کد خبر: 499045
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۸
يادي از قامت سترگ مجاهدت، شهيد نيكنام سيدعبدالحسين واحدي
سيد‌حسين خوش‌نيت
آغاز آشنايي با شهيد نواب صفوي
واحدي در سال ۱۳۲۵ هنگامي كه نواب صفوي بعد از كشتن كسروي مجدداً وارد نجف شد، با او آشنا شد و دل در گرو حرارت و عشق ديني او نهاد. بعد از اينكه نواب صفوي تصميم گرفت براي ادامه مبارزه برضد‌وطن‌فروشي رجال ايران و جلوگيري از اشاعه بي‌ديني به ايران بازگردد، واحدي نيز با او هم‌داستان شد و قبول كرد كه تحصيلاتش را در قم ادامه بدهد و از طريق حوزه علميه قم به صورت پايگاهي شكست‌ناپذير به نفع اهداف اسلامي و مبارزاتي خود بهره‌برداري كنند. 

خصال و ويژگي‌ها
واحدي كه چون رهبر فكري و مكتبي خود نواب‌صفوي، داراي اندامي نحيف، اما روحي بسيار بزرگ و انديشه‌هاي بسيار ژرف يافت، از جو يخ‌زده و منجمد حوزه علميه قم رنج مي‌برد و نمي‌توانست سكوت و بي‌تفاوتي علما و طلاب حوزه را در برابر آنچه در تهران عليه نواميس اين مملكت مطرح بود، ناديده انگارد و هر از چندي يك بار در مدرسه فيضيه طلاب را دعوت به شنيدن سخنراني‌هاي آتشين خود مي‌كرد و در ضمن آن سخنراني‌ها جنايات عصر رضاشاهي را برمي‌شمرد و مملكت و ملت و حوزه علميه را از تحمل تكرار آن وضعيت برحذر مي‌داشت. او مي‌گفت: «ما نبايد ساكت و بي‌تفاوت بنشينيم تا معدودي بي‌غيرت و بي‌شرف هر نقشه‌اي كه در سر دارند عليه اين مردم اجرا كنند. ما نبايد آرام باشيم تا مجلس و دولت و دربار در اين مملكت اسلامي قوانين غيراسلامي وضع و اجرا كنند. ما نبايد تماشا كنيم و دولت و دربار ثروت‌هاي اين كشور را براي حفظ موقعيت‌هاي شخصي خود در اختيار بيگانگان و دشمنان اسلام قرار بدهند.» 

واحدي آرام و قرار نداشت و نمي‌توانست نابساماني‌هاي مملكت را كه عموماً بر اثر بي‌قيدي و بي‌ديني دولتمردان و نمايندگان مجلس از يك طرف و بي‌تفاوتي علما از جانب ديگر بود، تحمل كند و اين وضع و تكرار جلسات و سخنراني‌هاي او بر برخي زعماي قوم گران آمد كه چگونه يك طلبه جوان در حوزه علميه قم قدعلم كرده است و سخناني مي‌گويد كه نه مي‌توان رد كرد و نه مي‌شود تحمل كرد. بعضي از چهره‌هاي قدرت‌گرا و فرصت‌طلب هم از موقعيت سوءاستفاده مي‌كنند و با شهيد واحدي درمي‌افتند و تصميم مي‌گيرند مانع سخنراني‌هاي انقلابي او در مدرسه فيضيه شوند. 

نقش برآب كردن انديشه رژيم در تجليل از رضاخان
تا اواخر سال ۱۳۲۸ كه شاه قدرت يافت و بسياري از مخالفينش را سركوب كرد و از امريكا نيز برگشته بود تصميم گرفت تابوتي را به نام جنازه پدرش به ايران بياورد و از تبليغات آن به نفع خودش بهره‌برداري كند و ضمن آيين‌نامه و تشريفاتي كه منتشر كرد يكي هم طواف جنازه در حرم حضرت معصومه(س) در قم و نماز خواندن علما و مراجع در آنجا بر جنازه بود. انتشار اين خبر مجدداً آتش غيرت واحدي را شعله‌ور ساخت و فعاليت شديدي را بر ضداقدامات در قم و در حوزه شروع كرد. در نتيجه وقتي در تاريخ ۱۷/۲/۱۳۲۹ جنازه از قم عبور كرد، حتي يك نفر از علما از خانه‌شان بيرون نيامدند تا چه رسد به اينكه بر جنازه نماز خوانده و از آن تجليل شود. 

حضور در تهران
هنگامي كه مبارزات نواب‌صفوي بعد از اعدام انقلابي هژير در تهران اوج گرفت و نمايندگان جبهه ملي و آيت‌الله كاشاني در سنگر مجلس بر ضدشركت نفت انگليس قيام كردند، تمام مردم ايران عليه خارجيان و نفوذشان در مملكت به هيجان آمدند، واحدي نيز طاقت نياورد و به تهران آمد و به رهبر و برادران خود در صف فداييان اسلام پيوست. او تمام اوقاتش را با رهبر محبوب خود نواب‌صفوي گذراند تا اينكه رهبران جبهه ملي و آيت‌الله كاشاني و نواب صفوي‌ براي نابودي رزم‌آرا و مهار كردن قدرت دربار هم‌داستان شدند.
فداييان اسلام روز جمعه ۱۱/۱۲/۱۳۲۹ را روز ميتينگ سرنوشت‌ساز خود اعلام كردند و با پخش اعلاميه‌هايي در روزنامه‌هاي خود و به‌طور جداگانه از تمام اقشار مردم حتي ارتش و ژاندارمري و شهرباني نيز براي شركت در اين ميتينگ دعوت كردند. در آن روز تاريخي سيدعبدالحسين واحدي در مسجد شاه كه محل آن ميتينگ بود، بيش از دو ساعت سخنراني كرد و ضمن برشمردن آنچه را كه حدود ۳۰ سال عصر سلطه خاندان پهلوي بر ملت ايران رفته بود و حكومت‌هاي شوروي، انگليس و امريكا را به خاطر دخالت‌ در امور داخلي ايران به‌شدت محكوم كرد و اعلام داشت كه نفت ايران متعلق به مردم ايران است و هيچ بيگانه‌اي حق طمع در ثروت اين مرز و بوم را ندارد. او گفت، اكثريت نمايندگان مجلس شوراي ملي نماينده واقعي اين ملت نيستند و شاه حق اعمال نفوذ در مجلس را ندارد و دولت رزم‌آرا نيز دولت فرمايشي شاه است و جوابگوي خواسته‌هاي اين مردم نيست و غاصب است. مردم ايران دولتي را مي‌خواهند كه احكام اسلام را اجرا كند و در پايان افزود: «اي رزم‌آرا! اگر تا سه روز ديگر خودت كنار نروي، تو را خواهيم فرستاد...!»
اين ميتينگ و سخنراني واحدي مانند بمب در تهران صدا كرد و همه منتظر دگرگوني‌هاي اساسي بودند و بعضي احتمال مي‌دادند رزم‌آرا استعفا بدهد، اما هيچ‌كس نمي‌دانست بعد از آن‌چه خواهد شد. 

اعدام انقلابي رزم‌آرا در پي تهديد واحدي
سه روز بعد، يعني روز دوشنبه ۱۴/۱۲/۱۳۲۹ آيت‌الله فيض كه از بزرگان بودند درگذشتند و دولت ايران به‌منظور عوام‌فريبي مجلس ترحيمي در مسجد شاه براي صبح روز چهارشنبه ۱۶/۱۲/۱۳۲۹ براي آن مرحوم برگزار كرد. ساعت ۱۰:۳۰ صبح رزم‌آرا كه رئيس دولت بود و هنوز در حال غرور نظامي و سرمستي مقام خود بود و طوري وانمود مي‌كرد كه وجود و روح او بزرگ‌تر از تصميمات انقلابي فداييان اسلام، بلكه ملت ايران و تقدير الهي است، با حالت تفرعن و تكبر مخصوصي به اتفاق بعضي از وزرا و همراهانش وارد مسجد شاه شد و درست در لحظه‌اي كه پا به مدخل صحن مسجد گذاشت، دست تواناي نواب‌صفوي از آستين جوانمردي به اسم استاد خليل طهماسبي بيرون آمد و يك تير به جمجمه‌اش شليك كرد كه مغزش را متلاشي كرد و دو تير نيز به ريه و شانه‌اش خورد و در دم جان سپرد. 

وزراي او ـ‌كه اسدالله علم هم يكي از آنها بودـ فرار كردند.
طهماسبي نيز طبق دستور قبلي رهبر خود اسلحه را بر زمين انداخت و فرياد الله‌اكبر سرداد. او را دستگير كردند و به شهرباني بردند.
اعدام انقلابي رزم‌آرا مثل بمب اتم در جهان صدا كرد و توجه تمام مقامات دولتي و نفتي شرق و غرب را جلب كرد. قيمت سهام شركت نفت انگليس بلافاصله تنزل فاحشي كرد. شاه ايران نيز كه بنا بر وعده‌هايي كه از جانب اربابان خارجي داشت، نمي‌خواست تسليم شود، معاون رزم‌آرا، خليل فهيمي را به سرپرستي نخست‌وزيري برگزيد. بعداً پيشنهاد نخست‌وزيري او شد، اما مجلس جرئت نمي‌كرد رأي تمايل به او بدهد و اين پيشنهاد رد شد. مجلس شوراي ملي كه قبلاً از جانب شاه تهديد به انحلال شده بود، حتي از ترس نابودي خود در وقت رأي‌گيري رزم‌آرا در تاريخ ۵/۴/۱۳۲۹ كه با عده حاضر ۱۰۴ نفر، ۹۴ رأي مثبت به او داده بود، در تاريخ ۲۴/۱۲/۱۳۲۹، يعني هشت روز بعد از كشته شدن رزم‌آرا لايحه ملي شدن صنايع نفت ايران را در سراسر كشور به اتفاق آرا تصويب كرد و اين درحالي بود كه روز قبل از آن يعني ۲۳/۱۲/۱۳۲۹ حسين علاء براي نخست‌وزيري ايران از طرف شاه منصوب شده بود.
در اين مقطع و لحظات سرنوشت‌ساز ملت ايران، لازم به يادآوري است كه قهر انقلابي ملت مسلمان ايران كه در انديشه و اراده سيدمجتبي نواب‌صفوي تبلور يافت و از لوله تپانچه استاد خليل طهماسبي چكانده شد، مي‌رفت تا راه اصلي خود را براي تحقق يك حكومت انساني اسلامي كه آرمان هميشگي اين ملت بوده و هست بيابد، اما اين معدود ملي‌گراها بر اثر بي‌اطلاعي از اصالت معارف اسلامي و يك نوع حالت غرب‌زدگي كه در باطنشان داشتند، مانع اين امر شدند، چون اكثرشان و در رأس همه دكتر محمد مصدق‌السلطنه تحصيلكرده‌هاي اروپا و مخصوصاً فرانسه بودند و با توجه به تربيت‌هاي عميق فرنگي خود اصولاً نمي‌توانستند بپذيرند كه ملت بزرگ ايران عاشق و خواهان اسلام است و آزادي فرنگي درد او را دوا نمي‌كند. 

