
يكي از گرفتاريهاي بزرگ و اصلي در جامعه ما اين است كه شهامت راست گفتن نداريم. اين گرفتاري مخصوصاً در ميان تيپ هنرمند و روشنفكر غوغا ميكند. از همه بدتر دادن انواع و اقسام جوايز بيمبنا به كساني است كه هنوز غوره نشده، به ضرب و زور، مويزشان ميكنند و اين غورههاي كال دچار توهم سوپراستاري هم ميشوند و حالا بيا و درستش كن و جشنوارههاي ما شدهاند كارخانه توليد غورههاي مويز نشان!
اين هنرمندان تازه از گرد راه رسيده كلاس و استاد نديده و خاك صحنه نخورده كه براي نجات هنر اين كشور تز ميدهند و در برنامه جالبي به نام گفتوگوي تنهايي در شبكه ۴ سيما، كار را به تعيين تكليف براي سهروردي عليه الرحمه و مولاناي بيسر و صاحب و حافظ دم دستي هم ميكشانند الحق و الانصاف كه چه نمايش طنزي است اين سالاد عرفان بازي پائولو كوئيلويي با سس بايزيد بسطامي و دسر عين القضات همداني!- حتي لحظهاي تصورش را هم نكردهاند و نخواهند كرد كه كميت سوادشان دچار چه لنگش وحشتناكي است و بايد اولاً كمي به خودشان زحمت بدهند و اين هياكل عظيم را به اندك تحركي وادارند – چون از قديم الايام، اين جماعت نان هيكلشان را خوردهاند و هنوز هم در ينگه دنيا كه دست كم ادا و اطوارهايشان و نه كار مشقت بارشان، الگوي اين جماعت است، همين طور است – و بعد هم به قول مرحوم دكتر شريعتي به اندازه زعفران روي پلو، كمي فهم و سواد و تحليل را چاشني حرفهايشان كنند كه اين طور با چشمهاي خمار و لحن سوزناك و كلمات شكسته پكسته، فاتحه بيحمد بر عرفان اين سرزمين كه بزرگان در دركش ماندهاند، نخوانند.
اما كو گوش شنوا؟ يادم هست روزي در تئاتر شهر به يكي از همين رفقا كه از بخت بد غوره نشده مويز شد و گرفتار توهم سوپر استاري و بعد هم تصور كرد با توهم ميشود كارگرداني و بازيگري تئاتر هم كرد! - وقتي ميگويم عرصه نمايش ما بيسر و صاحب است بيدليل نيست- به او كه از زور خماري بهزور خودش را از پلههاي ترياي آنجا بالا ميكشيد تا برود و كارگردانياش را بكند و لابد معلوم است كه از چنين فضاي دود گرفته و كارگردان دودزدهاي چه شاهكاري زاده ميشود، گفتم: «استاد!! داريد با خودتان چه ميكنيد؟» و او نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و با لحن كشداري گفت: «بيييشيين بابا!» و البته كه من و ما سالهاست كه نشستهايم و آثار فاخر اين رفقا را تماشا ميكنيم و جايزه گرفتنها و افاضات عارفانهشان را.
از آنجا كه نقد كردن كار سادهاي است، اما راه علاج نشان دادن چه مشكل، ميخواهم بعد از اين شمشير از رو بستن هنرمندانه!!چند تز نه چندان دست اول هم ارائه كنم و خدا را چه ديديد شايد آنچه البته اين بار به جايي ميرسد فرياد باشد.
پيشنهاد من به بعضي از برنامههاي تلويزيوني، از جمله همين برنامه گفتوگوي تنهايي كه اولش پر بدك نبود و بعد كارش به عرفان! و حتي تشريح احكام و اين جور كارها كشيد، اين است كه اگر ميخواهيد واقعاً دردي از هنر اين كشور دوا كنيد، مخاطب هم چيزي دستگيرش شود و وقتي را كه پاي اين برنامهها ميگذارد خيلي هم هدر نداده باشد، پولي هم كه ميگيريد ـ هر چند اندك ـ حلال و نوش جانتان باشد و از همه مهمتر رفقاي هنري متوجه بشوند كه موضوع حقيقتاً به اين سادگيها نيست كه آدم با خواندن چهارتا كتاب – آن هم از نوع ترجمهاي دم دستي – بتواند عارف شود و اصلاً قرار نيست آدم براي اثبات خودش و خودنمايي به شيوه مثبت، از اين ادا و اطوارها در بياورد و كافي است فقط خودش باشد، به جاي اينكه حضرات مثل متهمان روي صندلي بنشينند و پرسشگر - مجري با لحني پرسوز و گداز، نه از عاشقي كه از عاشقيت(تشديد «ي» فراموش نشود) بگويد، تركيبي از بيسواد و باسواد، جوان و پير، زن و مرد در اين برنامه بيايند و بدون دعوا و يقهگيري به شيوه جميل ماضي تلويزيون، در كنار با يك مجري كاربلد و معقول و مدير، آنچه را كه از هنر و عرفان و خدا و غيرخدا بلدند روي دايره بريزند، بلكه از اين ميانه گشايش روي داد و رفقا و ايضا من بيننده فهميديم كه هنر چيست و بلكه در حرفها و كارها و رفتارهايمان تغييري داديم و به جاي خودنمايي منفي كه به صورت افاضات مضحك و نق نق و «در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته و در انزوا ميخورد و ميتراشد» و قس عليهذا و لابد فتواي خودكشي با گاز ! خود را بر روح و جان همه ما تحميل ميكنند، به فكر خودنمايي مثبت بيفتيم كه در برازندگي و سلامت روح و جسم و نشاط و شادي و تحرك و اميد و هزاران فضيلت از ياد رفته جلوه ميكنند و اساساً قرار بود هنر، همين ارزشها را تبليغ و ترويج تقويت كند، و گر نه مخالفخواني و عربدهكشي و يقهگيري و آه و ناله و دود و دم كه قدمتي به اندازه تاريخ دارد و هنر نميخواهد. اين جوري خود اين بندگان خدا هم در مييابند كه به جاي سينه زدن پشت سر فلاسفه درجه دهم و عرفاي سرخپوست و رنگ و وارنگ، پر بدك نيست كه كمتر بگويند و بيشتر بشنوند، آن هم از منابع درست و دقيقي كه در دين و ادبيات ما الي ماشاءالله و همگي در پستو و در حال خاك خوردن هستند.
انشاءالله كه به قول حافظ مورد ظلم هنريها:
عشق ميورزم و اميد كه اين فن شريف
چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود