
از در ورودي مسجد كه داخل شوي، پنج شش قدمي به جلو بايد بروي تا برسي به ورودي شبستان. همانجا اگر دست راستت بپيچي و دو سه پله را رد كني ميرسي به سه چهار رديف پلكان ۹ تايي كه ميرساندت به پشتبام مسجد جوادالائمه. در ورودي پشت بام كوچكتر از قد توست. بايد سرت را خم كني تا پايت برسد بر بام خانه خدا؛ بر زميني كه مفتخر به ميزباني نخستين گپ و گعدههاي جدي جمعي از داستاننويسان جوان انقلاب اسلامي بود و امروز در تنهايي و سكوت خود تنها ميتواند مرورگر خاطرات شيرين گذشتهاش براي تو باشد.
اتاق جلسات داستانخواني مسجد جوادالائمه ديگر سالهاست كه به انباري تبديل شده است. اين چيزي نيست كه نتواني تشخيصش بدهي. اگر به داخلش سرك بكشي و اگر در يادت عكسهاي خاطرهانگيز آن هفت، هشت جوان پرشور انقلابي داستاننويس را داشته باشي، ميتواني ببيني كه قفسهها هنوز همان قفسههاست و فضا هنوز... نه فضا ديگر بوي داستان نميدهد. شايد عكس در ياد تو تداعي ميكند كه اتاق تغييري نكرده و تنها كتابها جايشان را به مشتي چراغ و سيم و خرت و پرتي دادهاند كه از زمان تعطيلي نشستهاي داستانخواني مسجد، از كتاب براي اين خانه كوچ خدا وجودشان حياتيتر شده است؛ اما همان عكس به تو ميگويد كه انگار روح اين اتاق حتي به قسم امروزي خودش سالهاي سال است كه تسليم شور انقلابي آن داستاننويسان جوان است و مهم نيست كه امروز ظاهرش قدري خشن و خاكآلود شده است.
اتاق چندان بزرگ نيست. شايد ۹ متر يا ۱۰ متري باشد. با سقفي كوتاه و نقشهايي بر ديوار كه نشان ميدهد اينجا از ابتدا مثل امروزش انبار نگاهداري برخي از لوازم براي روز مبادا نبوده و انگار روز مبادايش هر هفته دوشنبهها با همان جمع دو يا سه نفري تعريف ميشده است.
قديميترها را هم اگر با خود برده باشي، برايت ميگويند كه اين اتاق محل تشكيل نشستهاي داستانخواني شوراي نويسندگان مسجد بوده است. شورايي كه در سالهاي نخستين پس از انقلاب و بنا بر تشخيص هيئت امناي مسجد در اين اتاقك كوچك و گرداگرد كتابهاي موجود در آن شكل گرفت و متولد شد. اتاقي كه شبهاي سرد زمستان و روزهاي گرم تابستان هر دوشنبه ميزبان داستاننويساني بود كه از نقاط مختلف تهران و سرهاي پرشور و وجود انديشههاي مختلف به عشق داستانخواني گردهم ميآمدند.
باز هم همان قديميترها برايت ميگويند كه حتي در شبهاي حمله موشكي به تهران يا برفهاي سنگين دهه ۶۰ يا حتي با وجود غرش بيامان هواپيماهايي كه قصد داشتند در نزديكي آن منطقه، آسمان دل مسافرانشان را به زمين بدوزند هم اين جلسات تعطيل نشد و به كار خود ادامه داد.
جلساتي كه رفتهرفته به اندازهاي جدي ميشود كه تمامي كتابهاي منتشر شده داستاني كشور، حتي آنها كه مجوز انتشار نداشتند، به آن پاي ميگذارند و موشكافانه خوانده و نقد ميشوند.
به روايت تاريخ اعضاي شوراي نويسندگان مسجد جوادالائمه و بانيان جايزه كتاب سال شهيد حبيب غنيپور، از ميان اعضاي كتابخانه اين مسجد سر بر آوردند. كتابخانهاي كه تقريباً از اواسط دهه ۵۰، تلاش جدي و برنامهريزي شده خود را شروع كرد. پيش از آن، محل كتابخانه، اتاقك كوچكي در جنب شبستان بود كه چند قفسه فلزي كهنه و تعدادي كتابهاي پراكنده مذهبي داشت ولي همين مكان كوچك و اين تعداد كتاب اندك، هسته اوليه كتابخانهاي شد كه تعداد اعضاي آن در سال ۱۳۶۰ به ۷ هزار عضو رسيد و نيز تعداد عناوين موجود در آن، به صدها عنوان سر كشيد.
به روايت قديميترين اعضاي اين شورا، بنيانگذار اين كتابخانه كوچك، هادي علياكبري بود. او براي تأسيس اين كتابخانه، كتابخانه شخصياش را به اين مكان منتقل كرده و سپس به طرق گوناگون، با كمك ديگران، تعداد و عناوين آنها را بالا برده بود.
در سالهاي بعد كه طبقات بالاي مسجد ساخته شد، يكي از سالنهاي آن را به كتابخانه اختصاص دادند. اولين تابستان فعاليت كتابخانه در مكان تازه، مصادف شد با استقبال زيادي به طوري كه غير از هادي علياكبر، چند نفر ديگر از جوانان، مسئوليت اداره كتابخانه را عهدهدار شدند.
زماني كه تعداد مراجعين به كتابخانه، به طور چشمگيري افزايش يافت، مسئولان كتابخانه به اين فكر افتادند كه تنوعي در برنامههاي كتابخانه به وجود بياورند و به امانت دادن و پس گرفتن خشك و خالي كتاب بسنده نكنند. به همين منظور، جلساتي با شركت اعضاي فعال كتابخانه تشكيل شد كه در آن كتابي كه بيشترين خواننده را داشت، توسط يكي از مسئولان كتابخانه پيشنهاد ميشد و هر كدام از حاضران از زاويه سليقه و برداشت خود، در مورد آن صحبت ميكرد.
در آن جلسات هر كس از منظري خاص، پيرامون كتاب سخن ميگفت. گاهي بحثهاي داغ و در عين حال صادقانهاي راجع به قسمتهايي از كتاب در ميگرفت. هركس سعي ميكرد با دليل و منطق خاص خود، نظر خود را آزادانه درباره كتاب بيان كنند و به نظر شخص ديگري كه گاهي برداشتي متفاوت و حتي مخالف با نظر او را داشت، انتقاد كند.
جلسات داستانخواني دوشنبههاي مسجد جوادالائمه در سالهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي بعد از نماز مغرب و عشاء برگزار ميشد. هنوز در ميان خاطرات حاضران در آن جلسه ميشود نشاني از صداي خوش تلاوت قرآن پيش از آغاز نشست و عطر مطبوع چاي كه سماور كوچك كنار اتاق آن را حاضر ميكرد را حس كرد و هنوز ميشود در ميان اين خاطرات نشاني از جواناني گرفت كه امروز شهيد راه وطن هستند و آن روز شهيدان زنده فرهنگ.
سالهايي كه از پس هم آمدند و رفتند، جمعي از ياران هميشگي نشستهاي مسجد از جمله حبيب غنيپور به قافله شهداي دفاع مقدس پيوستند و باقي نيز به دلايل مختلف چراغ آن جلسات را در برگزاري جشنواره كتاب سال به نام شهيد حبيب غنيپور روشن نگاه داشتند؛ جشنوارهاي كه چهاردهم اسفند سال جاري دوازدهمين دوره از برگزاري خود را پشت سر ميگذارد.
در ميان منتقدان و فعالان فعلي حاضر در عرصه ادبيات داستاني هنوز ميتوان افراد زيادي را يافت كه حساب اين جشنواره ادبي را از تمامي جشنوارههاي برچسبدار دولتي و غيردولتي كشور متمايز ميدانند و شايد چيستي اين ادعا باشد كه بتواند درباره اظهارنظر آنها صحيحترين قضاوت را در اذهان عمومي متبادر كند.
نگاهي به پروسه داوري اين جشنواره در ۱۲ دوره از برگزاري آن ميگويد كه نگاه جايزه ادبي شهيد غنيپور به تمامي آثار براي داوري يكسان بوده است و هيچ اثري حتي به دليل نزديك بودن به مباني فكري جشنواره، از رانتهاي مرسوم براي بيشتر ديده شدن برخوردار نبوده است كما اينكه بسياري از برگزيدگان اين جشنواره نيز امروز بيش از سايرين مدعي دارا بودن ادبيات مستقل و غيروابسته هستند و شايد دوست بدارند منتسب بودن به آن را حتي انكار كنند.
از سوي ديگر جشنواره ادبي شهيد غنيپور به مانند سالهاي نخستين برگزاري خود، كماكان بودن و حضور خود در فضاي ادبيات امروز كشور را وامدار كمكهاي مالي هيچ نهاد و دستگاه دولتي و غيردولتي نميداند و حتي بنا بر اعلام صريح دبير خود در صورت تأمين نشدن منابع مالي، به تجليل معنوي از برگزيدگان خود بسنده ميكند.
اما چگونه بايد باور داشت كه يك رويداد ادبي در فضاي دستهبندي و مرزبندي شده امروز ادبيات ايران بتواند به چنين رويكردي دست پيدا كند. شايد پاسخ به اين سؤال را بتوان در خاطره برگزاري نشست شوراي نويسندگان مسجد جوادالائمه در روز ۳۱ شهريور ۵۹ يافت كه به نقل از يكي از حاضران در نشست نقل شده پس از بلند شدن غرش هواپيماهاي بعثي بر آسمان تهران و بمباران فرودگاه مهرآباد، يكي از حاضران به سمت پنجره ميرود و شروع به فرياد ميكند كه به تهران حمله شد و در همان لحظه دبير جلسه به او ميگويد: پنجره را ببند و به جلسه برگرد. آنها كار خودشان را كردند و ما هم در هر وضعيتي بايد كار خودمان را درست انجام دهيم.