
حتي تماشاگر هم داشتند. رزمندههايي كه علاقهاي به بازي كردن نداشتند كنار زمين مينشستند و بازيكنان را تشويق ميكردند. زمان جنگ و در جبههها بازيكنان فوتبال زيادي حضور داشتند كه پيراهن ورزشي و كتاني را در آوردند و به جاي آن لباس رزم و پوتين پوشيدند و توپ و موشك جنگي به سمت دشمن شليك ميكردند و همين بازيكنان كه عشق به ميهن و فوتبال در رگهايشان غليان ميكرد، باني برگزاري اين مسابقات فوتبال بودند. اما يك نفر بيشتر از بقيه دلش براي فوتبال تنگ شده بود و آن شخص كسي جز «محمد ميرزاخاني» نبود. او وقتي توانست با اصرار زياد موافقت فرماندهان را براي برگزاري مسابقات فوتبال كسب كند، تك و تنها خطهاي پياده را طي كرد تا به رزمندگان حاضر در خط بگويد براي مسابقات يك تيم دهند. مسابقاتي كه آوازهاش تا تيپ و لشكر هم رسيد و مورد قبول فرماندهان هم واقع شد. ميرزاخاني كه امروز ۵۱ ساله است و دست روزگار گرد سفيدي را روي تعدادي از موهايش پاشيده هنوز هم به فوتبال علاقهمند است و فعاليتهاي ورزشي را دنبال ميكند. خودش ميگويد زندگي من با ورزش و فوتبال عجين شده است. او در يك ساعتي كه مهمان ما بود برايمان از برگزاري آن مسابقات و حاشيههايش گفت.
آقاي ميرزاخاني فوتبال را از چه سني شروع كرديد؟ من فوتبال را از سن ۹، ۱۰ سالگي كه اوايل دهه ۵۰ ميشد شروع كردم. آن زمان نوجوانان فقط آرزو داشتند تا در زمين چمن بازي كنند و فكر اينكه بروند و عضو باشگاهي شوند را نميكردند. تقريباً در ۱۳ يا ۱۴ سالگي به مسابقات باشگاهي راه پيدا كردم. خدا داود خسروي سرپرست تيم دليران پارس را رحمت كند، ايشان آمد و تستي از ما كه امير قلعهنويي هم در بينمان بود در زمين خاكي گرفت. من دفاع راست تيم در رده نوجوانان انتخاب شدم كه در آن زمان افتخار بزرگي محسوب ميشد. رفتهرفته توانستم به تيمهاي باشگاهي راه پيدا كنم و در باشگاه اردونانس كه وابسته به ارتش بود مشغول بازي شدم. اردونانس جوانان دسته يك تهران بود و ديگر اسممان وارد روزنامهها شد و با تيمهاي بزرگ بازي ميكرديم.
بعد از انقلاب چطور؟ فوتبال را ادامه داديد؟ سال ۶۰ پدرم فوت كرد و وضع مالي خانوادهمان چندان خوب نبود. آن زمان هم كسي به ورزش پول نميداد و خودمان بايد كتاني، جوراب و ساقبند ميخريديم و اين كار هزينه بردار بود. فقط تيمهاي مطرح در سطح بزرگسالان به بازيكنانشان پول ميدادند. ديگر برايم سخت بود بتوانم براي تيم بازي كنم، چون صبحها در مدرسه بودم و غروب هم كار ميكردم. با مربيان تيم صحبت كرده بودم كه در تمرينات حاضر نشوم كه كمتر مربي اين خواستهام را قبول ميكرد. ولي باز كم و بيش فوتبال را ادامه ميدادم تا اينكه موعد خدمتم رسيد و سال ۶۱ به دليل مشكلاتي كه داشتم نتوانستم به خدمت بروم. سال ۶۵ براي خدمت به تيمي به نام ستاد مشترك كه صمد مرفاوي هم دوران خدمتش در آن حضور داشت انتخاب شدم و دو بازي دوستانه هم برايشان انجام دادم. ولي زماني كه دفترچه گرفتم، گفتند كه شما غيبت داري و نميتواني براي اين تيم بازي كني و حتماً بايد اعزام شوي. آن زمان جناب سرهنگ پهلواني سرپرست تيم هر كاري كرد نتوانست براي من از حوزه نظام وظيفه يك برگه بخشودگي بگيرد تا من در تيم بازي كنم.
پس چه كار كرديد؟ چند ماهي معطل شدم و وقتي ديدم امكان حضورم در تيم نيست، به منطقه اعزام شدم و در خط اول تيپ دوم لشكر ۲۱ حمزه در گردان ۱۴۱ افتادم. من به گردان ادوات فرستاده شدم و در رسته موشك ماليوتكا قرار گرفتم. ماليوتكا موشكي است كه آن را روي جعبههايي ميگذارند و حدود ۳۰۵۰ متر سيم دارد. روي خاكريز مينشستيم و با اين موشكها تانك و نفربر ميزديم و اين كار را بايد با ديد كامل انجام ميداديم. تعدادي از بچهها سر همين كار شهيد شدند. بعد من را يك دوره ۳۰ روزه براي تيراندازي موشك فرستادند. آن زمان موشكها از كره شمالي ميآمد و اين كشور تنها كشوري بود كه به ما موشك ميداد. با اين حال آنقدر گلوله كم داشتيم كه زماني كه تيرانداز شدهبودم به من گفته بودند تيراندازي نميكني مگر اينكه به تو دستور بدهيم. يك شب حوالي ساعت يك عراقيها حمله كردند و فرمانده گروهان۳ خطي آمد و به من گفت برو چند تا موشك بزن، مگر نميبيني دارند خط را ميزنند. من هم گفتم سرگروهبان به من اجازه تيراندازي نداده است. با اصرار فرمانده گروهان و شدت حملهاي كه بود، قرار شد چند موشك شليك كنم، چون اين موشكها قابليت كنترل كردن داشت، عراقيها از اين موشكها ميترسيدند. البته كنترلش هم خيلي سخت بود و اگر موشك براي لحظهاي پايين ميآمد ديگر هدايتش محال ميشد و بايد خيلي مواظب بوديم و با اين موشكها مدارا ميكرديم. يك كمك تيرانداز هم داشتم كه با دوربين نگاه ميكرد و به من جهت حركت موشك را ميگفت. خط پياده هم با بيسيم خبر ميداد كه مثلاً تانكشان ۲۰۰ متري سمت راست خودت قرار دارد و آنجا را بزن. زماني هم كه به هدف ميخورد انفجار عجيبي رخ ميداد و حدود ۳۰ متر آتش عقبه داشت و وحشت ايجاد ميكرد. خودم وقتي براي اولين بار اين آتش عقبه را ديدم خيلي ترسيدم. خلاصه آن شب با كمك تيرانداز سه موشك برداشتيم و من شروع به شليك كردم و آمار موشك را يك ديدهبان كه در خط عراقيها قرار ميگرفت به ما ميگفت. من كه چيزي نميديدم و طبق جهتيابي بچهها موشك را هدايت ميكردم اولين موشك را كه زدم آنها موقعيت ما را تشخيص دادند و شدت حملهشان خيلي بيشتر شد. خاطرم است آمدم به جناب سروان گندمي گفتم يك موشك زديم و وضعيت بدتر شد. چون نبايد اين موشك را شب شليك كرد قرار شد تا روشن شدن هوا صبر كنم. من تا ۵ صبح صبر كردم كه هوا كمكم در حال روشن شدن بود. جناب سروان دستور داد كه بروم و شليك كنم. آنها هم همانطور مشغول زدن بودند و حتي ماشين غذايمان را در جاده زده بودند. من هم دوباره آمدم و سه موشك گذاشتم و شليك كردم و خدا را شكر آنجا ديگر ساكت شد و بابت اين كار به من ۴۸ ساعت تشويقي دادند. من هم تا پايان خدمتم در خط اول شليككننده موشك ماليوتكا بودم.
در چه عملياتهايي حضور داشتيد؟ نام دقيق عملياتها يادم نيست. در عملياتها و پاتكهاي زيادي بودم ولي در دو عمليات گسترده شركت داشتم. ما مدتي در منطقه سومار بوديم و آنجا عملياتي انجام داديم. فرمانده گردان به من گفت اين موشكها را آماده و جاسازي كنيد كه فردا شب عمليات داريم. ما هم موشكها را برداشتيم و مشغول كندن چاه انفرادي شديم. شب باراني و بسيار بدي بود و متأسفانه جناب سروان سهرابي هم در اين عمليات به شهادت رسيد. كار ما در عمليات پدافند بود. يعني بچهها حمله ميكردند و ما همراه خمپارهاندازان از پشت موشك و خمپاره ميزديم. در اين عمليات من خودم زنده ماندم ولي بسياري از بچهها به شهادت رسيدند. من در عمليات نصر۲ كه در جنوب كشور بود شركت داشتم.
شما چه مدتي در جبهه حضور داشتيد؟ دقيقا ۲۷ ماه و نه روز.
از دوستان فوتباليست كسي بود كه به جبهه بيايد؟ بله، نادر محمدخاني در ستاد لشكر و در منطقه بود. مجتبي محرمي، رضا مهديزاده، اصغر كرمانيمقام و پترام ملكيان كه ارمني بود هم در جبهه حضور داشتند.
از اين دوستان فوتبالي كسي هم به شهادت رسيد؟
بله، رضا احدي نامي بود كه يك روز در سنگر با او بحثم شد كه در آخر با هم روبوسي و آشتي كرديم. بعد از مدتي اين دوستمان آمد و گفت كه من دارم به عقب برميگردم و بچهها هم از رفتن او ناراحت بودند. او انتقالي گرفت و به تعميرگاه گردان رفت. ۲۱/۴/۶۷ كه عراقيها به جنوب حمله كردند در اين حمله هواپيماهاي عراقي تعميرگاه را بمباران ميكنند كه رضا احدي به درجه رفيع شهادت نائل ميشود. زماني كه متوجه اين موضوع شدم خيلي ناراحت شدم و فقط گريه ميكردم. به اين فكر ميكردم كاش چند ماه پيش با رضا بحث نميكردم. ولي قسمت او هم اينطوري بود كه در خط به شهادت نرسد صدكيلومتر آن طرفتر در تعميرگاه به شهادت برسد. همچنين وقتي يكي از بچههاي فوتباليست به نام سعيد كه دوستم بود به شهادت رسيد. هيچگاه فكر نميكردم يك روز دوستم به شهادت برسد و برايم خيلي سنگين بود و تا چند وقت نميتوانستم باور كنم. خيليها جلوي چشمانمان شهيد و زخمي شدند.
شما زماني كه در خط بوديد كار بسيار جالبي انجام داديد و در خط مسابقات فوتبال برگزار ميكرديد.
چطور شد در شرايط آن زمان توانستيد مسابقات فوتبال را برگزار كنيد؟ چون علاقه زيادي به فوتبال داشتم در خط هم نميتوانستم بيخيال فوتبال شوم. اول دنبال جاي صاف و مسطحي ميگشتم كه بتوان در آن فوتبال بازي كرد. همان روزهاي اول كه به سنگر رفتم و با بچهها آشنا شدم از بچهها درباره فوتبال ميپرسيدم و درباره اينكه چه كساني فوتبال بازي ميكنند و به فوتبال علاقه دارند صحبت ميكرديم. در دوران آموزشي هم يك تست ورزشي از سربازان ميگرفتند و هر كس در هر رشتهاي كه استعداد داشت انتخاب و عازم مسابقات ميشد. من همانجا در تست آموزشي براي تيم انتخاب شدم. منتها به من گفتند الان نميشود در تيم باشي و بايد به منطقه بروي، هرگاه كه مسابقات نيروهاي مسلح برگزار شد ميآييم و دوباره يك تست ديگر ميگيريم و انتخابت ميكنيم. من هم به منطقه آمدم و به بچهها گفتم چه كساني فوتبال بازي ميكنند. هيچكس قبول نكرد كه ميشود در منطقه فوتبال بازي كرد. من آمدم با پوكه گلولههاي تانك تيردروازههاي كوچكي درست كردم و پشت آن گوني كشيدم. بعد زميني را درست و خطكشي كردم و يك زمين فوتبال كوچك شد. بعد از مدتي من نزد همين جناب سرهنگ سهرابي كه بعدا شهيد شد رفتم و گفتم اگر اجازه بدهيد من يكسري مسابقات بين گروهانهاي خط اول برگزار كنم تا بچهها روحيه بگيرند. ايشان گفت اينجا خط است و نميشود. من پافشاري كردم و گفتم چه ايرادي دارد روزي دو ساعت و هر ساعتي كه شما اجازه دهيد ما فوتبال بازي كنيم. با اصرار زياد من قبول كرد و شرط گذاشت كه بايد جاي تير دروازهها را عوض كنيم و پشت خاكريز بياوريم. ما هم پوكهها را آورديم و تكه زميني را صاف و دوباره يك زمين ديگر درست كرديم. بعد من خودم راه افتادم و به خطهاي پياده رفتم و جويا شدم كه چه كساني فوتبالي هستند، بعد به آنها گفتم كه ميتوانند يك تيم بدهند و در مسابقات شركت كنند. تيمها هم سه نفره با يك ذخيره بود. بچهها ميگفتند مگر ميشود اينجا بازي كرد كه من ميگفتم ما اجازهاش را گرفتهايم و ميشود.
