کد خبر: 499113
تاریخ انتشار: ۱۳ آذر ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
تحليل مثلث «توهم، كل گرايي و نسبت سوزي»
حسن فرامرزي
«موشكي در كف مهار اشتري
در ربود و شد روان او از مري
اشتر از چستي كه با او شد روان
موش غره شد كه هستم پهلوان
بر شتر زد پرتو انديشه‌اش
گفت بنمايم ترا تو باش خوش
تا بيامد بر لب جوي بزرگ
كاندرو گشتي زبون پيل سترگ
موش آنجا ايستاد و خشك گشت
گفت اشتر‌اي رفيق كوه و دشت
اين توقف چيست حيراني چرا
پا بنه مردانه اندر جو در آ
تو قلاوزي و پيش‌آهنگ من
درميان ره مباش و تن مزن
گفت اين آب شگرفست و عميق
من همي‌ترسم ز غرقاب‌ اي رفيق
گفت اشتر تا ببينم حد آب
پا درو بنهاد آن اشتر شتاب
گفت تا زانوست آب‌ اي كور موش
از چه حيران گشتي و رفتي ز هوش
گفت مور تست و ما را اژدهاست
كه ز زانو تا به زانو فرق‌هاست
گر ترا تا زانو است‌ اي پر هنر
مر مرا صد گز گذشت از فرق سر
گفت گستاخي مكن بار دگر
تا نسوزد جسم و جانت زين شرر
تو مري با مثل خود موشان بكن
با شتر مر موش را نبود سخن» 

اين داستان بسيار زيبا، مدهوش كننده و سراسر عبرت كه بخش‌هايي از آن روايت شد در دفتر دوم مثنوي معنوي آمده است. داستان به نظر من در سه ضلع مثلث «توهم، كل گرايي و نسبت سوزي» مي‌چرخد كه پس از اشاره خلاصه‌اي از داستان به آن مي‌پردازم.
داستان با يك توهم آغاز مي‌شود. موشي كوچك به خاطر وسعت كوچك انديشه‌ها و تحليل‌هايش در دام يك وهم مي‌افتد. اما آن وهم چيست؟ موش با خود تصور مي‌كند همين كه رشته‌اي از مهار شتر را به دندان كشيده و شتر هم با چستي و چابكي از پشت او روان است اين به آن معناست كه پس موش به مقام قهرماني و پهلواني نائل آمده و به چنان قدرت اعجاب آوري رسيده كه مي‌تواند با همان جثه كوچكش، شتري را با خود همراه كند.
يادم نمي‌رود بچه كه بودم من هم به و هم مشابهي دچار شده بودم. چند بار پدرم از روي مهر وقتي دراز كشيده بود سرش را روي زانوي من گذاشته بود و من در عالم كودكي‌هايم غره شده بودم كه چقدر من قدر و پرزور و توانمندم كه مي‌توانم همه وزن پدر را روي زانويم تاب بياورم، غافل از آن كه همه وزن پدر را زمين تاب مي‌آورد و اندكي از وزن سر پدر روي زانوي من بود. 

به وهم موش برگرديم، كجا چرت موش پاره مي‌شود؟ چرت موش آنجا پاره مي‌شود كه موش پيشاهنگ به اتفاق شتر به رودي مي‌رسند. اينجاست كه موش مثل برق گرفته‌ها خشكش مي‌زند و مجبور به توقف مي‌شود. شتر اينجا از در تجاهل وارد مي‌شود، به اصطلاح خودش را به آن در مي‌زند و مي‌گويد: چه شد پس موش؟! پس چرا ايستاده‌اي؟ تو كه قلاوز و پيشاهنگ و راهبر مني، يك راهبر كه نبايد توقف كند. مردانه پا در آب بزن و عبور كن! موش شروع به عجز و ناله مي‌كند كه اين آب براي من عميق است و عبور از آن ممكن نيست و هيچ بعيد نيست من در اين آب غرق شوم. 

شتر باز از در تجاهل وارد مي‌شود اما در اين تجاهل، صد البته حكمت‌ها و عبرت‌هاست و شتر مي‌خواهد به واسطه اين تجاهل براي موش وهم‌آلود درس‌ها بگويد. شتر كه ترس و لرزهاي موش را مي‌بيند مي‌گويد پس بگذار ببينم اين آب كه تو اين قدر از عمق‌اش ترسيده‌اي تا كجاست؟ شتر پا در آب مي‌گذارد و باز از در تجاهل وارد مي‌شود و به موش مي‌گويد اين آب كه به زانوي من هم نمي‌رسد، پس راه بيفت! ترس تو بي‌دليل است. موش كه عميقاً ترسيده و مرگ را در برابرش حي و حاضر مي‌بيند لب به اعتراف مي‌گشايد، اعترافي كه اگر از مغز استخوان باشد و صرفاً از سر ناچاري و مكر نباشد مي‌تواند او را به حقيقت و وهم زدايي راهبر شود. 

موش حرف درستي مي‌زند و مي‌گويد: اين موري كه تو مي‌بيني در چشم من اژدهاست، درست است كه اين آب به زانوي تو نمي‌رسد اما زانوي تو كجا و زانوي من كجا! اين آب، زانوي تو را خيس نمي‌كند اما صد گز از فرق سر من هم مي‌گذرد. وقتي موش به اين حقيقت مي‌رسد شتر يقه‌اش را رها مي‌كند و به موش مي‌گويد حال كه حقيقت را دانستي پس گستاخي را كنار بگذار و گمان راهبري را از قلبت بشوي! بعد هم از در رحم وارد مي‌شود و موش را بر كوهانش سوار مي‌كند تا به سلامت از آن آب بگذرد. 

اگر از ديدگاه نشانه شناختي به اين داستان مولانا نگاه كنيم پر از تعابير و لايه‌هاي تودرتو و شگفت ـ به ويژه در تعريف رابطه انسان و خداوند و تأثير افعال و اعمال ـ است كه مسلماً در قالب يك ستون نمي‌توان به همه اين جوانب پرداخت اما در اين مختصر، توجه مخاطبان را به اضلاع مثلث «توهم، كل‌گرايي و نسبت سوزي» جلب مي‌كنم.
وهم زماني شكل مي‌گيرد كه آدمي نسبت خود با يك رخداد را همه جانبه نمي‌بيند، يعني همين كه مي‌بيند شتري از پي او دوان است گمان مي‌برد آمدن شتر از پي او با دويدن او بي‌ارتباط نيست. شما صبح كه از خانه بيرون مي‌آييد چتري را برمي‌داريد و تصادفا در راه هم باران مي‌گيرد. آيا مي‌توان نتيجه گرفت چون شما چتر برداشته‌ايد باران باريده؟ بعضي‌ها مي‌گويند هر وقت ما ماشين‌مان را به كارواش مي‌بريم باران مي‌گيرد ولي آيا واقعا نسبت‌هاي پيچيده و شگفت عالم با بردن ماشين شما به كارواش در ارتباط منفعلانه است يا نه، درست‌تر آن است كه بگوييم بردن ماشين به كارواش جزئي در كل اين نسبت‌هاي پيچيده است. 

نكته توهم آفرين ديگر غرق شدن در كليات است. بارها شنيده‌‌ايم و گفته‌ايم «ما كه مسلمانيم روزگار ما اين است، فلاني كه نه نماز مي‌خواند و نه روزه مي‌گيرد وضع‌اش چنان است» در حالي كه صدها و هزاران خلل ريز و درشت در اين موضع‌گيري مي‌توان پيدا كرد. از كجا معلوم كه فلاني نه نماز مي‌خواند و نه روزه مي‌گيرد؟ از كجا معلوم كه نماز و روزه شما قبول باشد؟ شما نماز و روزه را به شرط دارايي به جا مي‌آوريد يا به شرط عبوديت؟ چرا گمان مي‌كنيد همين كه چند ركعت نماز بخوانيد منت بزرگي بر سر خدا گذاشته‌ايد و خدا بايد همه نسبت‌هاي عالم را به خاطر شما به هم بزند؟‌كسي كه به آن دارايي رسيده احتمالا شب و روز براي آن دارايي تلاش كرده و نقشه كشيده، شما چرا به آن راه نرفتيد؟ ممكن است آن ثروت نامشروع باشد آيا شما هم مي‌توانيد به همان راه برويد؟ 

مي‌بينيد كه ده‌ها و صدها سؤال مي‌توان تراشيد كه ما را از دام كل گرايي‌هاي نسبت سوز بيرون بكشد. نكته بسيار كليدي و فوق‌العاده مهم اين است كه وقتي مثلاً كسي مي‌گويد زانو، ما به آن حد قانع نشويم و مثل موش داستان مولانا كه لب به اعتراض مي‌گشايد و مي‌گويد زانو داريم تا زانو، زانوي تو به آب نمي‌رسد زانوي من كه سهل است آب صدها گز از فرق سرم هم بالاتر مي‌نشيند ما هم مثل موش اين نسبت‌ها را در زندگي مان تعقيب كنيم و بپرسيم كدام زانو؟! بسياري از ما گرفتار پيش داوري‌هاي تيپيك هستيم. صبح تا شب تيپ مي‌تراشيم چون سريع‌تر درباره تيپ‌ها مي‌توان داوري كرد. «روانشناس‌ها ديوانه‌اند و يك تخته شان كم است»، «قصاب‌ها قسي القلب و خشن‌اند»، «قاضي‌ها فساد مالي دارند»، «ثروتمندان دزدند»، «كارمندان ادارات يك ساعت بيشتر كار نمي‌كنند»، «مردها سر و ته يك كرباس‌اند، همه شان خيانتكارند».
ما تا دل تان بخواهد در دام اين وهم‌هاي عجيب و غريب مي‌افتيم و تجربه شخصي مان را تعميم مي‌دهيم به كل روابط و نسبت‌هاي عالم اما نمي‌دانيم كه زانو داريم تا زانو!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار