هنر انقلاب
مددپور معتقد است كه نميتوان گفت هنر انقلاب همان حقيقت هنر ديني است اما هنري است در انتظار هنر ديني چراكه حقيقت هنر اسلامي و ديني در دوران ظهور بقيهالله ظهور تام و تمام پيدا ميكند؛ ليكن از اين منظر هر هنري كه به نام هنر ديني پيش از آن دوره شكل گيرد تنها ميتواند بهرهاي از آن هنر نهايي داشته باشد. مددپور معتقد است هنر ديني كه در دوران آن حضرت تحقق خواهد يافت هر تعريفي كه داشته باشد در حقيقت به هنر سنتي اسلامي نزديك است.
از نظر محمد مددپور، هنر مدرن و تكنولوژيك غرب نيز، با اينكه در ماهيت مدرن و فريبنده است، اگر هنرمند مسلمان متعهد به انقلاب اسلامي، با درد دين و با بصيرت كامل به اهداف اين هنر، به اخذ صور آن دست بزند، كاري انقلابي و هماهنگ با هنر انقلاب اسلامي انجام داده است. ايشان به تكنولوژي نگاه ابزاري داشت و معتقد بود تكنولوژي اساساً بايد به گونهاي در جامعه ديني نفوذ كند كه فقط ابزاري در خدمت اهداف متعالي انقلاب باشد وگرنه ماهيت سوبژكتيو خود را بروز ميدهد و جامعه و هنرمند ديني را كمكم منحرف ميكند. اين اقتباس تا زمان ظهور هنر قدسي ديني بقيهالله ادامه خواهد داشت و وظيفه هنرمندان متعهد آن است كه با بصيرت كامل، هم از اين تكنولوژي استفاده كنند و هم از ماهيت آن آگاه باشند و حتي براي پالايش آن تلاش كنند. ايشان از يكسو تقليد از هنرهاي سنتي بدون توجه به عالم سنتي را امري پوچ، باطل، منفعل و بياثر ميدانست و از سوي ديگر هنرهاي مدرن موجود در ايران را نيز به دليل تقليد ظاهري و باطني از هنر مدرن باطل ميانگاشت اما از نظر او، اگر هنرمندان سنتيكار يا هنرمندان مدرنيست انقلابي ايران، با بصيرت كامل نسبت به عالم تفكر انقلاب اسلامي، به ابداع صور هنري دست بزنند، هر آنچه از آنها توليد ميشود در ذيل تفكر و هنر انقلاب اسلامي قرار ميگيرد. مددپور با گذشت سه دهه از انقلاب اسلامي در ايران براي بررسي هنر انقلاب، دوران رفته را به سه دوره تقسيم ميكرد كه در دوره اول كه در واقع دهه آغازين انقلاب اسلامي بود و دفاع مقدس نيز در همين سالها بود، ميتوان ادعا كرد كه تحولي در هنر سنتي رخ داد و در اين دوره هنرمندان سنت را براي حضور در صحنه هنر انقلابي، خانه امن خود دانسته و به آن روي آوردند، اگرچه اين انتخاب همراه با خودآگاهي لازم نبود اما هنرمندان به شكل حضوري و با شوق و ذوق در حوزههاي شعر، خوشنويسي، قصه، نقاشي و هنرهاي عمدتاً فردي آثار قابل ملاحظهاي از خود به جاي گذاشتند و ميتوان گفت دست به ابداع زدند اما هنرهاي مدرن همچنان تحت حاكميت مدرنيته بوده و از هرگونه تحول نيز دور ماندند. هنرهايي مانند سينما، معماري، تئاتر و... با وجود ظهور نشانههايي از سنت در آنها نيز متحول نشدند. در دوره دوم اگرچه به طور ظاهري رويكرد تازهاي به سنتگرايان شد اما در حقيقت سنت در محاق مدرنيته بود چراكه در اين دوره به هنرهاي سنتي كه بيشترين نسبت با هنر اسلامي را داشت عملاً بيتفاوتي و بيتوجهي ميشد. هرچند مراكز فرهنگي و هنري ايران به كتابهاي سيد حسين نصر، شايگان، بوركهارت، فريتهوف شوان و كوماراسوامي و ديگر اصحاب سنتگرايشان در ايران توجه شد اما ميتوان گفت هنر و هنرمند انقلاب از جايگاه حقيقي خود دورتر شد، از نظر مددپور؛ هرچند سنتگرايان به بنيان هنر ديني اسلامي توجه كردند، اما از هنر پاك و معصومانه اسلامي و شيعي فاصله گرفتند و به همين دليل بود كه مورد توجه و عنايت سياستگذاران فرهنگي دوره پهلوي قرار گرفتند. در كنار اين امور جريانهاي روشنفكري نيز دست به كار شده بودند و با تمسخر هنرمندان انقلاب و نيز برنامهريزي دقيق كوشيدند آنها را منزوي كنند. اين دو جريان، با وجود اختلاف ظاهري، در عمل طرفدار هنرهاي ضد انقلاب بودند. نگاه شيءانگارانه و اقتصادي به هنر در اين دوره آغاز شد و آثار هنري بيشتر در خدمت منافع اقتصادي قرار گرفت. البته نميتوان ناديده گرفت كه برخي جهشها و خيزشهاي فردي و شخصي نيز در همين دوره اتفاق افتاد كه باز هم متعلق به هنرمندان متعهد و انقلابي سالهاي اوليه انقلاب بود. در دوره سوم هنر انقلاب، در حقيقت يك سير غربزدگي جديد در هنر ايران اتفاق افتاد، در اثر غلبه تفكر روشنفكري منحط پوپري هنرمندان حقيقي انقلاب به محاق رفتند. جريان سنتگرايي در اين دوره نيز به يكباره به فراموشي سپرده شد و آثار هنري سنتگرايان نيز منزوي گرديد. روشنفكران پوپري كه با تفكر منحط خود حقيقت انقلاب را زير سؤال ميبردند به طور طبيعي براي هنر انقلاب نيز هيچ شأني را روا نميدانستند. مددپور باور داشت كه ميتوان به هنرمندان متعهد و جوان انقلابي ايران اميد بست و اذعان ميداشت كه اين انقلاب، يك حركت فطري است و حتي اگر با موانعي ظاهري روبهرو شود، در مسير اصلي خود استوار ميماند و با صلابت و به سلامت به راه خود ادامه ميدهد؛ هرچند ممكن است در اين افتوخيزها و بحرانهاي پيش رو دولتها هم گاهي آن را به اين سو يا آن سو بكشانند.