خيلي جالب است. چند تيم در اين مسابقات شركت كردند؟ حدود هفت، هشت تيم درمسابقات شركت كردند كه يك هفته به طول انجاميد. بسياري از بچهها چون كتاني نداشتند پابرهنه در آن زمين خاكي بازي ميكردند. واقعاً باور كردني نبود. الان كه فكر ميكنم ميبينم شهيد سهرابي واقعاً ريسك بزرگي كرد و به ما اجازه برگزاري اين مسابقات را داد. در روز ميتوانستيم نهايتا دو يا سه بازي برگزار كنيم. اتفاقاً مسابقات خيلي داغ و هيجاني شده بود و حتي بچههايي كه بازي نميكردند دور زمين جمع ميشدند و تشويق ميكردند. تا اينكه تيم ما همراه تيم يكي از گروهانهاي پياده به فينال رسيد. قبل از اينكه بازي فينال برگزار شود من پيش جناب سرهنگ سهرابي رفتم و گفتم اگر امكان دارد تشريف بياوريد و از فينال ديدن كنيد و ايشان هم قبول كرد. فينال برگزار شد و جناب سروان تكيه كه رئيس ركن يك و به تعبير الان رئيس نيروهاي انساني بود هم آمدند و بازي را ديدند. وقتي هيجان و خنده بچهها را ديدند خيلي خوشحال شدند و گفتند بچهها هر روز ميآمدند و درخواست مرخصي ميكردند، اما الان يك هفتهاي ميشود كسي براي مرخصي نزديك سنگر نيامده است و سفارش كرد براي دفعات بعد هم اين مسابقات را برگزار كنيم.
فقط مسابقات گل كوچك برگزار ميكرديد؟
بعد از مدتي ما پنج كيلومتر عقب آمديم تا استراحت كنيم و يك گردان ديگر جايگزين ما شد. در زمان استراحت به بچهها گفتم كه من فكر ديگري دارم و ميخواهم مسابقات گل بزرگ برگزار كنم. بچهها باز گفتند كه گل بزرگ نميشود برگزار كرد، من گفتم تيمها را كمتر ميكنيم و با ۱۰ نفر بازي ميكنيم. بعد از گذشت چند ماه من پيش جناب سرهنگ معيني كه فرمانده گردان بود رفتم و او هم درباره كارهاي من و اينكه چنين مسابقاتي را برگزار كردهام شنيده بود. خلاصه به جناب سروان معيني گفتم كه اجازه ميدهيد مسابقات گل بزرگ فوتبال برگزار كنيم كه ايشان اجازه داد و گفت ايرادي ندارد. اين دفعه من با كمك سعيد كه گفتم به شهادت رسيد مسابقات را برگزار كرديم. من كارها را انجام ميدادم و سعيد به بچهها اعلام ميكرد، دستخطش هم خوب بود و اگر نامهنگاري داشتيم انجام ميداد. مسابقات را با حضور چهار يا پنج تيم به خوبي و خوشي برگزار كرديم. بعد از اين من ديگر اسمم در منطقه پيچيده بود و حتي خبر كارهايم به تيپ رسيده بود كه فلاني چنين كارهايي ميكند و مسابقات فوتبال ميگذارد. در سطح لشكر سالانه به مناسبت دهه فجر و هفته دفاع مقدس مسابقاتي برگزار ميشد. تيمها صد كيلومتر پايينتر ميآمدند و جلوي ستاد لشكر، تيم تيپها با چند تيم مهمان از قسمتهاي ديگر، هفت يا هشت تيم تشكيل ميدادند و مسابقات تيپ را در سطح منطقه برگزار ميكردند.
بعد از اين مسابقات چه كاري انجام داديد؟ با پايان مسابقات به من گفتند جناب سرهنگ محسني كه فرمانده تيپ۲ ما بود تو را ميخواهد. ديدار با جناب سرهنگ خيلي برايم خاص بود. كنار سنگر رفتم و به من گفت فلاني تو مربي تيپ براي مسابقات سطح لشكر هستي، گفتم بله. گفت من يك نامه به تو ميدهم تا تمام خطها و گردانهاي ادوات و آشپزخانه و هر جا كه ديدي كسي فوتباليست است را براي تيم انتخاب كني و از او يك تست بگيري. من همراه يك سرباز سه روز در خط گشتم تا دنبال بازيكن بگردم كه خوشبختانه بازيكنان خوبي پيدا كردم. با اينكه تيم را ۱۰، ۱۵ روزه تشكيل داده بوديم، توانستيم قهرمان لشكر شويم كه جناب سرهنگ محسني به من ۱۷ روز مرخصي تشويقي داد كه خود همين مرخصي يك مسئله باور نكردني بود. هر چند كه نميتوانستم تمام اين ۱۷ روز را يكجا به مرخصي بروم. بعد دوباره در منطقه يك تيم براي لشكر درست كرديم كه نادر محمدخاني و مجتبي محرمي هم عضو اين تيم بودند و توانستيم يك مسابقه دوستانه هم با منتخب خوزستان كه سرپرستش كريم بوستاني بود برگزار كنيم كه ۳ بر يك باختيم. بعد از اين از بين ۲۰۰ بازيكن، من جزو ۲۵ نفر اصلي براي منتخب نيروهاي مسلح انتخاب شدم و بعد جزو ۱۱ نفر اصلي شدم و ۱۳ بازي انجام دادم. بعد تيمي را براي تيم ملي نيروهاي مسلح انتخاب كردند كه چون پولي به ما داده نميشد و من بعدازظهرها بايد كار ميكردم نميتوانستم در تيم حضور مداوم داشته باشم و به خاطر مشكلاتي كه داشتم انصراف دادم.
پيش آمده بود كه هنگام بازيها بعثيها حمله كنند؟ يك روز در آن مسابقات گل كوچك مشغول بازي بوديم كه حمله شد و به سمتمان گلوله شليك ميشد كه جناب سروان دستور داد خيلي سريع بازي را تعطيل كنيم.
چه ساعتي از روز را براي بازي انتخاب كرده بوديد؟ بيشتر نزديك غروب بازي ميكرديم. چون اگر به شب ميكشيد نوري براي ديدن وجود نداشت و نميتوانستيم بازي كنيم. به ما هم مهلت داده بودند تا قبل از تاريكي مجاز به بازي هستيم.
از فرماندهان كسي بود كه فوتبالي باشد؟ بله، آقاي شيرزاد كه يكي از فرماندهان جايگزين بود به دليل علاقهاش به تيم شاهين به شيرزاد شاهيني معروف شده بود. از آن طرفداران دوآتشه فوتبال و سرپرست تيم لشكر ۲۱ حمزه هم بود.
وقتي اين مسابقات را برگزار كرديد چه عكسالعملي داشت؟ خيلي تعجب كرده بود. ميگفت من خودم خيلي به فوتبال علاقه دارم ولي نميدانم چطور به تو مجوز برگزاري بازي در خط دادهاند.
پيگيري كرديد بعد رفتن شما اين مسابقات فوتبال ادامه پيدا كرد يا نه؟ نه، پيگيري نشد. فقط مسابقاتي كه در سطح لشكر برگزار ميشد ادامه پيدا كرد، ولي در خط، ديگر خبري از برگزاري مسابقات نبود.
اين برگزاري مسابقات فوتبال در خط و منطقه چه تأثيري در روحيه رزمندهها داشت؟
خيلي تأثير خوبي داشت. بيشتر براي كساني كه يك مقدار روحيهشان ضعيف بود خيلي مؤثر بود. طوري شده بود كه شبها در سنگر ما جمع ميشدند و بحث فوتبالي ميكردند. به من ميگفتند اگر امكان دارد باز هم مسابقات فوتبال برگزار كن. واقعاً برايشان شگفتانگيز بود.
الان خودتان بعد از جنگ و گذشت آن سالها هنوز فوتبال را دنبال ميكنيد؟
چون در قرچك ورامين زندگي ميكردم و بچههاي آنجا من را ميشناختند و يك تيم به نام وليعصر داشتند به من گفتند اگر امكان دارد مربيگري تيم ما را قبول كن. من هم رفتهرفته وارد دنياي مربيگري شدم و مربيگري چند تيم ديگر را عهدهدار شدم. بعد از يك مدت مسئول تربيتبدني خودروسازان فتح شدم. الان هم در لشكر ۲۷ حضرت رسول (ص) سرمربي تيم فوتبال تيپ و سرمربي تيم سپاه حضرت رسول هستم. همچنين توانستم براي اولين بار تيم پيشكسوتان سپاه را تشكيل دهم. در ضمن سرپرست تيم هماي قم كه در ليگ دسته سوم حضور دارد هم هستم. زندگي من كلا با ورزش عجين شده است.