
مجيد حميديزاده دندانپزشك، متخصص ترميم و زيبايي، مدرس دانشگاه و البته رزمنده خوشصحبتي است كه از دوران نوجواني با عشق و علاقه در جبهههاي نبرد حضور داشته است و به دليل همين حضور، كولهباري از خاطرات ارزشمند دوران دفاع مقدس با خود به همراه دارد. دكتر حميديزاده قسمتي از خاطرات شب چهارم بهمن ماه سال ۶۵ در عمليات كربلاي۵ را برايمان روايت كرد. خاطراتي كه بخشي از آن در همان شب براي حميديزاده رخ داد و به گفته خودش بخش پنهان آن سالها بعد از پايان جنگ تحميلي عراق عليه ايران براي او روشن شد
سنگرسازان بيسنگرعمليات كربلاي۵ در ۱۹ دي ماه سال ۶۵ در منطقه عمومي شلمچه آغاز شد. اين عمليات يكي از بزرگترين عملياتها در تاريخ جنگ تحميلي بود كه تا اسفند ماه نيز ادامه داشت. به زعم قديميهاي جنگ ما بيشترين شهيد را در اين عمليات تقديم كرديم. ۱۵ روز از شروع عمليات كربلاي۵ ميگذشت. نيمهشب سوم بهمنماه سال ۶۵ بود كه راهي منطقه شديم. تاريكي شب همه جا را فرا گرفته بود. از شلمچه بوي آتش، دود، خون و خاك نمزده به مشام ميرسيد و آسمان مملو بود از گلولههاي سرخي كه آن را ميشكافتند. آن شب قرار بود گردان مسلمبن عقيل(ع) از لشكر ۱۰ سيدالشهدا(ع)، يعني گرداني كه من در آن حضور داشتم، در نهر جاسم پشت شهرك دوعيجي، وارد عمل شود. ابتداي كار به ما گفتند يك گردان ديگر خط را شكسته است. در واقع بنا بود گردان ما براي احتياط در آن منطقه مستقر شود. اما زماني كه در آنجا استقرار پيدا كرديم، از شواهد و قرائن برميآمد كه خودمان بايد خط را بشكنيم. سنگينترين آتش گلولهاي كه در عمرم ديدم در اين شب بود. به قدري آتش سنگين بود كه در هيچ عمليات ديگري آتشي به آن شدت نديده بودم. در آنجا دو خاكريز به موازات هم احداث كرده بودند تا از تركشهاي عبوري منطقه امني به وجود آيد. از آنجا كه تركشهاي خمپارهها وسط دو خاكريز كمتر ميآمد، همه بين آن دو حركت ميكرديم.
از بين آن دو خاكريز به جلو رفتيم تا اينكه به انتهاي خاكريزها رسيديم. بنابراين منتظر نشستيم تا ببينيم چه ميشود، كرد؟ جنبندهاي نميتوانست از آنجا عبور كند. همان سر خاكريز كه نشسته بوديم، يك بلدوزر به سرعت خاكريز ميزد و كار خودش را انجام ميداد. آرپيجي و گلوله بود كه از كنار آن عبور ميكرد. اتاقك بلدوزر شيشه هم نداشت و تير به آن برخورد ميكرد يا از كنار آن عبور ميكرد اما در همان شرايط راننده جهادگر كار خودش را انجام ميداد و خاكريز ميزد. آنجا من جمله «سنگرسازان بيسنگر» را با تمام وجود درك كردم. گاهي ممكن است انسان از برخي جملات يك درك سطحي داشته باشد كه آن جمله در شرايط خاصي معني جديدي به خود بگيرد و درك ما از آن عميقتر شود. آن راننده خودش بدون جانپناه بود و در معرض شهادت قرار داشت اما براي ديگران خاكريز و سنگر درست ميكرد و با سرعت عمل و بدون واهمه كارش را انجام ميداد.
آرپيجي را با كلاش عوض ميكني؟من سر خاكريز كنار شهيد صادق محمدي، فرمانده گردان مسلم نشسته بودم. شهيد محمدي روحاني بود كه اتفاقا همان روز فرمانده گردان شده بود و همان شب به شهادت رسيد. در آن حال و هوا، كوله پشتيام پر از نارنجك تفنگي و يك لوله رابط بود. نارنجك تفنگي مخصوص اسلحه ژ۳ بود كه لوله رابط را به اسلحه ميبستند تا حالت كلاشينكف شود و بتوان با آن شليك كرد. رزمندگان در رفت و آمد بودند و مدام جاها عوض ميشد. در همين حين آقاي وحيد شكرگزار آمد و گفت: آرپيجي را با كلاش عوض ميكني؟ گفتم: نه. من به اين دليل نه گفتم، چون كلاشينكف و لوله رابط و نارنجك تفنگي را براي فرمانده گردان آورده بودم و نميتوانستم عوض كنم. بلافاصله پشيمان شدم كه چرا آرپيجي را با كلاش عوض نكردم. با خود گفتم: حالا اين همه از دوستانم شهيد شدند كه كلاشينكفهايشان روي زمين افتاده، من هم يك كلاش پيدا ميكنم. درنگ نكردم و دوباره او را صدا زدم و گفتم: بيا، عوض ميكنم. اما آن رزمنده به من دست تكان داد و خنديد و رفت.
امداد غيبيفرمانده گردان به وسيله بيسيم، با كد و رمز مشغول صحبت بود، من از آن حرفهاي رمزي آنها متوجه شدم كه شرايط بسيار پيچيده بود و گردان مسلم براي شكستن خط دست به كار ميشد. زير آن آتش سنگين كه امكان حركت و عبور وجود نداشت همه در فكر اين بوديم كه چگونه ميتوان از آنجا عبور كرد؟ و در انتظار...!
ناگهان اتفاق عجيبي افتاد كه منظره زمين و آسمان را دگرگون كرد و زير نور منورها آسمان قلب ما نيز به نور مدد الهي منور شد. مه غليظي همه جا را فراگرفت به گونهاي كه فاصله چند متري قابل رؤيت نبود. گلولههاي رسام عراقيها دل آسمان را ميشكافت و پيكر آسماني دوستان ما را به لقاي محبوب ميرساند. هر گلولهاي را هالهاي كوچك از رنگينكمان همراهي ميكرد چهرهآسمان مملو بود از رنگينكمانهاي كوچك و بزرگي كه به آن جلوه ميداد و هر يك از اين رنگينكمانها ميتوانست مسيري از ديار باقي باشد. صحنهاي بسيار زيبا اما هولناك. وجود اين مه سبب ايجاد روحيهاي بسيار قوي شد با تمام وجود خدا را احساس ميكردم. با وجود مه شرايطي فراهم شد كه ما سينهخيز و چهار دست و پا روي جاده شروع به حركت كرديم اما مدام تير، خمپاره و گلولههاي كور بود كه به سمت ما ميآمد. در مسير، گلولههاي دشمن به برخي از همرزمانمان اصابت ميكرد و يكي پس از ديگري به شهادت ميرسيدند. ناچار بوديم از كنار پيكر دوستانمان عبور كنيم تا بتوانيم خط را بشكنيم. در نهايت به جلو رفتيم كه درگيري نزديك و سختي با عراقيها پيدا كرديم. برخي نارنجك ميانداختند و برخي ما را به رگبار ميبستند. بوي دود و باروت فضا را پر كرده بود. در اين درگيري نزديك بسياري از دوستانمان به شهادت رسيدند. اتفاقاً در مسير برگشت نا گهان در بين شهدا پيكر شهيد شكرگزار را ديدم كه يك گلوله به گردنش اصابت كرده و شهيد شده بود. در آن لحظه آرپيجياش را برداشتم و با خودم گفتم: حالا آرپيجيات را برميدارم و كلاش هم نميدهم!
هنگام برگشت به عقب هوا گرگ و ميش بود و بيشتر همرزمانمان شهيد شده بودند. مه رفته بود و كمكم هوا رو به روشنايي ميرفت. از طرفي عراقيها هم ميدانستند كه ما در آنجا حضور داريم بنابراين بايد به عقب برميگشتيم. از داخل لجنزار اروند صغير به عقب برگشتيم. در آن مسير به همان بلدوزري رسيديم كه در مسير رفت، ديده بوديم. برخي از دوستان از پشت آن عبور كردم من از بين بلدوزر و خاكريز رد شدم كه خمپاره پشت بلدوزر خورد. كمي كه دود تركشها رفت، بلند شدم برخي دوستانم مجروح شدند.