و سرانجام رستگاري...
شهيد سيدعبدالحسين واحدي كه درپي ترور نافرجام حسين علاء كه درفضاي پرخفقان پس از۲۸ مرداد صورت گرفت، صبح روز ۱/۹/۱۳۳۴ در اهواز دستگير شده بود، بعد از يكسري بازجويي مقدماتي به زندان شهرباني فرستادند و شهرباني اهواز از شهرباني تهران كسب دستور كرد و او را تحويل زندان دژبان اهواز داد. در آنجا بعد از طي مراحلي تحويل زندان پليس راه‌آهن اهواز داده شد تا با قطار به تهران فرستاده شود. اين مراحل پنج روز طول كشيد تا اينكه بالاخره آن شهيد بزرگوار را در بعدازظهر روز سه‌شنبه ۷/۹/۱۳۳۴ وارد ايستگاه راه‌آهن تهران كردند و زير نظر مأموران فرمانداري نظامي تهران با اسكورت و مراقبت بسيار شديد يكراست به اتاق فرماندار نظامي تهران بردند، در اين اتاق اسدالله علم وزير كشور، سرلشكر حسين آزموده دادستان ارتش و سرتيپ تيمور بختيار فرماندار نظامي حضور داشتند و منتظر واحدي بودند. 

به‌محض ورود شهيد سيدعبدالحسين واحدي، تيمور بختيار به وي پرخاش و با كلمات بسيار ركيكي به او اعتراض كرد و گفت: «چرا اقدام به ترور نخست‌وزير كرديد؟» واحدي هم از آنجا كه مجسمه غيرت و مردانگي بود، به بختيار هشدار داد كه مؤدب و ملايم باشد تا با او صحبت كند، اما بختيار كه قبلاً تصميمش را گرفته بود، درباره اقدامي كه قصد انجام آن را داشت با ارباب خود شاه نيز مشورت كرده و اجازه گرفته بود، مجدداً شروع به داد و فرياد كرد و از جمله اينكه نسبت به مادر واحدي ناسزا گفت. شهيد سيدعبدالحسين واحدي هم كه خود را صد‌در‌صد آماده شهادت كرده بود، اكنون كه مي‌ديد اين نابكار لامذهب به او فحش مادر مي‌دهد، صدايش را بلند كرد و گفت: «مادر من زهراي اطهر است و اينها كه توي بي‌شرف مي‌گويي لايق مادر خودت است». در اين لحظه بختيار نيز فرصت را مناسب ديد و با تپانچه كمري خود چندين تير به سوي او شليك كرد. واحدي نيز با فرياد «الله‌اكبر» و «لااله‌الاالله» در همان اتاق ستمكده روي زمين افتاد و در خون خود غلتيد و پيش روي اين جنايتكاران تاريخ به ديدار حق شتافت. جسد واحدي بي‌درنگ به گورستان مسگرآباد واقع در شرق تهران فرستاده و بدون اطلاع مردم و بستگانش دفن شد. فرداي آن روز دستور مي‌دهند در روزنامه‌هاي بي‌شخصيت و مزدور آن وقت كه در رأس همه آنها اطلاعات و كيهان بود، بنويسند واحدي را با كاميون از اهواز به تهران مي‌آوردند كه چون بين راه فرار كرده بود، مأموران هم مجبور شدند، به سويش تيراندازي كنند و در نتيجه كشته شده است.
درود بر روان پاك آن شهيد آل‌محمد، سيدعبدالحسين واحدي و لعنت بر اين دنياپرستان اجنبي‌پرست و ظالم.
اين شهيد بزرگوار هنگام شهادتش در راه عظمت دين اجدادش فقط ۲۷ سال داشت. وجود واحدي مانند خاري بود كه دائماً بر چشم بدخواهان و ستمگران و كوته‌فكران فرو مي‌رفت و با شهادت او بسياري از دشمنان اسلام و منافقين روباه‌صفت نفس راحتي كشيدند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار