کد خبر: 506682
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۳
گفت‌وگوي «جوان» با سيدرضا سيدحسيني كه در شلمچه تا پاي شهادت رفت و دوباره به زندگي برگشت
احمد محمدتبريزي
فروردين۶۶، كربلاي ۸، شلمچه، سيدرضا سيدحسيني بيسيم‌چي گردان شهادت لشكر ۲۷ رسول‌الله (ص) پابه‌پاي فرمانده گروهان حركت مي‌كند. داخل كانالي كه جنازه روي جنازه افتاده آرام و با احتياط راه مي‌رود. جنگ در حال نشان دادن چهره سختي از خود است. مرگ كمين كرده و هر لحظه انتظار مي‌كشد تا خودش را نشان دهد. بعضي جاهاي كانال بسته شده، سيدحسيني براي پيشروي از كانال بيرون مي‌آيد و ناگهان همه چيز پيش چشمانش سياه مي‌شود. در گوش‌هايش صداي زنگ مي‌پيچد. بدنش يخ مي‌كند. مرگ در اطرافش پرسه مي‌زند. بين مرگ و زندگي معلق است و اين بار زندگي ‌است كه خودش را تا كنار بدن نيمه جان او مي‌كشد و آرام در گوش‌هايش زمزمه مي‌كند؛ زنده بمان. هنوز در اين دنيا كار داري! سيدحسيني زنده مي‌ماند. درسش را ادامه مي‌‌دهد و دندانپزشك مي‌شود. اتفاقي كه سيدحسيني اعتقاد دارد در لحظه لحظه‌هاي زندگي‌اش همراه اوست و هميشه به آن لحظه فكر مي‌كند. ‌روايت سيدحسيني را حدود يك ماه و نيم پيش از زبان محمدرضا فاضلي‌دوست از همرزمان و دوستانش مرور كرديم و حالا كه خود اين شهيد زنده را يافتيم به سراغش رفتيم تا اتفاقات آن روز را از زبان خود سيدرضا سيدحسيني بشنويم.

كمي از خودتان و سوابق حضورتان در جبهه‌ بگوييد.
من سال ۴۹ در خانواده‌اي مذهبي و انقلابي به دنيا آمدم. پدرم از سال ۴۰، ۴۱ در كنار امام مبارزه و فعاليت مي‌كردند و از مبارزان قديمي انقلاب بودند. پدرم از كسبه‌هاي قديمي بود كه از شروع مبارزات انقلابي حضوري فعال داشت. خودم هم بعد از انقلاب در فعاليت‌هاي انقلابي شركت داشتم و با آغاز جنگ، به دليل كم بودن سنم همراه پدرم براي كارهاي تداركات به جبهه مي‌رفتم. ولي از سال ۶۵ در عمليات كربلاي۵ بود كه توانستم به صورت رزمنده راهي جبهه‌ها شوم. بعد از آن هم در كربلاي ۸ در لشكر رسول‌الله(ص) گردان شهادت در واحد مخابرات بودم. در اين گردان آقاي فاضلي دوست مسئول مخابرات شدند و من هم تا عمليات كربلاي۸ در خدمت ايشان بودم. در كربلاي۸ من بيسيم‌چي آقاي ذبيحي كه از فرماند‌هان بودند، شدم و پشت سر او حركت مي‌كردم. ما در كانالي كه عراقي‌ها در شلمچه كنده بودند حركت مي‌كرديم. آنجا چون منطقه عملياتي بود جنازه‌ها داخل كانال ريخته و ما روي جنازه‌ها راه مي‌رفتيم. همچنين عراقي‌ها انبارهاي مهماتي را در اين كانال‌ها تعبيه كرده‌ و راه كانال را بسته بودند. ما براي پيشروي بايد از كانال بيرون مي‌آمديم و از يك سمت ديگر داخل كانال مي‌شديم. مسيري را مي‌رفتيم كه من مجبور شدم از كانال بيرون بيايم، ناگهان در همين لحظه چيزي به سرم خورد و افتادم. عراقي‌ها گراي آن منطقه را داشتند و مي‌دانستند كه بايد چه نقاطي را مورد هدف قرار دهند. خودم نفهميدم آن لحظه چه چيزي به سرم اصابت كرد ولي بعدها وقتي از پزشكم پرسيدم در سر من چه بوده، گفت مقدار زيادي خرده تركش از سرم بيرون آورده است. يعني امكانش هست تركش بزرگي به سر من خورده باشد.

وقتي تركش به سرتان اصابت كرد چه اتفاقي افتاد؟ آن دقايق خاطرتان است؟
آن لحظه‌اي كه من افتادم يكي از دوستان كه پشت سر من مي‌آمد، بالاي سرم حاضر شد و گفت چيزي نشده و رفت. من كه اول افتادم گرم بودم و چيزي حس نمي‌كردم. اين بنده خدا هم وقتي به من گفت طوري نشده، خواستم بلند شوم همان لحظه بروم. همين كه آمدم بلند شوم، متوجه شدم نمي‌توانم اين كار را انجام دهم. همانطوري افتاده بودم و فقط صداي زنگ و آتش مي‌شنيدم. لحظاتي بود كه داشتم اشهدم را مي‌خواندم. در همان حال كه افتاده بودم دستم را به سرم زدم تا ببينم چقدر جراحت برداشته كه متوجه شدم چيز نرمي از سرم بيرون ريخته است. آن لحظه تصور كردم مغزم بيرون ريخته و كارم تمام است. حالا نمي‌دانم مغزم بود يا چيز ديگري. چيزهايي كه درباره ميت خوانده بودم يادم افتاد، اينكه نوك انگشتان سرد مي‌شود و تا نقاط ديگر بدن مي‌آيد. من‌ هم در همان حالتي كه خوابيده بودم دقيقاً اين را حس مي‌كردم كه بدنم در حال سرد شدن است. چند باري از هوش رفتم و به هوش آمدم. در همان حال احساس كردم نزديك صبح است و نماز صبحم را در همان وضعيت خوابيده خواندم. بعد متوجه صداي آقاي فاضلي‌دوست شدم. صدا زدم و پرسيدم آيا خودش است يا نه كه جواب داد و من را از آن بالا به پايين آوردند و در كانال حركت دا دند. من روي سيم خاردارها كشيده مي‌شدم كه هنوز آثار آن روي دست‌هايم وجود دارد. در همين حين از هوش رفتم و وقتي به هوش آمدم خودم را بر پشت يك اسير عراقي ديدم. دوباره از هوش رفتم و ديدم در يك سوله هستم و در حال مداواي من هستند. سوله‌اي كه معلوم بود بيمارستان‌ صحرايي است و پزشكان و پرستاران آن از هموطنان خوزستاني بودند كه با لهجه عربي با هم صحبت مي‌كردند. يك لحظه وقتي صحنه‌اي كه بر دوش عراقي بودم يادم آمد، فكر كردم من را اسير كرده‌اند. وقتي پرسيدم اينجا كجاست، گفتند خيالت راحت باشد، اينجا ايران است. آخرين بار كه از هوش رفتم و به هوش آمدم زماني بود كه در بيمارستان با چند سيلي مرا به هوش آوردند و پرستاري از من اسم و آدرس محل زندگي‌ام را مي‌پرسيد. بعد از آن ديگر خانواده آمدند و من را به اتاق عمل بردند و زنده ماندم.

تمام اتفاقاتي كه گفتيد چه مدت طول كشيد؟
حدود دو روز.

از برخوردي كه آن لحظه اتفاق افتاد فقط شما مجروح شديد يا كسان ديگري هم آسيب ديدند؟
نه، كسي مجروح نشد. اتفاقاً من چند ماه پيش مشهد رفته بودم و در صحن مسجد گوهرشاد براي نماز جماعت ايستاده بودم كه ديدم نفر جلويي‌ام يك دست ندارد. حدس زدم نكند اين ذبيحي باشد. بعد از نماز ديدم كه بله، خودش است. البته ۲۰ سالي از آن روزها مي‌گذرد و من چهره‌ام خيلي عوض شده است. ايشان هم چهره من را نشناخت و يادش نيامد.

بعد از مجروحيت چقدر طول كشيد تا به طور كامل بهبود يابيد؟
من يك ماهي در بيمارستان ساسان بودم و آقاي دكتر رحيم‌زاده من را جراحي كرد. هروقت به مطبش مي‌روم به همه مي‌گويد اين مرده بود و من زنده‌اش كردم. تعريف مي‌كند كه من از سر تو حدود نيم كيلو تركش و شن خارج كردم. يك ماهي در بيمارستان بودم و بعد از آن با فيزيوتراپي درمان را ادامه دادم. من زماني كه مجروح شدم كلاً فلج شدم. فقط سر‌ و دست راستم تكان مي‌خورد. حتي وقتي من را مي‌نشاندند، مي‌افتادم. به مرور زمان حركاتم برگشت ولي هنوز هم مشكلات حركتي دارم.

شما از جانبازاني هستيد كه بعد از بهبودي ادامه تحصيل داديد. چقدر طول كشيد تا تصميم به ادامه تحصيل بگيريد؟
من يك سال بعد از مجروحيت ادامه تحصيل دادم. زماني كه به جبهه رفتم، سوم دبيرستان بودم و بعد از جنگ مشغول ادامه تحصيل شدم تا اينكه در سال ۶۸ در دانشگاه قبول شدم. دندانپزشكي خواندم و سال ۷۳ فارغ‌التحصيل شدم و در همان سال ازدواج هم كردم. بعد ار آن براي دوره تخصص شركت كردم كه قبول شدم.

آقاي سيدحسيني چه انگيزه و نيرويي در وجودتان باعث شد تا دوباره به زندگي برگرديد و ادامه تحصيل دهيد؟
بچه‌هايي كه جبهه رفته‌اند و فضاي آنجا را تجربه كرده‌اند، به دليل معنوي بودن فضا و هدف‌هاي بزرگ با هر اتفاقي روحيه خود را نمي‌بازند. شما وقتي با آزاده‌ها صحبت كنيد، متوجه مي‌شويد اين آزاده‌ها در دوران اسارتشان خيلي با روحيه بوده‌اند. اين به آن انگيزه‌ و نيات اوليه‌اي كه آدم در راهي كه قدم گذاشته برمي‌گردد. وقتي آدم با آن نيات قدم برمي‌دارد هر حادثه‌اي كه برايش اتفاق بيفتد شيرين است.

براي شخص خودتان دقيقاً اين انگيزه به چه صورت بود؟
ببينيد انگيزه‌ ما از رفتن به جبهه انگيزه‌اي در رابطه با مسائل خدايي و معنوي بود و از اولين قدمي كه در اين راه برداشتيم خودمان را براي همه چيز آماده كرديم. چه شهادت كه بزرگ‌ترين سعادت است و چه جانبازي و اسارت. بالاخره آدم وقتي تصميم به انتخاب چيزي مي‌گيرد خودش را براي همه چيز آن آماده مي‌كند و همين باعث مي‌شود كه ادامه راه برايش سخت نباشد. تصور كنيد كه بسياري حالت جسماني بدي را بر اثر تصادف پيدا مي‌كنند. قطعاً چنين آدمي، چنين راه و سرنوشتي را خودش انتخاب نكرده است و اين اتفاق برايش پيش آمده است. البته آن هم مي‌تواند برگردد، روحيه‌اش را حفظ كند و راضي به رضاي خدا باشد. ولي قضيه كساني كه به جنگ رفته‌اند فرق مي‌كند. آنها خودشان را براي همه چيز آماده كرده‌ بودند. براي همين وقتي پيشامدي رخ مي‌داد موضوعي نبود كه بخواهد به ما ضربه بزند. من وقتي مجروح شدم موضوع برايم خيلي عادي بود. مي‌دانستم كه تصميم خودم بوده و از كسي شكوه‌اي نداشتم يا اينكه بخواهم خدايي ناكرده ناشكري كنم. اين است كه در ادامه اين مسير توانستم روحيه‌ام را حفظ كنم و خدا كمكم كرد تا بتوانم به درس و كار علمي برگردم.

الان وضعيت جسماني‌تان در چه شرايطي قرار دارد؟
كمي مشكل حركتي دارم چون هنوز حركت در ناحيه پاهايم كامل نيست و تا حدي به سختي حركت مي‌كنم.

برايتان سخت نبود كه با وضعيت مجروحيت‌تان بخواهيد ادامه تحصيل دهيد؟
بدون سختي كه نبود ولي هر چه بود خدا كمك كرد. من خودم زماني كه قبول شدم فكر مي‌كردم نمي‌توانم به دانشگاه بروم. ولي هنگامي كه با پزشكم مشورت كردم، گفت كه مي‌تواني بروي و ادامه بدهي. بعد از آن هم ديگر يا علي گفتم و خدا كمك كرد و توانستم ادامه بدهم.

شما لحظه‌اي كه مجروح شديد تا دم مرگ رفتيد و برگشتيد. دوست دارم بدانم در آن لحظه حالت روحي و معنوي خاصي را تجربه كرديد؟
يك حالاتي تجربه شد. اما بعضي مسائل را آدم تا نبيند و تجربه نكند نمي‌فهمد طرف مقابلش چه مي‌گويد. گفتن اينها هم براي من خيلي سخت است. اينها گفتني نيست و فقط بايد تجربه كرد.

به نظر خودتان چه مصلحتي براي زنده ماندتان وجود داشته است؟
خودم هم دقيق نمي‌دانم. شايد خدا من را براي رسالتي زنده نگه داشته كه مي‌ترسم از عهده‌اش برنيايم. واقعاً نمي‌دانم. خودم هميشه به اين موضوع فكر مي‌كنم و اين قضيه در زندگي برايم سؤال است. تنها چيزي كه مي‌شود گفت اين است كه ما لياقت شهادت را نداشتيم.

شده تكه‌هاي پازل زندگي‌تان را كنار هم بچينيد و بگوييد من آمده‌ام تا اين كار را انجام دهم؟
اين را بگويم من الان سه اولاد دارم و شايد زنده مانده‌ام تا اولادي را تربيت و بزرگ كنم.

اين اتفاق روي زندگي خودتان چقدر تأثير داشته؟ آيا باعث شده ديدتان نسبت به زندگي عوض شود؟
اين اتفاق كاملاً زندگي من را تحت تأثير قرار داده است. از آن سال تا به حالا لحظه‌اي نيست كه من از آن روز و آن حادثه منفك شده باشم. هميشه فكر و ذهنم در آن دقايقي است كه برايم مجروحيت اتفاق افتاد. هميشه در آن حال و هوا هستم و بر تمام زندگي‌ام تأثير گذاشته است. اگر چنين حالت‌هايي براي آدم اتفاق بيفتد سخت مي‌شود كه از يادش برود و در تمام حالات زندگي‌اش به آن فكر مي‌كند.

الان با بچه‌هاي جنگ در ارتباط هستيد؟
بله. يكي از رابطان خوبمان همين آقاي فاضلي دوست هستند. البته دوستان ديگر هم هستند.

از آن دوران خاطره ماندگاري داريد كه هنوز در ذهن‌تان نقش بسته باشد؟
براي خود من تمام لحظاتي كه آنجا بودم خاطره شده است ولي بيان و انتقال اين خاطرات كمي سخت است. من قبل از اينكه به لشكر۲۷ محمدرسول الله (ص) بيايم در لشكر سيدالشهدا(ع) و گردان علي اكبر بودم. آنجا يكسري دوست داشتم كه عبادت‌ها و نماز شب‌هايشان در قرارگاه كوثر هنوز در خاطرم مانده است. من آن موقع سن و سالي نداشتم و بيشتر حال و هواي اينها را نظاره مي‌كردم. مي‌ديدم كه اينها با چه حالي در بيابان مشغول خواندن نماز شب مي‌شوند. بيشتر اين دوستان در عمليات كربلاي۵ به شهادت رسيدند. اين حالات روحاني و عبادي را من جاي ديگري نديدم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار