
ايستادن بيرون از گود و اين قبيل اظهارنظرهاي تدافعي كه در مواجهه با فيلم «يك خانواده محترم» شكل گرفت پيشتر در مواجهه با فيلمهاي ديگري چون «۳۰۰»، «بدون دخترم هرگز» و «سنگسار ثريا» هم اتفاق افتاده و در مقابل با گذشت سالها باز هم هيچ حركت شاخص و سياستگذار جديدي صورت نگرفته بود. اين بار دست زير چانهزدن و سرتكان دادنهاي هنرمندان، مردم و مسئولان در قبال فيلم «آرگو» نيز همان واكنش تكراري ما ايرانيان به يك فيلم قابل قبول است. قابل قبول از آن لحاظ كه در بحبوحه دست روي دست گذاشتنها و خنثي عمل كردن و گاه حتي خودستيزي كارگردانان و مسئولان سينمايي كشورمان، يك بازيگر و كارگردان تازهكار و اما وطنپرست امريكايي، درس وطنپرستي را در قالب فيلمي به نام «آرگو» به ما ايرانيان ميآموزد.
از ياد رفته، برباد رفته سينماي ايران كمتر پيش آمده كه در سينماهاي كشورمان شاهد نمايش فيلمي باشيم كه حس غرور و وطنپرستيمان را زنده كند و اشك در چشمانمان جاري كند و در آخرين سكانسهاي فيلم از صندلي بلندمان كند و به تشويق وادارد. به صراحت ميتوان گفت كه حس وطنپرستي در سينماي كشورمان مرده است؛ مردهاي كه سالها است كسي حتي يادش را زنده نميكند. از سينماگراني كه كسب افتخار هنري را در دست به زغال شدن و سياه كردن چهره فيلم خود و جامعهاي كه در آن زندگي ميكنند ميبينند تا هنرمندان و كارگرداناني كه به رغم دل كندن از ايران، دست از نمك ريختن بر زخم مشكلات جامعهاي كه از آن بريدهاند برنميدارند و گاه حتي خود هر از گاهي با ساخت فيلمي جديد زخمي بر پيكره اين جامعه وارد ميكنند. ميتوان به صراحت گفت كه ريشه حس وطندوستي و وطنپرستي در وجود بسياري از سينماگران كشورمان خشك شده است؛ حسي كه اين روزها از وجود كارگردان تازهكاري چون بن افلك تراوش كرده است.
چرا ايران آرگو ندارد؟! هميشه سينماي امريكا را نقد كردهايم؛ سينمايي كه حق به جانب به قلب ويتنام ميتازد، سينمايي حق به جانب كه دنيا را از مصيبت واقعه آخرالزمان نجات ميدهد، سينمايي كه قهرمان خيالياش به شخصيت ۲۵۰۰ ساله تاريخ ايران فخر ميفروشد و از او هيولايي شيطانپرست ميسازد و سينمايي كه در خيالاتش وارد مرزهاي ايران ميشود، از ديوارهاي سفارتش در تهران بالا ميرود و با تركيبي از واقعيات تاريخي آميخته به جعل تاريخ، اذهان عمومي جهان را دستكاري ميكند اما جاي نقدي وجود ندارد؛ سينماي كشوري كه قدمتش از ۳۰۰ سال تجاوز نميكند به بهترين شيوه ممكن در راستاي ارتقاي مفهوم وطنپرستي در ميان شهروندان خود قدم بر ميدارد و ما مردم كشوري كه تمدني ۸ هزار ساله دارد نه تنها ستون وطندوستي و مهر به خاك كشور را طي سالهايي كه از عمر سينماي كشورمان ميگذرد، تقويت نكردهايم بلكه گاه در مسيري خودستيزانه «يك خانواده محترم» را ساختيم؛ فيلمي كه حاصل كار و پولهاي خودمان است و به همين خاطر امروز همچون خاري درشتتر و دردناكتر از «۳۰۰»ها و «آرگو»ها در چشممان گير كرده است.
از يك فعال فرهنگي در يكي از سايتهاي كشورمان چنين نقل است: «حدود ده دوازده سال پيش دوستي در تركيه داشتم كه در دانشگاه درس رسانه ميخواند. يك بار او به من مطلبي را گفت كه خيلي خيلي عجيب بود. ايشان به من گفت كه يكي از درسهايي كه ما در اين رشته در تركيه ميخوانيم، اين است كه چگونه ميشود گروهي از فيلمسازان يك كشور را وادار كرد كه عليه كشور خودشان فيلم بسازند.
اين يك طرح درس در رشته رسانه بوده است و جالبتر اينكه در اين كتابي كه در تركيه تدريس ميشد، مثال اين طرح درس را از ايران آورده بودند. يعني در اين كتاب نوشته شده بود كه غرب چطور با جايزه دادنها، با ارتباط گرفتن با هنرمندان و با جريانسازي در ايران، توانسته فيلمسازان ايراني را وادار كند تا عليه كشورشان فيلم بسازند. من نميدانم اين حرف چقدر صحت دارد و فكر ميكنم بايد در مورد آن تحقيق شود، اما فارغ از اينكه اين حرف درست است يا خير، ما وقتي به عملكرد سينماي ايران نگاه ميكنيم، ميبينيم كه چنين چيزي درست است و اين وضعيت تلخ فرهنگي ما را نشان ميدهد.»
در اين بين تكرار واكنشهاي منفي به ساخت اين فيلم يا حتي واكنش به «آرگو» كه چرا حق را غير حق جلوه داد، دردي را از مردمي كه شاهد صرف سرمايههاي ملي كشور در زمينه ساخت فيلمهاي بيمحتوا و ايران ستيز هستند، دوا نميكند. به راستي با واكنش تدافعي در مقابل «آرگو» انتظار آن را داريم تا هاليوود با سرمايه خودي مدافع حقوقمان باشد؟! در حقيقت «بنافلكها» و «آرگوها» برخلاف ما كه هنوز اندر خم يك كوچهايم راهشان را درست رفته و مقصد را يافتهاند. تماشاي آثار آنان هر چند دشوار و دردناك اما حداقل ميتوان درس وطن پرستي را از آنان ياد گرفت. مفهومي كه در ميان آثاري چون «آرماگدون»، «شجاعت عمل»، «ميهن پرست»، « راكي ۵ »، «طلوع سرخ»، «مبارز خيابان»، «آپولو ۱۳»، «تاپ گان»، «روز استقلال» و صدها فيلم امريكايي ديگر موج ميزند امروز در ميان اكثر سينماگران، مسئولان و هنرمندان كشورمان محلي از اعراب ندارد.
رد گمشده سينماگران بر خاك وطن مشخص نيست كه چرا تا كنون در كشورمان نسبت به ساخت فيلمهاي وطنپرستانه كه حتي در سينماي امريكا نيز با اصطلاح «Patriotic movie» ژانري اختصاصي را با خود حمل ميكند، اهمال صورت گرفته است. امروز نازلترين ساختارهاي سينمايي كه در آن مفهومي سياه از ايران نمايش داده شود مورد مقبوليت غرب قرار ميگيرد. به واقع «خانواده محترم» كه حتي شاخصترين سينماگران داراي صلاحيت و مستقل از هر گونه وابستگي سياسي نيز ميتوانند به خوبي درباره ايرانستيز بودن محتوايش كه سياه نشان دادن خانوادههاي ايراني و مظلومنمايي تبعه خارجي معصوم و گير افتاده در ميان حيله و مكر ايرانيان است، رأي دهند با استقبال سينماي فرانسه و آغوش باز آنان براي اكران مواجه ميشود و در عوض فيلمهاي حقيقتطلبانهاي كه هر چند نه در راستاي القاي مفهوم وطنپرستي بلكه موازي با اين مفهوم ساخته شدهاند، هيچگاه در غرب ديده نميشود؟!
سينماي كشورمان و همچنين سينماگران شاهد آن بودهاند كه فيلمهاي وطنپرستانه يا بازي در فيلمهاي انگشت شمار استراتژيكي كه تاكنون در كشورمان ساخته شده است نه تنها نزد غرب از مقبوليت فيلمهايي نظير «يك خانواده محترم» برخوردار نبوده بلكه گاه حتي به لغو ويزاي برخي هنرمندان كشورمان انجاميده است و امروز اهمال در ساخت فيلمهاي وطنپرستانه هر دليلي داشته باشد به نظر ميرسد كه برخي فيلمسازان و هنرمندان كشورمان هيچ تعصبي در قبال خاك كشورشان نداشته باشند.
در بسياري از فرهنگها فيلمسازان و هنرمندان خاك وطنشان را به هيچ بهايي معاوضه نميكنند؛ از آكيرا كوروساوا فيلمساز ژاپني كه در تمام فيلمهاي كارنامه كارياش به وطنپرستي و عشق به ميهن ميپردازد تا ژانگ ييمو چيني، افلك و نظاير آنها. به نظر ميرسد كه امروز در ساعت زمان بايد اندكي تجديدنظر كرد و عقربه سوژهسازي در فيلمهاي سينماي كشورمان را از خيانت، معضلات گره خورده و سياه شده اجتماعي و طنزهاي دم دستي روي هويت تاريخي و ملي و عشق به وطن تنظيم كرد.