اي از سفر برگشتگان كو شهيدان مااز خط برگشتيم و به سولههاي خودمان پشت جاده اهواز- خرمشهر رفتيم. حال و هواي عجيبي بود بسياري از دوستانمان به شهادت رسيده و ما بدون آنها برميگشتيم. در چنين حال و هوايي سرود آهنگران از بلندگو پخش ميشد «اي از سفر برگشتگان كو شهيدان ما». بسيار دلگير بودم. دوستانمان شهيد شده بودند و ديگر ما را همراهي نميكردند و ما دست خالي برميگشتيم. آن سرود آهنگران واقعاً به جان ما نشست. وقتي به اردوگاه كوثر برگشتيم چادر هيچ گروهاني بالا نرفت و در كل گروهان فقط يك چادر بالا رفت آن هم چادر ما بود و اتفاقاً به جز يك نفر، همه بوديم. سالها بعد از پايان جنگ كه فيلم آژانس شيشهاي را تماشا ميكردم اين ديالوگ را كه ميشنيدم ياد آن روز ميافتادم كه حاج كاظم پرسيد: تو ميداني كه گردان به خط برود، گروهان برگردد يعني چه؟ يك گروهان برود دسته برگردد يعني چه؟ دسته برود و هيچكس برنگردد يعني چه؟ يادم افتاد كه گروهان رفت و يك دسته هم برنگشت. در آن عمليات هم خيلي از دوستان ما جلوي چشممان تير خوردند و شهيد شدند و اينك ما بوديم و جاي خالي آنها.
شهيدي كه زنده شدسالها از جنگ گذشته بود و خاطرات كربلاي۵ هم لاي صفحات تاريخ قرار گرفت اما براي من پردههاي تازهاي از صحنههاي دوران دفاع مقدس روشن شد. سال ۷۶ در خيابان مطهري مؤسسه مالي و اعتباري بنياد پشت شيشه مؤسسهاي اطلاعيههايش را ميخواندم كه احساس كردم يك نفر به من خيره شده است. مدتي گذشت و او همچنان به من خيره بود. برگشتم نگاه كردم، سلام و عليكي كرديم و گفت: ببخشيد آقا! شما دكتر هستيد؟ گفتم: كمي. پرسيد: شما دندانپزشك هستيد. فهميدم او مرا ميشناسد. گفتم: بله. گفت: مرا ميشناسي؟ گفتم: نه. دوباره گفت: شما مرا نميشناسي؟ خوب محو چهرهاش شدم و گفتم: نه. گفت: «آرپيجي با كلاش عوض ميكني؟» گفتم: تو خود خودتي؟ گفت: خود خودم هستم. گفتم: باورم نميشود، تو شهيد شده بودي. من جنازهات را ديدم. حتي زماني هم كه از خط برگشتيم، نامش را جزو شهداي گردان نوشته بودند و سالها بود كه هميشه برايش فاتحه ميخواندم. گفتم: شما كه شهيد شده بودي؟ من جنازهات را ديده بودم. گفت: بله شهيد شده بودم اما برگرداندنم. او گفت: من شهيد شده بودم و بعد جنازهام را بردند به معراجشهدا و بعد از آنجا پيكرم را به معراجالشهداي تهران آوردند و مرا در تابوت تا خانه تشييع كردند. در تابوت كه بودم صداي شيون خواهرانم را ميشنيدم و مادرم با من حرف ميزد. مادرم شيرزني بود و گريه نميكرد. بعد از خانه مرا به بهشت زهرا آوردند و به قبر بردند. از تابوت درآوردند، چون شهيد معركه هم بودم ديگر غسل و كفن هم نداشتم با همان پوتين و لباس ميخواستند در قبر بگذارند. در سرازيري قبر يكي از كساني كه جسد را گرفته بود تا در قبر بگذارد، پزشك بود. او احساس ميكند كه بدنم گرم است. بنابراين همان جا در سرازيري قبر جنازه را نگه داشت و متوجه شد زنده هستم و مرا به بيمارستان بردند.
به مزاح گفتم: شانس آوردي گير ما نيفتادي. گفت: چرا؟ گفتم: ما آنقدر مراسم برگزار كرديم، آن لحظه ميگفتيم حالا كه مردم آمدهاند براي اينكه مراسم خراب نشود، بگذار كار را تمام كنيم. گفتم: بعد از آن چه شد؟ گفت: مدتي بيمارستان بودم، تا اينكه حالم خوب شد و مرخص شدم و بعد از آن هم دوباره به جبهه بازگشتم و دوباره مجروح شدم و اينبار اسير شدم و از قضا مفقود هم بودم تا آخرين روزي هم كه آزاد شدم خانوادهام خبر نداشتند كه من زنده هستم. گفتم تو ديگر جهيزيهات تكميل است و آخر ايثارگري هستي. شهيد، مفقودالاثر، جانباز، رزمنده و آزاده هم بودهاي. گفتم: حالا چه ميكني؟ گفت: بعد از چند سال كه از اسارت برگشته بودم، بعد از چند ماه، يك روز مادرم با من به صحبت نشست و گفت: پسر جان! تو در زندگي چه ميخواهي انجام دهي؟ درست را كه نخواندهاي؟ از شهدا هم كه جا ماندهاي، ميخواهي سربار جامعه باشي؟ او ادامه داد: اين حرف مادرم خيلي برايم گران تمام شد. با خود فكر كردم با وجود چنين سوابقي كه دارم، تا مرز شهادت رفتم و برگشتم و حالا ميخواهم سربار جامعه باشم. چند روزي فقط با خود خلوت كردم. پس از چند روز انديشه تصميم گرفتم كه درس بخوانم و به دانشگاه بروم. آن زمان تا اول دبيرستان خواندهبودم. يك ساله ديپلمم را گرفتم. وحيد اراده بسيار قوي داشت. كساني كه آزاده هستند ميبينيم كه ارادههاي قوي و پولادين دارند. خلاصه او پس از شركت در كنكور در مقطع كارشناسي رشته اقتصاد پذيرفته ميشود. بعد هم فوق ليسانس اقتصاد قبول ميشود و زمان ملاقاتمان هم در مقطع دكتري اقتصاد پذيرفته شده بود.
به حضرت مسلم(ع) متوسل شويديكي ديگر از خاطرات آن شب اين بود كه در يكي از روزهاي بعد از پايان جنگ كتابي با نام «سومين روز محاصره» را مطالعه ميكردم. اين كتاب خاطره بچههاي گردان المهدي را روايت ميكرد. درست همان شب چهارم بهمن ماه سال ۶۵ عمليات كربلاي۵ كه ما براي شكست خط در منطقه پترو شيمي بصره نزديك نحر جاسم حضور داشتيم، در منطقه نحر جاسم، گردان المهدي حوالي در محاصره قرار گرفته بود. آنها سه روز در حصر بودند كه مهماتشان تمام ميشود. يكي از اعضاي آن گردان به منطقه عراقيها ميآورد و با ماشين دشمن غذا و مهمات براي بقيه ميآورد و آن را بين يكديگر تقسيم ميكنند. عرصه بر آنها بسيار تنگ ميشود و دست به دعا ميشوند با دل شكسته در كانال دعاي توسل ميخوانند. يكي از آن رزمندگان در خواب ميبيند كه يك آقاي سيدي به او ميگويد: شما به حضرت مسلم(ع) متوسل شويد. وقتي از خواب بيدار ميشود آن را براي دوستانش تعريف ميكند و همگي به حضرت مسلم متوسل ميشوند. بعد از مدتي سه عراقي بالاي سر آنها ميآيند. اما در يك درگيري مختصري عراقيها پا به فرار ميگذارند. در تاريكي هوا تصميم ميگيرند كه در آن شرايط به عقب بازگردند. درست در چنين شرايطي گرداني به خط اول يعني يكي از ديوارههاي حلقه اسارتشان ميرسد اين در حالي بود كه سنگر عراقيها در فاصله كمي از آنها قرار داشت و ميبينند كه ديگر از آنجا امكان عبور وجود ندارد ناگهان در چنين شرايطي گرداني به خط ميزند و جاي عراقيها تغيير ميكند و آنها به جاي ديگر متمركز ميشوند. در همين حين مه به وجود ميآيد و در چنين شرايطي در آن مه غليظ نفر به نفر از بين سنگرهاي عراقي عبور ميكنند و از محاصره نجات پيدا ميكنند. آنچه در اينجا حائز اهميت است و جاي تامل دارد اين است كه بچههاي گردان المهدي بر اساس خواب همرزمشان به حضرت مسلم متوسل شدند و در آن زمان آن گرداني كه وارد عمل ميشود به خط ميزند گردان ما يعني گردان حضرت مسلمبن عقيل بود كه با تاسي از حضرت مسلم موجبات رهايي گردان المهدي از حصر فراهم كرد.