
در شرايط فعلي و فاصله زماني سي و چند سال اخير، هر كجا از هنر و هنرمند نام برده شده، به طور مشخص، منظور اهالي سينما و تلويزيون و گاهي تئاتر بوده. آنها را هميشه بيش از سطح شايستگي ستودهايم و بزرگ كردهايم اما براي ريشههاي فرهنگي و هنري اين ديار هيچ تلاشي نكردهايم. در محافل عمومي و خصوصي، از هر فرصتي استفاده شده تا هنرمندان پيشكسوت و اصيل ايراني را تخريب و تحقير كنيم و بهانهاي بدهيم به دست غربيها و فرنگيها تا آنها را از آن خود كرده و جاي ما، به آنها افتخار كنند و دربارهشان بنويسند و حرف بزنند.
جاي تأسف است كه نه تنها مردم جامعه كه حتي اهالي هنر هم قدر گوهران تابناك عرصه هنر ايراني را نميشناسند و بيآنكه بدانند اين چهرههاي نامدار براي رسيدن به چنين مقام و مرتبهاي چه مسير ناهموار و دشواري را پيمودهاند، در موردشان اظهارنظرهاي نادرست و مغرضانهاي مطرح ميكنند. تازهترين نمونه چنين رويدادي، روز سهشنبه گذشته در گالري برگ و از سوي شخصي به نام «حبيب آيتاللهي» صورت گرفت. وي در سيودومين نشست پژوهشي هنر كه يادمان «عليمحمد حيدريان» را برگزار كرده بود، كمالالملك را يك نقاش كپيكار دانست و ادعا كرد او كار بزرگي در هنر ايران انجام نداده است. گرچه در اين جلسه «حسن حامدي» مديرمسئول دوهفتهنامه تخصصي ادعاي اين فرد را در مورد استاد كمالالملك رد كرد و گفت: «كمالالملك كاري كرد كه قبل از او هيچكس نكرده بود. او تابوهاي هنر ايران را شكست. معرفت كمالالملك چنان عميق بود كه شاگرداني چون عليمحمدخان حيدريان پرورش يافتند.» اينك پرسش آنجاست چرا در حاليكه آنسوي آبها براي هنرمندان ايران كف ميزنند، هورا ميكشند و زندگي و آثارشان را دستمايه پژوهش و آموزش قرار ميدهند، خودمان هنوز نه تنها قدمي براي شناساندن آنها و همهگيرشدنشان در فرهنگ و هنر عمومي برنداشتهايم كه با بيان چنين نظرات مغرضانه و نادرستي، از ارزش و اعتبار آنها ميكاهيم و هويت و اعتبارشان را ناديده ميگيريم؟ اگر شخصيت هنري كمالالملك اينقدر بياهميت بوده، كدام ويژگي او، زندهياد علي حاتمي را وادار ميكند فيلمي زيبا و ماندگار درباره وي بسازد يا بخشي از زندگينامه و آثارش در كتابهاي درسي آموزش و پرورش قرار گيرد؟ مشابه چنين اتفاقي براي پروفسور «حسابي» نيز رخ داده بود. «ضياء موحد» در مصاحبهاي ادعا كرده بود پروفسور «حسابي» نه نابغه است و نه استاد و چنين القابي ناشي از علاقه فرزندش به پدر بوده است. در حاليكه بارها زندگينامه پروفسور حسابي و خاطرات مشترك او با اينشتين منتشر و صحت و سقم آنها بررسي و تأييد شده است.
پخش چنين نظرات كذبي فقط سبب مخدوششدن جامعه فرهنگي و هنري ايران خواهد شد. با اين روند، ساختهشدن فيلمهايي مانند «۳۰۰» و «آرگو» درباره تاريخ معاصر و كهن و شاهان و فرهنگ اين سرزمين، نبايد چندان تعجب و غيرت ايرانيها را برانگيزد. بايد بنشينيم تا ديگران درباره مهمترين حكيم و دانشمند ايراني فيلم بسازند و نامش را بگذارند «پزشك» و به آن جايزههاي تحريمي و غيرتحريمي بدهند. چند نفر از مردم اين آب و خاك، امروز ساختار و محتواي سريال «بوعليسينا» را به ياد دارند؟مگر ما براي معرفي و پرداخت شاهنامه و فردوسي تاكنون چه كردهايم؟ شعار ميدهيم «خاك را به هنر كيميا كنيم» اما در عمل، عكس اين جمله اقدام ميكنيم و كيمياگران روزهاي دور را هم به سادگي در خاطرهها خاك ميكنيم. نتيجه اين ميشود كه كشورهاي دوست و همسايه هم به مرور مشاهير ما را از همشهري و همميهنهاي خود ميدانند و جار و جنجال به راه مياندازند كه خيام و ابن سينا و مولوي و ديگران، از نامداران سرزمين ما هستند.
به واقع جاي تأسف و افسوس دارد كه به سادگي اجازه بروز چنين فجايع فرهنگي و هنري را به ملتهاي ديگر ميدهيم و نه مسئولان و متوليان وقت دلشان براي هنرمندان اصيل ما ميسوزد، نه خانواده هنر دردي از اين معضل بزرگ درمان ميكند. با اينهمه حقيقت اين است كه نميتوان بر اين منوال باقي ماند. ايران روزي روزگاري به سرزميني هنرمندپرور و مهد رشد و اعتلاي هنر معروف بود و بايد دوباره به آن سطح از درجه اشتهار بازگردد. در حاليكه طي سيوچند سال اخير، ديگر هنرمند و استادي به بزرگي و اعتبار اشخاصي مثل كمالالملك پرورش ندادهايم. جا دارد با توجه بيشتر به وقوع چنين رفتارهاي ناخوشايند و غرضورزانهاي ميان جامعه هنر و فرهنگ كشور، درصدد رفع آن برآييم تا ايران همواره با نامهاي بزرگ هنرمندانش در جهان بدرخشد. «كمالالملك»ها، «حسابي»ها، «حاتمي»ها، «فرشچيان»ها و ديگران، تنها سرمايههاي هنري و انساني باقيمانده كشورند. با برخوردهاي ناشايستمان آنها را بدنام نكنيم و فراري ندهيم.