کد خبر: 511425
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۰
نگاهي به فيلم «جيب‌بر خيابان جنوبي»
حسن گوهرپور
جنوب شهر، يك فكر، انديشه، جريان و ايدئولوژي نيست! هر كس قرار است درباره جنوب شهر فيلم بسازد، چند اتاق زير زميني، چند رفتار كلامي و گزيده‌اي از پوشش و كنش را در كنار هم قرار مي‌دهد سپس موضوع فقر و تنهايي را هم دست‌مايه قرار داده و روايت را به سرانجام مي‌رساند، فارغ از اينكه تا چه ميزان با زندگي، اهداف، لايه‌هاي پنهان و دغدغه‌هاي مردم اين سطح از جامعه آشنا باشد.
در « جيب‌بر خيابان جنوبي» هم به نوعي اين كنش قابل مشاهده است؛ كنشي كه يكي را از زندان بيرون مي‌آورد كه قهرماني بي‌پايان زندگي خود و ديگري باشد؛ قهرمان بي‌پول، با معرفت، با گذشت و. . . . قهرماني كه در عين تنهايي براي ديگران نشانه‌هايي از اميد و همراهي است. 

«جيب‌بر خيابان جنوبي» هم چنين روايتي دارد. حامد (مصطفي زماني) با رعنا (بهناز جعفري) كار (شايد هم زندگي) مي‌كند؛ پس از مدتي متوجه مي‌شويم كه حامد به زندان رفته و معلوم نيست پس از چند سال بيرون مي‌آيد و دنبال رعنا مي‌گردد. شايد نوستالژي در كنارِ «رعنا» بودن، از طرفي برايش اهميت دارد و ادامه زندگي و جيب‌بري ـ كه تنها كار اوست ـ دليل ديگر در پي رعنا بودن. حالا با چنين هدفي براي حامد، در ادامه مسير به طوركاملاً اتفاقي، حامد با دختري آشنا مي‌شود كه نام اصلي يا مستعارش «نقره» است. نقره جاي رعنا مي‌آيد؛ البته نه جاي رعناي نوستالژي، بلكه جاي رعناي همكار! آنها تصميم مي‌گيرند كه با هم كار كنند؛ كارشان هم مي‌گيرد و روابط عاطفي هم بين آنها ايجاد مي‌شود تا اينكه حامد تصميم مي‌گيرد اين رابطه را تمام كند. بخشي از اتفاقات اين پيرنگ اگر چه منطقي است اما كمكي به اصل روايت نمي‌كند. اصل روايت در كنش نخست، يافتن رعنا توسط حامد بود؛ روايت مكمل آن هم حضور نقره در زندگي حامد اما به شكلي كاملاً غير‌منطقي و براي ربودن يك خودرو – كه سرانجام آن هم معلوم نشد و اساساً معلوم نشد كه اين خودرو به چه كار روايت آمد – داستان وارد حاشيه‌اي غير‌منطقي مي‌شود! حاشيه‌اي كه يك قتل در پي دارد. قتلي كه در پايان اگرچه نقره را از حامد دور مي‌كند اما اين هم غير منطقي است. شايد بتوان گفت از نيمه‌هاي روايت، ديگر منطقي بر فيلم حاكم نيست. 

منطقي كه آدم‌ها را در كنار هم قرار دهد، منطقي كه نشان دهد چرا بايد حامد با نقره همراه باشد، چرا وقتي حامد رعنا را مي‌بيند عكس‌العملي نشان نمي‌‌دهد و چرا قتلي كه اتفاق مي‌افتد اينگونه حامد و نقره را از هم جدا مي‌كند. رويدادها همبستگي منطقي چنداني با هم ندارند و سرانجام در يك رفتار كاملاً عاطفي و عادي - نه غير منطقي- حامد به محل قرار هميشگي مي‌رود و نقره كه سر قرار هميشگي آمده خودش را به حامد نشان نمي‌دهد. حامد دوباره سرگشته وارد جامعه مي‌شود، حامد خانه‌اش را آتش زده، رعنايش را هم؛ از طرف ديگر نقره را هم از دست داده است. چه سرنوشتي در انتهاي قصه مي‌توان براي حامد متصور شد؟! او باز هم وارد جامعه‌اي مي‌شود كه برايش هيچ ندارد، هيچ!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار