
وقتي چند ماه به طور پيوسته با سينمايي بيروح و تكراري سر و كار داري و تعدادي از فيلمهايي كه در جشنواره فجر امسال ديدهاي نيز در ادامه همان روندي است كه انتظار داشتهاي، بديهي است تماشاي فيلم يك فيلمساز جوان و گمنام كه سبك و سياقي وزين و قابل تأمل را در اثر خود به نمايش ميگذارد تو را سر وجد آورد. حسي كه پس از تماشاي فيلم سينمايي «خاكستر و برف» به من دست داد، چنين حسي بود و ياد جمله يكي از دوستانم افتادم پس از تماشاي اين فيلم كه گفت: «سينماي واقعي را بايد در آثار جوانها، جستوجو كرد!». فيلم «خاكستر و برف»، يكبار ديگر نقش كمنظير سينما را در تعالي فكر و روح آدمي گوشزد ميكند و مخاطب اين روزها خسته سينما را به غم شيريني دعوت ميكند كه از بيخاصيتي و بياثري سينما كاملاً نااميد شده است. فيلمي كه در آن، نگاه مخاطب ضمن اينكه محترم شمرده ميشود اما پي در پي در كفه سنجش عيار و خلوص گذاشته شده و ضربههاي نقد و چالش براي تفكيك سره از ناسره پي در پي بر پيكره اين نگاه فرود ميآيد. باوري كه مدام در رفت و آمد است.
گاهي خاكستري ميشود. گاه برفي و سفيد. گاه آتشي فرو كشيده و خاكستر شده و گاه فرودي آهسته و عاشقانه چون برف. با وجود نقاط ضعفي كه در روند قصه به چشم ميخورد اما كليت اثر چنانگيرا و دلنواز است كه در انتهاي فيلم بغض شيرين، غمي دوست داشتني و شرمي ناگهاني تمام وجودت را فرا ميگيرد و آنچه از فيلم يادت ميماند نه چند و چون داستان و منطق روايي و غيره بلكه نگاه زلال و ارزشمندي است كه بيشك در كمتر فيلمي نصيب مخاطب ميشود. استفاده درست از دوربين، فضاسازيهاي كاملاً سينمايي، بازيهاي غافلگيركننده، كارگرداني قابل توجه و پرهيز از حاشيهپردازي، همه و همه «خاكستر و برف» را در زمره فيلمهايي قرار داده است كه ميتوان از آنها به عنوان پديده جشنواره نام برد. به نظر ميرسد توليد چنين فيلمهايي بتواند قطار منحرف سينما را به مسير اصلي خود بازگرداند. شايد بتوان با حمايت كارگردانهاي جواني همچون «روحاله سهرابي» و توليد آثار ارزشمندي چون «خاكستر و برف» هواي تازهاي در فضاي آلوده سينما به جريان انداخت. پيشنهاد خوب من اين است كه حتيالامكان تماشاي اين فيلم را از دست ندهيد.
*دكتراي فلسفه هنر